درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۰
کیان جلوتر رفت و درست مقابل ایزد وایساد.
قلبم توی دهنم میکوبید،روی لب های خشکم زبون کشیدم و گفتم:
-آقا کیان...
کیان نیم نگاهی به چهره درمونده ام انداخت
و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون زد.
حالا من مونده بودم و ایزدی که سمت کمد رفت.
شال و یه مانتوی ازاد برداشت
و به طرفم که اومد از جام بلند شدم و از توی کشو یه تیشرت گشاد برداشتم.
ایزد از همونجا بهم خیره نگاه میکرد:
-میشه بری بیرون...میخوام بخوابم
بدون اینکه به حرفم توجه کنه تیشرت رو از دستم بیرون کشید و مانتو رو تنم کرد:
-سگ کردن من برات سودی نداره
عین بچه آدم لباس میپوشی میریم بیمارستان
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۱
-نمیام...برو کنار
از زورگویی هاش عصبانی بودم
دیگه این رفتارش از تحملم خارج بود
مانتو رو با غیظ از تنم در آوردم و یه گوشه پرت کردم.
قبل از اینکه ازش فاصله بگیرم فکم رو محکم گرفت و وادارم کرد بهش نگاه کنم:
-دردت چیه...اون و بگو؟
سرش اونقدر نزدیک بود که نفس هاش پخش میشد توی صورتم.
از اون فاصله کم نگاهش از چشمام به طرف لب هام خزید
و دودو زدن مردمک هاش رو دیدم.
فقط چند ثانیه خیره موند به لـ.ب هام
سرش رو نزدیک آورد،اونقدر نزدیک که حس میکرد میخواد لـ.ب هام رو بب..وسه.
اما بـ..وسیدن هوران کار ایزد نبود:
-من ...کسیو ندارم...ازش پول قرض کنم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
: 🔞 «اون شب تو تاریکی اتاق، فکر میکردم تنهام... تا اینکه صداش رو کنار گوشم شنیدم!»
«دستم میلرزید. نفسم بالا نمیآمد. همهچیز از یک شیطنت ساده و یک تصمیم اشتباه در یک مهمانی شروع شد. نباید اون پیشنهاد رو قبول میکردم...
وقتی در اتاق بسته شد و چراغها خاموش، فهمیدم راه بازگشتی نیست. اون نگاهش، لحن حرف زدنش و حرکتی که بعدش انجام داد... همهچیز از کنترلم خارج شده بود!»
🔥 ادامه این شب پرماجرا و اتفاقی که بعدش افتاد با یه لیوان اب سرد بخوانید
🔗 [برای خواندن ادامه داستان بدون سانسور کلیک کنید سنجاق شده ]
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db