Saye_orginal4_5882253527744523381.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
708.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
آدم وقتی خودش رو جمع کرده و دوباره ساخته، دیگه با هر رفتاری کنار نمیاد…
با من درست رفتار کن، چون ارزشم رو خودم بهتر از هر کسی میدونم. 🖤✨
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۰
گفتم شاید خوابیدی نیومدم واسه ناهار صدات کنم
-یکم بی حوصله ام...
با جمعای غریبه هم اوکی نیستم
-دست شما درد نکنه ...حالا ما شدیم غریبه؟
-نه یعنی...
نفسی گرفتم و غر زدم:
-تو رو خدا اذیتم نکنید
شما فهمیدید چی گفتم
با خنده سری به علامت آره تکون داد و گفت:
-دستتون درد نکنه
اصلا کیف کردم اونا کباب خالی و سق زدن ولی من لازانیا خوردم
خیلی خوشمزه بود
-نوش جان...
-اگه واسه شب...بگم شامی آبدار میخوام...منو که کتک نمیزنید؟
واقعا دلم نمیخواست چیزی بپزم.
دستم اذیتم میکرد و شلوغی آزارم میداد اما قبل از اینکه بهونه بیارم گفت:
-من خودم کمک میکنم...
بیا دیگه...قلبم و نشکن...اصلا واسه خاطر دستپخت شما این همه راه کوبیدم اومدم
بازم به خاطر کیان...
بالاخره راضی شدم و از اتاق بیرون زدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
درهوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۱
اونا میتونن هر چی دوست دارن بپزن ولی عمرا به پای شما برسن
تعریف و تمجید های کیان بهم اعتماد به نفس میداد ولی میدونستم کارم بده.
زشت بود که مهمون داشتیم و من به عنوان یه زن آشپزی نمیکردم
اما حالا الناز میتونست نقش یه زن خونه دار رو بازی کنه.
کیان انگشت ربیش رو توی دهنش فرو برد و گفت:
-من برم یه دوش بگیرم بیام
احساس می کنم بوی پیاز گرفتم
شما مراقب باش این زامبیا غذای منو نخورن
با خنده سری تکون دادم و کیان رفت.
شامی ها آماده بودن و توی دیس میکشیدم که عطر آشنایی مشامم رو پر کرد.
همیشه عطرش زودتر از خودش اعلام وجود میکرد و بعد دیو هم ظاهر شد.
با اون اخمای درهم استرس عجیبی بهم میداد.
داخل آشپزخونه که شد سعی کردم بهش توجه نکنم
و به کارم ادامه بدم،اما دستام میلرزید.
سس شامی رو که توی دیس ریختم روبروم وایساد:
-سرویس ویژه ست یا سلف سرویس؟
-هیچ کدوم... فقط واسه مهمون غذا پختم
-کیان فقط مهمونه؟
بقیه آدم نیستن یا اون واسه تو فرق داره؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
➟
Saye_orginal4_6019257774691592072.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
.
مهم نیست من حالم چطوریه،
تو هر وقت بیای حالمو بپرسی،
حال من خوب میشه :)
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۳
دیگه داشت از حدش میگذشت،با چشمای گرد شده به طرفش چرخیدم و اون یه نیشخند تلخ زد:
-واسه من که شوهرتم غذا نمیپزی واسه کیان از لونه ات میای بیرون؟
چشمام ریز شد و با دقت بهش نگاه کردم،حتی متوجه شدم که اونم بدنش داره میلرزه:
-باورم نمیشه...داری حسودی میکنی؟
یکه خوردنش رو هم دیدم،فکر نمیکرد متوجه بشم:
-نه فقط دارم زنم و میبینم که واسه برادر زنم خدمات ویژه ارائه میده
ایزد همیشه استاد گند زدن به حالم بود و اون روز هم موفق شد.
با حرص قاشق رو توی ظرف کوبیدم:
-درست حرف بزن ایزد...
-درست حرف نزنم؟
اگه قرار نیست بقیه غذا بخورن این ظرفم میره تو اشغالی
دیس رو که برداشت تمام تنم میلرزید
اعصابم داغون بود و تحمل هیچی رو نداشتم.
با غیظ دستش رو پس زدم:
-نکن ایزد...بسه...واسش کلی زحمت کشیدم
برو به زنت بگو واست درست کنه
مگه من کلفتتم
بسه هر چی سرویس رایگان بهت دادم
یهو به دست دردناکم چنگ زد و تنم رو جلو کشید:
-وظیفته...یادت که نرفته؟
اگه تا نیم ساعت دیگه برای من غذا نپزی تمام اینا میره اشغالی
فهمیدی؟
دستم رو که محکم تر فشار داد دیگه نتونستم تحمل کنم و صدای جیغم بلند شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏