.
مهم نیست من حالم چطوریه،
تو هر وقت بیای حالمو بپرسی،
حال من خوب میشه :)
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۳
دیگه داشت از حدش میگذشت،با چشمای گرد شده به طرفش چرخیدم و اون یه نیشخند تلخ زد:
-واسه من که شوهرتم غذا نمیپزی واسه کیان از لونه ات میای بیرون؟
چشمام ریز شد و با دقت بهش نگاه کردم،حتی متوجه شدم که اونم بدنش داره میلرزه:
-باورم نمیشه...داری حسودی میکنی؟
یکه خوردنش رو هم دیدم،فکر نمیکرد متوجه بشم:
-نه فقط دارم زنم و میبینم که واسه برادر زنم خدمات ویژه ارائه میده
ایزد همیشه استاد گند زدن به حالم بود و اون روز هم موفق شد.
با حرص قاشق رو توی ظرف کوبیدم:
-درست حرف بزن ایزد...
-درست حرف نزنم؟
اگه قرار نیست بقیه غذا بخورن این ظرفم میره تو اشغالی
دیس رو که برداشت تمام تنم میلرزید
اعصابم داغون بود و تحمل هیچی رو نداشتم.
با غیظ دستش رو پس زدم:
-نکن ایزد...بسه...واسش کلی زحمت کشیدم
برو به زنت بگو واست درست کنه
مگه من کلفتتم
بسه هر چی سرویس رایگان بهت دادم
یهو به دست دردناکم چنگ زد و تنم رو جلو کشید:
-وظیفته...یادت که نرفته؟
اگه تا نیم ساعت دیگه برای من غذا نپزی تمام اینا میره اشغالی
فهمیدی؟
دستم رو که محکم تر فشار داد دیگه نتونستم تحمل کنم و صدای جیغم بلند شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو 🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۴
ایزد از صدای جیغم توی جاش پرید و نمیدونست چی شده.
اونقدر درد داشتم که به خودم میپیچیدم، ایزد که واقعا تعجب کرده بود یه قدم به عقب برداشت:
-چت شد؟ منکه کاریت نکردم!
نمیتونستم جوابش رو بدم و فقط اشک میریختم:
-وای دستم...ای خدا...اخخ
روی زمین نشستم و دستم رو بی تاب تکون میدادم،دردش غیر قابل تحمل بود :
-اییی...خدا...اخخخ...درد میکنه...
وای چکار کنم...
برای اولین بار بود که رگه های نگرانی رو توی چشماش میدیدم
جلوم نشست و خواست بهم دست بزنه اما خودم رو عقب کشیدم و دوباره صدای جیغم بلند شد.
همون لحظه کیان وارد آشپزخونه شد و گفت:
-چی شده؟...
ایزد؟ چرا هوران جیغ میزنه؟
-نمیدونم من کاری نکردم...
فقط یه لحظه دستش و گرفتم اینجوری شد
-تا الان که خوب بود...
-نمیدونم بخدا...
بیا ببین چی شده
کیان جلوم نشست و با نگرانی گفت:
-هوران...دستت سوخت...میذاری ببینم؟
-نه...نه...تو رو خدا...
درد میکنه...بهم دست نزن
سر و کله بچه ها که پیدا شد احساس میکردم دارم خفه میشم.
خجالت میکشیدم کسی من رو توی اون حال و روز ببینه.
ایزد که متوجه شده بود غرید:
-برید بیرون چیزی نیست
اون یکی دستم رو با احتیاط گرفت و گفت:
-بیا بریم تو اتاق ببینم چی شده!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Saye_orginal4_5873103048380786577.mp3
زمان:
حجم:
11.1M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۵
ایزد دستاش رو زیر تنم انداخت و مثل پر کاه بلندم کرد،وسط درد غر زدم:
-پاهام سالمه...میتونم راه بیام
- دو دیقه آروم بگیر
محکم تنم رو چسبونده بود به خودش،انگار که میترسید از بغلش پرت شم پایین.
یا یه بلای بدتری سرم بیاد.
کیان هم سریع کیفش رو برداشت و دنبال مون وارد اتاق شد.
ایزد برای اولین بار کاری کرد که باورم نمیشد.
خودش لبه تخت نشست و من رو روی پـ.اهاش نشوند.
وقتی دستاش رو دورم پیچید بهم فهموند اجازه تکون خوردن ندارم.
همیشه همینقدر زورگو بود.
دردِ طاقت فرسا نمیذاشت کاراش رو تجزیه و تحلیل کنم.
ایزد با اون همه شک و بد دلی فقط اجازه داد که کیان معاینه ام کنه.
که اگه اونم بلد بود بهش اجازه نمیداد.
کیان سریع جلوی ما روی زانوهاش نشست.
با احتیاط دستم رو گرفت و به ایزد گفت:
-اون یکی دستش و بگیر تکون نخوره
ایزد دستم رو محکم گرفت و کیان استینم رو با قیچی پاره کرد.
اونقدر بی تابی میکردم که هر دو هول کرده بودن.
کیان باند کشی رو با احتیاط باز کرد و با دیدن کبودی و ورم دستم با دهن باز نگاهش بین من و دستم چرخید و گفت:
-این چیه؟...از کی اینجوری شدی؟
ایزد نگاه برزخیش روی کبودی دستم نشست و صدای سابیدن دندون هاش رو روی هم شنیدم.
مثل ابر بهار اشک میریختم و وقتی به ایزد نگاه کرد اونم با بی اطلاعی شونه اش رو بالا انداخت.
همون طورکه هق میزدم گفتم:
-تو تصادف ...خیلی درد میکنه...
دست نزن...اخ
-باید ببریمش بیمارستان
ایزد با احتیاط من رو لبه تخت گذاشت و گفت:
-من برم آماده شم...سریع میام
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۶
با رفتن ایزد و بسته شدن در کیان به کمد نگاهی انداخت و گفت:
-لباسات کجاست بیارم
-میشه ازم سوال نپرسید ؟
فقط من و نبرید بیمارستان
احتیاجی نیست...باور کنید ...خوبم...
کیان نگاه تندی بهم انداخت و گفت:
-این وضعیت تعارف بردار نیست
نمیفهمم چرا این چند روز چیزی نگفتی ...
حتما باید از دستت عکس بگیرن...
-آقا کیان ...
-مانتوت کجاست؟
از جاش که بلند شد اینبار دستش رو گرفتم و کیان که تازه متوجه اوضاع مشکوک شده بود برگشت سرجاش و بهم خیره شد:
- من پول ندارم
حس میکردم توی مغزش یه کلاف سردرگم درست شده، نگاهش توی چشمام میچرخید و قبل از اینکه سوالی بپرسه گفتم:
-منو نبرید بیمارستان...خواهش میکنم
-چرا نمیفهمم چی میگی!
-من پول بیمارستان و ندارم...اگه میتونید همینجا یکاری کنید خوب شم
اگه نه خودش خوب میشه
کیان با اون علامت سوال گنده ی بالای سرش جلوتر اومد و با حالتی که انگار میخواست از حرفام سر در بیاره گفت:
-شما زن ایزد توتونچی هستی...یعنی چی که پول ندارم ؟
نگاهم رو ازش دزدیدم ،سخت بود توضیحش.
من حتی پول تعمیر ماشینش رو هم نداشتم.
نمیدونستم از کجا باید تهیه کنم ،بیمارستان خرج اضافه بود.
اصلا با چه رویی میرفتم و موقع ترخیص چکار میکردم.
یا اگه مثل دفعه قبل ولم میکرد چی...
دیگه پیش کیان ابرویی برام نمیموند:
-فقط بگید میتونید همینجا درمانش کنید ؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏