eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.6هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
همان تصویری که خانواده به دنبال او بوده!
- برای اولین بار از احساسات یاسین چیزی می‌شنوم، برای اولین بار می‌فهمم که حدسم درست بوده و او از هرچه عشق یا مربوط به عشق است فراری است. حالا که موضع‌اش را فهمیده‌ام، نمی‌دانم چرا احساس عجیبی در وجودم رشد پیدا کرده، انگار تضادی ست بین هرچه می‌خواستم و هرچه می‌بینم. شب اولی که قرار شد برای مدتی همسر یاسین باشم، با خودم گفتم تمام بازی شان را بهم می‌زنم و آن‌طور که خودم می‌خواهم بازی را پیش می‌برم اما همه چیز برعکس شد. نه آنطور که که آن‌ها می‌خواستند شد، نه آن‌چیزی که من در ذهنم می‌پروراندم، انگار سرنوشت دست کائنات را گرفته و خواسته بود که به میل او همه چیز را رقم بزند. یاسین شخصیت عجیب و مرموزی دارد، نمی‌توانی یک لحظه بعد اورا حدس بزنی و همین کار اطرافیان‌اش را سخت می‌کند. در بحثی که داشتیم فهمیدم حتی بخاطر کارش هم که شده خودش را درگیر عشق نمی‌کند، اما چیزی که من از عشق می‌دانم خلاف همه‌ی این‌هاست! میان سکوتی که حاکم شده، گوشی همسر حنانه زنگ می‌خورد، انگار سید است که می‌گوید کار قطع اتصال خوب پیش رفته و حالا باید برای رمزگشایی فایل بعدی اقدام کنم. با این فرمان و حکمی که صادر شد، یک لحظه یاد دیشب در ذهنم زنده شد! آن لحظه‌ای که برق خنجرش نفس‌ام را برید و نمی‌دانستم باید چه کنم. شاید هم اثرات خستگی بود که هنوز رفع نشده باید بازهم روی جسم ام سایه می‌انداخت. هر سه نفر بازهم مقابل سیستم نشستیم، نمی‌دانم کار یاسین چیست ولی اگر قرار نیست کنار ما باشد چرا این‌جاست؟! شاید برای پاسخ به این سوال خیلی زود باشد! سیستم‌ها روشن می‌شوند، جواد برای چک کردن قطعی اقدام می‌کند و من هم فایل جدید را که طبقه‌ی دوم اطلاعات است وارد می‌کنم. حنانه فایل را آماده می‌کند، روی مانیتور مقابلم نقش می‌بندد و من رمزگشایی اش را شروع می‌کنم. مثل دیشب، کدهارا یکی یکی با توجه به معنی و مفاهیمی که دارند روی کاغذ می‌نویسم، هرچه هست را آن‌طور که می‌دانم می‌نویسم و کم کم مثل همیشه وقتی وارد فضای این کدها می‌شوم، از دنیای واقعی فاصله می‌گیرم. شبیه به همان روزهایی که در دانشگاه پای مبحثی می‌نشستیم و آنقدر مشغول می‌شدیم که ساعت کلاس تمام می‌شد و ماهنوز روی صندلی‌ها نشسته بودیم. کار نوشتن کدها زود تمام می‌شود، انگار این فایل طبقه‌ی دوم نسبت به دیگری ساده تراست و مقدار اطلاعات محدود تری هم دارد. از ساعت هفت شب است که درگیر شده و حالا عقربه‌های ساعت نه و نیم را نشان می‌دهند. کارم که تمام می‌شود، از روی صندلی بلند می‌شوم، حنانه در آشپزخانه مشغول است و جواد و یاسین هم کنار هم روی مبل‌ها نشسته و مشغول صحبت هستند. کاغذ رمزگشایی شده را مقابل یاسین می‌گیرم، برای حفظ اطلاعات آن را در سیستم ذخیره نکرده و روی همان فلش نگه‌میدارم. نگاه یاسین از چشم‌های من تا روی کاغذ کشیده می‌شود، انگار تردید دارد برای گرفتن آن و چند ثانیه طول می‌کشد تا کاغذ را از میان دستم بگیرد. کاغذ را می‌گیرد و شروع به خواندن می‌کند، من هم روی مبل می‌نشینم و به چشمان یاسین که روی کلمات می‌چرخد خیره می‌شوم. کلمات انگار برایش غریب هستند، شاید هم آنچه اتفاق افتاده برایش عجیب است که این‌قدر محتاط نگاهش می‌کند. کار خواندن برگه که تمام می‌شود، آن را از مقابل چشمانش پایین می‌آورد و نگاهش بین من و جواد می‌چرخد. انگار کلمه برای حرف زدن کم آورده و نمی‌داند چه بگوید که به سختی لب باز می‌کند. - آره این طبقه از اطلاعات درمورد کشته سازی ها میگه! نوشته هرکدوم از افرادتون خلاف وعده عمل کردن شما حق حذف اون رو دارید، ولی طوری بزنید که بتونید نسبت به خونش حق خواهی کنید. هنگام نوشتن‌شان متوجه این مفهوم شده بودم، اما توجهی نکردم چون نمی‌شد ذهنم را مشغول‌اش کنم، ولی حالا بهتر از قبل می‌فهمم که منظورشان چه بوده. اگر قرار بود طبق این عمل کنند، من هم نباید این‌جا می‌نشستم و حالا باید زیر خاک پیش باقی جان‌باختگان می‌بودم. یاسین کاغذ را دست جواد می‌دهد تا اوهم نگاهی کند، بعدهم سرش را سمت من می‌چرخاند. - یک چیزی هست که انگار باهاش همخوانی نداره، ما نمی‌دونیم قبل از این چه دستوری دادن، الان میگه حذف کنید شاید اطلاعات قبلی درمورد جذب نیرو هاشون بوده. این را می‌گوید که بلافاصله حنانه ادامه می‌دهد: - و اگه ما بخوایم نقشه‌ی اصلی عملیات رو بدونیم، به اطلاعات طبقه سوم نیاز داریم درسته؟! یاسین همان‌طور که به روبرو خیره شده، سری به تایید تکان می‌دهد.
آنچه خواهید خواند: - بغض گلویم را شبیه به خنجری زهرآلود شکافت، می‌دانم از این پایان خرسند است، می‌دانم از دیدن من خسته شده و حالا که کارم تمام شده دیگر نمی‌خواهد بار حضورم را به دوش بکشد، نمی‌توانم حرفی بزنم، فقط سوار ماشین می‌شوم و اشک را پشت پلک‌هایم پنهان می‌کنم. روزی به اجبار پای در خانه اش نهاده و حالا بازهم به اجباز از او جدا می‌شوم. گوشی را روشن می‌کنم، گفت هدیه ایست از طرف او به من و برایم می‌ماند، قبل از پاک کردن شماره اش آخرین پیامک را برایش می‌فرستم. و تمام شد؛ دیگر قرار نیست راهِ من و تو به یك مقصد برسد؛ فقط گاهی در خاطره‌ها، از کنارِ هم عبور خواهیم کرد :)
امشب به‌جای بهش اینو بفرست : تو را مولانا سروده شجریان خوانده مشکاتیان نواخته، فرشچیان کشیده و شاملو نوشته است . . :) ! ♥️🔐𓍯 ִֶָ𓂃
یاسین هنوز به نقطه‌ای نامعلوم در روبه‌رو خیره مانده است و انگار ذهنش جایی میان همان چند جمله‌ی کوتاه گیر کرده است. سکوتی سنگین بین‌مان افتاده؛ سکوتی که نه از آرامش، بلکه از ندانستن می‌آید، از آن سکوت‌هایی که آدم را وادار می‌کند هزار سؤال در سرش بچرخد، اما هیچ‌کدام جواب روشنی ندهد. جواد اولین کسی است که این سکوت را می‌شکند. - یعنی چی دقیقا؟ این اطلاعات فقط یه تیکه‌اش رو می‌گه و هنوز داریم توی تاریکی جلو می‌ریم؟ حنانه که از آشپزخانه بیرون آمده، لیوانی را روی میز می‌گذارد و با نگاهی مردد به برگه‌ی روی دست جواد نگاه می‌کند. - به نظرم هنوز خیلی چیزا مبهمه، اگه این فقط طبقه‌ی دومه، باید یه ارتباطی با فایل‌های قبلی داشته باشه که اون فایل و از دست دادیم، ولی فعلاً فقط یه دستور نصفه‌نیمه‌ست. من به کاغذی که روی میز افتاده نگاه می‌کنم، واژه‌ها جلوی چشمم پخش می‌شوند، اما هیچ‌کدام به شکل کامل نمی‌نشینند. انگار اطلاعاتی که داریم، عمدا طوری چیده شده‌اند که بیشتر سؤال بسازند تا این‌که جواب بدهند. می‌گویم: - شاید این بخش، فقط یه مرحله از کارشون رو نشون می‌ده، نه کل مرحله اول عملیات رو! یاسین آرام سرش را بالا می‌آورد، نگاهش هنوز همان سردی همیشگی را دارد، اما تهش چیزی شبیه تردید دیده می‌شود. - درست می‌گی، این جمله‌ها بیشتر شبیه یه دستورِ مرحله‌ایه. یعنی اول جذب، بعد کنترل، بعد حذف… ولی اینکه دقیقا چطوری پیش رفتن، معلوم نیست بعداز حذف قراره چی بشه! جواد ابرو بالا می‌اندازد. - یعنی ما هنوز نمی‌دونیم اینا نیروهاشون رو چطوری وارد بازی می‌کنن، بعد کنترلشون از چه طریقی هست و بعد هم حذف میشن؟ حنانه شانه بالا می‌اندازد. - نه. فقط می‌فهمیم که یه ساختار دارن. یه جور زنجیره‌ی فرمان، اما این‌که شروعش از کجا بوده و به کجا می‌رسیده، هنوز معلوم نیست. برای چند لحظه همه ساکت می‌شویم، صدای یخچال از آشپزخانه می‌آید و بعد، صدای خفیف نفس‌کشیدن خودمان در فضا پیچیده است. حس می‌کنم وسط یک پازل نشسته‌ایم که نصف قطعه‌هایش عمداً پنهان شده‌اند یا شاید هم پرده‌ی سنگینی روی آن کشیده شده که باید کنار برود. جواد رو به یاسین می‌گوید: - پس احتمالاً طبقه‌ی سوم اون بخشیه که همه‌چیز رو روشن می‌کنه، شاید هم نه اونم همین‌طور مارو بیشتر توی ابهام ببره. یاسین جوابش را با اطمینان کامل نمی‌دهد؛ فقط انگار دارد چیزی را در ذهنش سبک و سنگین می‌کند. - احتمالاً. ولی اگه اینا از اول می‌خواستن مسیر عملیات رو پنهان نگه دارن، بعیده طبقه‌ی سوم هم مستقیم و واضح باشه. شاید اون‌جا هم فقط یه بخش دیگه از ماجرا رو بده. حنانه با نگرانی به من نگاه می‌کند. - یعنی ممکنه باز هم نتونیم بفهمیم اصل ماجرا چیه؟ لبم را روی هم فشار می‌دهم. - فعلاً نه. ولی حداقل می‌فهمیم با یه جریان حساب‌شده طرفیم، نه یه کار پراکنده و بی‌برنامه. جواد سری تکان می‌دهد و بعد با لحن پایین‌تری می‌گوید: - من فقط می‌خوام بفهمم این حذف‌کردن‌ها دقیقاً بر چه اساسی بوده. یعنی واقعاً هر کی یه اشتباه می‌کرد، حذف می‌شد؟ یا اینم یه پوشش بوده برای چیزای بدتر؟ این سؤال، سنگین‌تر از بقیه در فضا می‌نشیند، هیچ‌کس جواب فوری ندارد، حتی یاسین هم چیزی نمی‌گوید همه گیج به کاغذ نگاه می‌کنند. بعد از چند ثانیه، من سکوت را می‌شکنم. - به نظرم این جمله بیشتر شبیه یه مجوز بوده تا یه دستور ساده، یعنی می‌خواستن به آدم‌هاشون بفهمونن که از یه جایی به بعد، جونِ آدم‌ها هم توی معادله‌شون مهم نیست و باید خیلی مراقب حرکاتشون باشن؟ حنانه آه کوتاهی می‌کشد. - پس باید حواسمون به طبقه‌ی سوم خیلی بیشتر باشه. شاید اون‌جا یه سرنخ واقعی پیدا کنیم. یاسین این‌بار نگاهش را از روبه‌رو می‌گیرد و به ما می‌دوزد. - یا شاید هم فقط یه لایه‌ی دیگه از همون تاریکی باشه. جواد با خنده‌ی بی‌رمقی می‌گوید: - چه دلگرم‌کننده. برای اولین بار، گوشه‌ی لب یاسین خیلی نامحسوس تکان می‌خورد نه آن‌قدر که بشود اسمش را لبخند گذاشت، اما همان هم در آن چهره‌ی سرد، عجیب به نظر می‌رسد.
💬 | متن پیام: https://eitaa.com/Seelenee/12854 نهههههههه پلیییییییز دوستانی مثل ایشون که وقت نمیکنن میتونن مثلا بعدا بخونن ولی ما که ثانیه ثانیه تیکه پاره میشیم رو نمیشه کاری کرد😂🤣🤣🤣😪😪 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شما زود میخونید
💬 | متن پیام: ولی عطرین جدی نسبت به بقیه جاها منصفانه پارت میدی. نه کم نه خیلی زیاد متناسب. تازه دقت کردم قسمت های حساس خودت دلت برامون میسوزه سه تا میدی😂 دمتم گرم❤️ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بله پارتامم طولانین😭😂🤌
💬 | متن پیام: بچم یاسین گیر چه کسایی میفته🥲 کاش آوا آدم شه فقط😭😭😭😭 کی آوا آدم میشهه😪😂 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اصلا ممکنه این دختر آدم بشه😂😭🤌
💬 | متن پیام: اصن این سحر کیه یهویی امیدوارم آوا نفهمیده باشه یاسین عاشق شده😁 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ یه عشق قدیمی👀😂
💬 | متن پیام: https://eitaa.com/Seelenee/12864 خیلی🥺 بابا این بچه گناه داره یه کاری بکن دیگه فقط به آوا نرسه ها😁 فقط یه سوال تو پارتای بعدی راجب اینکه چی شد که سخر(از عمد گفتم😒)ولش کرد،توضیح می دی؛یا نه؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ آره وقتایی که برای آوا توضیح بده داریم
💬 | متن پیام: حالا اون دختره بی لیاقت که یاسین قبلا عاشقش بوده کیه؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ توضیح مختصری خود یاسین داده بود🥲
💬 | متن پیام: https://eitaa.com/Seelenee/12876 خاکبرسرم نگو ک برا یاسین در نظرش دارن وای چه خبره این پارت چندهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ پارتای حوالی ۱۶۵