Saye_orginal4_5873103048380786577.mp3
زمان:
حجم:
11.1M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۵
ایزد دستاش رو زیر تنم انداخت و مثل پر کاه بلندم کرد،وسط درد غر زدم:
-پاهام سالمه...میتونم راه بیام
- دو دیقه آروم بگیر
محکم تنم رو چسبونده بود به خودش،انگار که میترسید از بغلش پرت شم پایین.
یا یه بلای بدتری سرم بیاد.
کیان هم سریع کیفش رو برداشت و دنبال مون وارد اتاق شد.
ایزد برای اولین بار کاری کرد که باورم نمیشد.
خودش لبه تخت نشست و من رو روی پـ.اهاش نشوند.
وقتی دستاش رو دورم پیچید بهم فهموند اجازه تکون خوردن ندارم.
همیشه همینقدر زورگو بود.
دردِ طاقت فرسا نمیذاشت کاراش رو تجزیه و تحلیل کنم.
ایزد با اون همه شک و بد دلی فقط اجازه داد که کیان معاینه ام کنه.
که اگه اونم بلد بود بهش اجازه نمیداد.
کیان سریع جلوی ما روی زانوهاش نشست.
با احتیاط دستم رو گرفت و به ایزد گفت:
-اون یکی دستش و بگیر تکون نخوره
ایزد دستم رو محکم گرفت و کیان استینم رو با قیچی پاره کرد.
اونقدر بی تابی میکردم که هر دو هول کرده بودن.
کیان باند کشی رو با احتیاط باز کرد و با دیدن کبودی و ورم دستم با دهن باز نگاهش بین من و دستم چرخید و گفت:
-این چیه؟...از کی اینجوری شدی؟
ایزد نگاه برزخیش روی کبودی دستم نشست و صدای سابیدن دندون هاش رو روی هم شنیدم.
مثل ابر بهار اشک میریختم و وقتی به ایزد نگاه کرد اونم با بی اطلاعی شونه اش رو بالا انداخت.
همون طورکه هق میزدم گفتم:
-تو تصادف ...خیلی درد میکنه...
دست نزن...اخ
-باید ببریمش بیمارستان
ایزد با احتیاط من رو لبه تخت گذاشت و گفت:
-من برم آماده شم...سریع میام
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۶
با رفتن ایزد و بسته شدن در کیان به کمد نگاهی انداخت و گفت:
-لباسات کجاست بیارم
-میشه ازم سوال نپرسید ؟
فقط من و نبرید بیمارستان
احتیاجی نیست...باور کنید ...خوبم...
کیان نگاه تندی بهم انداخت و گفت:
-این وضعیت تعارف بردار نیست
نمیفهمم چرا این چند روز چیزی نگفتی ...
حتما باید از دستت عکس بگیرن...
-آقا کیان ...
-مانتوت کجاست؟
از جاش که بلند شد اینبار دستش رو گرفتم و کیان که تازه متوجه اوضاع مشکوک شده بود برگشت سرجاش و بهم خیره شد:
- من پول ندارم
حس میکردم توی مغزش یه کلاف سردرگم درست شده، نگاهش توی چشمام میچرخید و قبل از اینکه سوالی بپرسه گفتم:
-منو نبرید بیمارستان...خواهش میکنم
-چرا نمیفهمم چی میگی!
-من پول بیمارستان و ندارم...اگه میتونید همینجا یکاری کنید خوب شم
اگه نه خودش خوب میشه
کیان با اون علامت سوال گنده ی بالای سرش جلوتر اومد و با حالتی که انگار میخواست از حرفام سر در بیاره گفت:
-شما زن ایزد توتونچی هستی...یعنی چی که پول ندارم ؟
نگاهم رو ازش دزدیدم ،سخت بود توضیحش.
من حتی پول تعمیر ماشینش رو هم نداشتم.
نمیدونستم از کجا باید تهیه کنم ،بیمارستان خرج اضافه بود.
اصلا با چه رویی میرفتم و موقع ترخیص چکار میکردم.
یا اگه مثل دفعه قبل ولم میکرد چی...
دیگه پیش کیان ابرویی برام نمیموند:
-فقط بگید میتونید همینجا درمانش کنید ؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_1
با عجله به طرف اتاق رفتم
منشی بلند گفت
- خانوم
خانوم کجا؟
رئیس گفته کسی مزاحمش نش...
حرفش تموم نشده بود که با ذوق بدون در زدن در اتاقشو باز کردم
سر بلند کردم و با دیدن مقابلم...
حس کردم خون تو رگم یخ بست و لبخندم ماسید.
زانوهام شل شد
اون..اون سامیار بود؟!
یه دختر آزادانه روی پا..هاش نشسته بود و داشت براش ناز میکرد و سامیار...
داشت میخندید!
قلبم از تپش ایستاد
سامیار سر بلند کرد عصبی تشر بزنه
- مگه نگفتم کسی...
با دیدن من یه لحظه بهتش برد.
عقب عقب رفتم
دختره رو کنار زد
- شیلا...
اهمیتی ندادم
اگه یه لحظه دیگه به مقابلم نگاه میکردم قلبم می ایستاد
باورم نمیشد
سا...سامیار بهم خیا...نت کنه...
- صبر کن شیلا
با توام سر جااات وایسااا
همه نگاهشون به ما بود
اشک روی گونه ام جاری شد و با سرعت رفتم بیرون
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_2
تند تر قدم برداشتم
صدای بلند سامیار از پشت سرم می اومد..
یه دختر تو بغلش بود..
سامیار به من خیا...نت کرد؛ جلوی چشمم بودن!
هنگ بودم..
کل وجودم میلرزید
یه لحظه حواسم پرت شد
سامیار فریاد زد
- شیلااا مواظب باااش..
تا به خودم بیام یه ماشین با سرعت کمی بهم خورد و با سر تو زمین رفتم..
سرمو بلند کردم یه سرگیجه کوتاه داشتم
تازه متوجه اطرافم شدم
یکی جلو اومد
- خانوم دستتو بده بزار کمکت ک..
تند دستشو کنار زدم
- نمیخوام
قبل اینکه سامیار از اون ور خیابون بهم برسه کیفمو ول کردم و دوییدم..
همین که سر بلند کردم
با دیدن تاریکی آسمون و خیابون خلوت و نا آشنا قلبم نزد..
نمیشناختم اطرافمو
کجا بود؟
سرگیجه شدیدی داشتم بخاطر ضربه..
سرم درد میکرد
نگاهمو چرخوندم که متوجه تنها ماشین مدل بالای مشکی گوشه خیابون شدم..
سریع به سمتش قدم برداشتم..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_3
جلو تر رفتم
اگه...اگه این موقع یکی گیرم می آورد چی؟
با دستای لرزون در ماشینو باز کردم..
با دیدن جلوم
یهو چشمام گرد شد
یه نفر با هیکل درشت و لباسای سیاهی روی صندلی دراز کشیده بود.
دستش...
یه سیگار نیمه سوخته دستش بود..
از شدت دود داخل ماشین به سرفه افتادم
یهو مچ دستم اسیر شد
پچ زد
- اومدی؟
از لحن خشدار جذابش ماتم برد..
- آقا..د..دستمو ول..
یهو با شدت کشیده شدم و افتادم تو ماشین روی هیکلش پخش شدم..
قلبم تند تند میزد
- آقا داری چیکار میکنی
ولم کن..
هیسیی کشید
مات چشمای سرخ و مژه های پر مشکیش بودم..
پچ زد
- حرف نزن؛ بمون سر جات!
مـ...ـست بود؟!
سرش که جلوامد نفسم بالا نیومد..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_4
دستمو بالا آوردم که سرشو کنار بزنم..
سیگارشو انداخت
محکم مچ دستمو اسیر کرد
غرید
- بشین سرجات رها!
رها کیه؟
منو اشتباه گرفته بود!
دقیقا روی هیـ...ـکل درشت یه مرد غریبه پهن بودم..
ملتمس لب زدم:
- آقا مسـ..ـتی منو اشتباه گرفتی
ببین رها نیستم!
نمیدونم چرا با اینکه حتی سرش بالاامد بلند نفس میکشید..
چشاش سرخ بود و ترسناک
پوست گر ..دنمو ..
- بوی خوبی میدی!
چشمام گرد شد..
منو با یه رها اسم اشتباهی گرفته بود
داشت قورتم میداد..
هولش دادم
- بابا من رها نیستم
تو یه لحظه روانی شد و با فریاد بلندی که کشید قبض روح شدم
- اسم اون هر...زههه رو نیاار
مات موندم..
منو با دختری اشتباه گرفته بود که ازش متنفر بود؟
با حرکت بعدی دستش ...
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─