#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_11
پام سریع به زمین چسبید..
شناخت؟
وای بدبخت شدم..
با قلبی که تو حلقم میزد به عقب برگشتم
لب زدم
- ب..بله؟
خشدار گفت
- سرتو بیار بالا!
دیگه گریم گرفته بود..
بخدا شناخته بود، یادش اومده بود..
دیگه کارم تمومه
این بار دیگه تو شرکت خودش حتی راه فراریم نداشتم..
سرمو بالا آوردم
نگاه سیاهش ریز شد..
یا خدا
چرا انقدر ترسناک و پر نفوذ بود؟!
آب دهنمو قورت دادم
- اتفاقی افتاده؟
نیمچه اخم جذابی روی پیشونیش نشست
- قبلا جایی دیدمت؟
میخواستم بگم آره همین چند شب پیش سرت زیر گــ...ـردن مبارکم بود..
اما تند گفتم
- نه؛ من شمارو ندیدم!
دروغ گورو سگ بخوره، ولی مجبور بودم
- صدات آشناست
بیا جلوتر!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_12
برم جلوتر چه غلطی بکنم؟
نمیخوام
کاش میشد فرار کنم..
تند گفت
- با تو بودم!
به زور پاهامو حرکت دادم و جلو رفتم
با ریزبینی به صورتم نگاهی انداخت و عصبی نچی کرد
انگار کلافه بود
از اینکه یادش نمی اومد.
از جاش بلند شد که فاتحه خودمو خوندم..
بی اختیار عقب رفتم
اما کاملا جلوم ایستاد که مات موندم
خیلی بلند بود
شاید فقط به زور تا زیر سیـ...ــنه ستپرش میرسیدم..
نفس عمیقی کشید و اخمی کرد
زیر لب غرید
- بوی آشنایی داری..
چرا انقدر تیز و ریز بین بود؟
حتی بوی آشنای منو بین مسـ...ـتی شدیدش یادش بود؟
هول زده گفتم
- نه
حتما اشتباه میکنید، من دیگه باید برم.
و سریع بدون اینکه حتی نگاهش کنم نفس بریده خودمو از اتاقش بیرون انداختم..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۲
نگاهش بلافاصله سمت چشمام اومد و با اخمای درهم گفت:
-بیمارستان چه ربطی به پول داره؟
-دفعه قبل...پول بیمارستان و نداشتم...
بهم حرفای زشتی زدن...
بیمارستان پول لازم داره که من ندارم...
دلم پشت هم میریخت
سخت بود ولی داشتم خودم رو کوچیک میکردم.
برای چی مونده بودم؟
اون زمان که مواد میفروختم همیشه پول تو دست و بالم بود.
چند روزی فکر فرار و طلاق غیابی توی ذهنم میچرخید
و حالا تصمیمم رو جدی گرفته بودم.
به محض برگشتن به تهران میرفتم.
چه با رضایت ایزد،چه بدون رضایتش.
به درک که بعدش چی میشد.
ایزد اما بی توجه مانتو رو تنم کرد و گفت:
-بهت قرض میدم...
به جاش وقتی برگشتیم برام غذا بپز
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۴
خاتون بلافاصله پیاده شد و به طرفم اومد:
-خدا بد نده... چی شده؟
انگار خواهرم رو دیده بودم،خاتون تنها کسی بود که میتونستم کنارش آروم باشم.
دستش رو اروم فشار دادم و لبخند بی جونی زدم:
-هیچی... دستم در رفته... میریم بیمارستان
شما برید تو یه چیزی بخورید تا من بیام
خاتون اخمی کرد و زیر بغلم رو گرفت:
-تو اینجوری باشی من هیچی از گلوم پایین نمیره
خودمم میام...دلم طاقت نمیاره
توماج و ابرا که توی بغلش بود هم پیاده شدن و خاتون گفت:
-میشه بچه رو نگه داری من باهاش برم؟
توماج سری تکون داد و گفت:
-برو...نگران بچه نباش
و بعد رو بهم با مهربونی گفت:
-چی شدی شما خانوم؟
رفیق من کجا بود که زیر چشمت اینقدر گود رفته؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏