درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۲
نگاهش بلافاصله سمت چشمام اومد و با اخمای درهم گفت:
-بیمارستان چه ربطی به پول داره؟
-دفعه قبل...پول بیمارستان و نداشتم...
بهم حرفای زشتی زدن...
بیمارستان پول لازم داره که من ندارم...
دلم پشت هم میریخت
سخت بود ولی داشتم خودم رو کوچیک میکردم.
برای چی مونده بودم؟
اون زمان که مواد میفروختم همیشه پول تو دست و بالم بود.
چند روزی فکر فرار و طلاق غیابی توی ذهنم میچرخید
و حالا تصمیمم رو جدی گرفته بودم.
به محض برگشتن به تهران میرفتم.
چه با رضایت ایزد،چه بدون رضایتش.
به درک که بعدش چی میشد.
ایزد اما بی توجه مانتو رو تنم کرد و گفت:
-بهت قرض میدم...
به جاش وقتی برگشتیم برام غذا بپز
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۴
خاتون بلافاصله پیاده شد و به طرفم اومد:
-خدا بد نده... چی شده؟
انگار خواهرم رو دیده بودم،خاتون تنها کسی بود که میتونستم کنارش آروم باشم.
دستش رو اروم فشار دادم و لبخند بی جونی زدم:
-هیچی... دستم در رفته... میریم بیمارستان
شما برید تو یه چیزی بخورید تا من بیام
خاتون اخمی کرد و زیر بغلم رو گرفت:
-تو اینجوری باشی من هیچی از گلوم پایین نمیره
خودمم میام...دلم طاقت نمیاره
توماج و ابرا که توی بغلش بود هم پیاده شدن و خاتون گفت:
-میشه بچه رو نگه داری من باهاش برم؟
توماج سری تکون داد و گفت:
-برو...نگران بچه نباش
و بعد رو بهم با مهربونی گفت:
-چی شدی شما خانوم؟
رفیق من کجا بود که زیر چشمت اینقدر گود رفته؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏