eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.5هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
28 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826 پیام‌های شما👇🏻 @Nashenas_Selene
مشاهده در ایتا
دانلود
ماشین با سرعتی سرسام‌آور در اتوبان می‌راند، هوا گرگ‌ومیش است؛ نوری خاکستری و غم‌زده که بر ساختمان‌های بلند تهران سایه انداخته است. همه‌چیز در نظرم غریب است؛ خیابان‌ها، چراغ‌های چشمک‌زن ترافیک، و صدای دوردست آژیرها که نشان می‌دهد شهر در التهاب یک نبرد نانوشته می‌سوزد. در دوردست، صدای مبهم چند انفجار پیاپی در فضای شهر می‌پیچد ستون‌های دود بالا می‌روند، اما برای من، این صداها در پس‌زمینه محو می‌شوند. تمامِ جهان من در یک نقطه‌ی جغرافیایی خلاصه شده، میدان آزادی، آغوش آوا! دستانم روی فرمان، می‌لرزد، دیگر حتی این گچ نصف نیمه‌ام مانع حرکت دستم نمی‌شود، دستانم می‌لرزند نه از ترس، که از بی‌تابی و طاقتی که سر رسیده است. چقدر نبودنش سخت بود؛ این‌که ندانی کجاست، اینکه ندانی آیا هوای سرد کوهستان نفسش را بند آورده یا نه، حالا که می‌دانم او این‌جاست، در چند قدمی من، حس می‌کنم دیواره‌های وجودم در حال فروپاشی است. ماشین حامل آوا را از دور می‌بینم، ماشینی تیره، زخمی از گلوله‌ها و گرد راه، که با احتیاط به قرارگاه نزدیک می‌شود، ترمز می‌کنم. ماشین من، درست روبه‌روی آن‌ها متوقف می‌شود، صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت، آخرین صدایی است که می‌شنوم. درب ماشین آن‌ها باز می‌شود، شاهین بیرون می‌پرد، اما من او را نمی‌بینم. چشمانم، مثل آهنربا، روی زنی قفل شده است که به سختی از ماشین پیاده می‌شود. آوا... ظاهرش در هم ریخته است؛ لباسی پاره و خاکی، موهایی که در باد سرد تهران پریشان شده و چهره‌ای که رنگ پریده‌اش حتی در آن نور گرگ‌ومیش هم هویداست. زخمی عمیق روی گونه‌اش نشسته و چشمانش... خدای من، آن چشمان، همان چشمان آوای من هستند، اما با گودالی از درد و خستگی که در عمقشان لانه کرده است. او چند لحظه مکث می‌کند، نگاهش در خیابان شلوغ می‌چرخد و بعد، روی من می‌افتد، انگار محو تجمعات شده، محو آتش زغال‌ها شده است. در آن لحظه، انگار زمان برای من متوقف می‌شود، صدای انفجارها، هیاهوی خیابان، و حتی نفس کشیدن خودم را فراموش می‌کنم، فقط او را می‌بینم. او هم مرا می‌بیند، لرزشی خفیف در لب‌هایش می‌نشیند، نگاه شاهین و آن یک نفر روی ماست که ببینند چه کاری انجام می‌دهیم. من قدم برمی‌دارم، انگار روی هوا راه می‌روم، او هم قدم برمی‌دارد، نزدیک‌تر که می‌شویم، نگاهش را نمی‌تواند از من بگیرد. بی‌مقدمه، با تمام توانی که در وجود خسته‌اش باقی مانده، خود را به سمتم پرتاب می‌کند. او در آغوشم محبوس می‌کنم، برخورد تن نحیف و لرزانش با سینه‌ی من، مثل ضربه‌ی صاعقه است. او را سفت در آغوش می‌گیرم، بازوهایم دور شانه‌هایش حلقه می‌شوند و او را چنان به خود می‌فشارم که انگار می‌خواهم دوباره بخشی از وجودم شود. سرش را روی سینه‌ام می‌گذارد و من، هق‌هق بی‌صدایش را با تمام وجود حس می‌کنم، عطر باران و خاک، عطر همیشگی او، حالا با بوی دود و باروت جنگ عجین شده است. - یاسین... این تنها کلمه‌ای است که از دهانش خارج می‌شود؛ یک نجوای شکسته، یک فریاد خاموش که تمام دردهای گذشته را در خود دارد. من چشمانم را می‌بندم، صورتش را لای گردنم پنهان می‌کنم و زیر لب، در گوشش زمزمه می‌کنم: - رسیدیم، آوا... رسیدیم، دیگه تموم شد. هیچ‌کس... هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه تو رو از من بگیره. در میان تهران آشوب‌زده، در میان صدای آژیرها و آتش دوردست، ما دو نفر، در یک حباب امن گیر افتاده‌ایم. آغوش من، تنها جای امن این شهر ناامن است و من، با تمام وجودم، قسم می‌خورم که تا آخرین قطره‌ی خونم، از این حریم کوچک دفاع کنم. او دیگر تنها نیست، من هستم، من کنارِ او هستم. و این، تنها چیزی است که در این لحظه‌ی گرگ‌ومیش، اهمیت دارد.
و وصال عاشقانه در میان هیاهوی انفجار ها🌪✨ https://6w9.ir/Harf_11173826 مورد پسند بود؟!🌝🪐
@Nashenas_Selene پیاماتون اینجاست☝️
ماشین در اتوبان تاریک و بی‌انتها می‌تازد، گویی هر دور چرخ‌هایش، یک گام دیگر به سمت مرز باریک مرگ و زندگی است. من، مچاله و بی‌دفاع روی صندلی عقب افتاده‌ام؛ تن نحیفم در کت بزرگ و خاکی‌رنگی که روی دوشم انداخته‌اند، گم شده است. هر لرزش خودرو، هر تکان ناگهانی فرمان، دردی تیرکشنده و عمیق را در مغز استخوان‌هایم می‌کارد؛ دردهایی که یادگار روزهای شکنجه در آن سلول‌های نمور و سرمای بی‌رحم کوهستان است. سرم را به شیشه‌ی غبارگرفته و لرزان پنجره تکیه داده‌ام و به بیرون خیره می‌مانم، تاریکی بیرون، با تاریکی درونم گره خورده است. صدای مبهم موتور، در گوشم به صدای نفس‌های بریده‌بریده‌ی سایه تبدیل می‌شود؛ همان کابوسی که روزهاست روحم را با دستان نامرئی‌اش خفه کرده است. هر بار که صدای انفجاری سنگین در دوردست می‌پیچد و زمین زیر چرخ‌ها را به لرزه می‌اندازد، قلبم در قفسه‌ی سینه‌ام می‌شکند و دوباره جوش می‌خورد. وحشتی فلج‌کننده بر من چیره می‌شود، آیا این همان موشکی است که قرار است زندگی نیمه‌تمام مرا در این خودروی فلزی به خاکستر تبدیل کند؟ آیا سرنوشت من این است که درست در چند کیلومتری آغوش یاسین، در یک گلوله‌ی آتش عظیم محو شوم؟ ترس، مثل یک مار سمی، در رگ‌هایم می‌خزد. فاصله، برایم به مفهومی انتزاعی و بی‌رحم تبدیل شده است، انگار کیلومترها فاصله، هزاران سال نوری است که بین من و یاسین کشیده شده و مانع دیدارمان شده است. مدام با خودم تکرار می‌کنم: «نکنه نرسم؟ نکنه جاده بسته بشه؟ نکنخ یاسین توی این آشوب، منتظرم بمونه و من هرگز نرسیـ...» بغض سنگینی راه گلویم را می‌بندد، تهران، این شهر بزرگ و پرفریب، از پشت شیشه‌ها غریب به نظر می‌رسد. هر تیر چراغ‌برقی که مثل شبحی از کنارمان رد می‌شود، یادآور تمام آن‌چیزی است که از دست داده‌ام. من، آوا، همان زنی که روزگاری فکر می‌کردم سرنوشتم را خودم می‌نویسم، حالا یک عروسک دست‌وپاشکسته در میانه‌ی میدان نبرد هستم. صدایِ آژیرهای خطر، نُت‌های ممتد و جیغ‌مانندی هستند که گویی برای مرگ من نواخته می‌شوند، ماشین به سرعت تغییر مسیر می‌دهد، چرخ‌ها جیغ می‌کشند و من هر بار چشمانم را می‌بندم و در تاریکی پلک‌هایم، فقط به یک چیز فکر می‌کنم، یاسین. او کجاست؟ آیا او هم مثل من در این طوفان سهمگین، لرزان و بی‌قرار است؟ در این لحظات، تهران من، تهران آوا، در محاصره‌ی آتش و دود، چیزی جز یک میدان جنگ بزرگ نیست و من در مرکز این دایره‌ی مرگ، تنها به دنبال نوری می‌گردم که مرا به سوی او هدایت کند. این التهاب، این اضطراب بی‌پایان، انگار تمام سلول‌های بدنم را می‌سوزاند و من، با دهانی خشک و قلبی که گویی در دستان یک غریبه فشرده می‌شود، فقط به سوی میدان آزادی می‌روم، جایی که شاید... شاید آخرین ایستگاه من باشد. ایستگاهی که نمی‌دانم قرار است در آن یاسین را ببینم یا بازهم همراه این کابوس قدم‌هایی ممتد بردارم. سرم را کمی تکان می‌دهم، صدای مبهم آن خلبان و آن مرد نظامی دیگر در گوشم می‌پیچد: - چطوری بهشون بگیم جنازه سوران سوخت؟! - میترسم به بهای اون خود مارم آتیش بزنن. تا حرف از سوران می‌شود، قلبم فقط یادآور یک چیز است آن هم مردانگی و غیرت اوست، مردانگی‌ای که اجازه نداد من در میان گرگ‌های درنده‌ی کوهستان تکه تکه شوم. قطره‌ی اشک گرم روی صورت یخ زده‌ام می‌چکد، نگاهم به خیابان است و خاطرم در جایی میان آن پتوی گرم سوران و نگاهش جا مانده است. یادم باشد، اگر به یاسین رسیدم از جانفشانی و غیرتی که آن مرد کورد به خرج داد برایش بگویم، کوردی که به گمانم حتی شیعه هم نبود. آن شب در خانه‌اش دیدم، بدون مهر و دست بسته نماز می‌خواند اما با این‌که مذهبی متفاوت داشت، جانش را برای نجات من در دست گرفت.
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با گرایی حرم فخر به دنیا داریم هرچه داریم همه از دختر موسی داریم... - صدای قائدشهید
هدایت شده از {•لُــومـیـࢪٰا•}
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ازمون میپرسن تابستونتون چطور گذشت... اینطور💔((: اول و آخرش به آقا ختم شد...
دوستان تصویرسازی صحنه‌ی مورد علاقه‌تون🤏👀 فقط یکم سوتی داده که شما به بزرگی خودتون ببخشید 😭😂☝️
چند دقیقه‌ای در آغوش دلنشین و گرم یاسین می‌مانم، آن دو فرد نظامی که از هلی‌کوپتر تا به این‌جا مرا رساندند با کمی فاصله، مضطرب ایستاده اند. می‌دانم چه می‌خواهند بگویند، می‌خواهند از پیکر سوخته‌ی سوران بگویند اما دست و پایشان را گم‌کرده نمی‌دانند که کدامشان حرف بزنند. یاسی کمی از من فاصله می‌گیرد و به سمت آن دو نفر می‌رود، با آن‌ها دست می‌دهد، به کاپوت ماشین تکیه می‌دهم و آن‌هارا نگاه می‌کنم. چند دقیقه‌ای صحبت می‌کنند که دست خلبان روی شانه‌ی یاسین می‌نشیند، یاسین سرش را پایین می‌اندازد و انگار نگاهش را از آن دو می‌دزدد. با تعلل به سمت من برمی‌گردد، اشاره می‌کند که سوار ماشین شوم، در همین تاریکی می‌توانم چند قطره اشک روی گونه‌اش را ببینم. موتور ماشین با صدای بم و یکنواختی روشن می‌شود، یاسین فرمان را می‌چرخاند و ما از حاشیه‌ی میدان آزادی فاصله می‌گیریم. اینجا، در فاصله‌ی چند متری از آن هیاهوی انسانی، سکوت عجیب و غریبی بر خیابان‌های خلوت حاکم است. چراغ‌های خیابان، مثلِ چشم‌های بی‌رمق یک شاهد خاموش، نور زردرنگ و لرزانی بر آسفالت ترک‌خورده می‌پاشند. دست یاسین روی دنده است، انگشتانش آن‌قدر محکم به دور سردی چرم دسته پیچیده که بند انگشتانش سفید شده است، فشار آن خبر را خوب می‌بینم، من در کنارش نشسته‌ام، نگاهم مدام به بیرون است؛ به ساختمان‌های نیمه‌تاریک و آسمانی که هر از گاهی با نور نارنجی دوردستی خط‌خطی می‌شود. با صدایی که هنوز لرزش روزهای حبس را در خود دارد، سکوت را می‌شکنم: - یاسین... اوضاعِ شهر چطوره؟ اون صداها... اون انفجارها... یعنی جنگ واقعاً به قلب تهران رسیده؟ مردم... چرا هنوز توی خیابانن؟ این شهر هنوز امنه یا ما داریم به سمت ویرانه هاش می‌ریم؟ یاسین نگاهش را لحظه‌ای از جاده برمی‌گیرد و به من می‌دوزد؛ نگاهی که در آن، خستگی یک قرن نبرد و نگرانی پدری برای فرزندش موج می‌زند. او نفس عمیقی می‌کشد، طوری که انگار می‌خواهد تمام دغدغه‌های عالم را با آن نفس از سینه‌اش بیرون براند. آرام می‌گوید: - آوا... به این چیزا فکر نکن. تهران ما جان‌سخت‌تر از این حرف‌هاست، هر چیزی که بیرون می‌بینی، یا صدایِ دفاع ماست یا درد دشمن. تو به این‌ها فکر نکن. دستم را به سمت او می‌برم، انگشتانم را لبه‌ی آستین کت چرمی اش می‌گیرم و می‌گویم: - نمی‌تونم. تموم مدتی که اونجا بودم، تنها آرزوم این بود که بدونم آسمون شهرم چه رنگیه. حالا که برگشتم، انگار دنیا برام ناآشناست. یاسین فرمان را سفت‌تر می‌گیرد و با لحنی که سعی دارد نرم باشد، مسیر گفتگو را عوض می‌کند: - آوا، من احمق رو ببخش که نپرسیدم... اونجا... توی اون سلول‌های تاریک چی شد؟ سینا و اون دارودسته‌اش با تو چی‌کار کردن؟ من باید بدونم. باید بدونم چطور دووم آوردی. هر لحظه‌ای که از تو بی‌خبر بودم، برای من مثل یک قرن جهنمی گذشت. برام بگو چی دیدی، بگو سایه با تو چی کار کرد تا بتونم... تا بتونم حداقل این بار سنگین روی شانه‌هات رو با هم حمل کنیم. من نگاهم را به دستان او می‌دوزم، می‌خواهم حرف بزنم، اما کلمات در گلویم گره می‌خورند. بازگشت به آن روزها سخت است، اما در حضور یاسین، انگار زهر آن خاطرات کم‌کم در حال خنثی شدن است. ماشین در پیچ‌های خیابان می‌پیچد و ما به سمت خانه‌ای می‌رویم که شاید تنها جایی در این جهان آشفته باشد که می‌تواند روح زخمی ما را در خود جای دهد.
ماشین جلوی خانه‌ی حیاط‌دار پدری یاسین متوقف می‌شود، خانه‌ای که با همان نمای آجری چراغ ایوان که همیشه روشن است، مثل یک لنگرگاه امن در دل طوفان خودنمایی می‌کند. آخرین باری که در این خانه بودم، طوفان حضور عمو و دخترعموی یاسین بود که باعث شد از آن خارج شوم، چقدر خودم را لعنت کردم که ای‌کاش می‌ماندم، نمی‌رفتم. اما دیگر دیر شده بود، من از این خانه گذشته بودم، به خانه‌ی پدر خودم پناه آوردم و اسیر شدم! یاسین می‌خواهد همه چیز را بداند اما من توان گفتن ندارم. یاسین ماشین را خاموش می‌کند، سکوت مطلق کوچه، صدای تپش قلبِ مرا بلندتر می‌کند. دست سردم را روی دست گرم او می‌گذارم، یاسین پیاده می‌شود، دور می‌زند و در را برایم باز می‌کند. وقتی از ماشین بیرون می‌آیم، هوای شب تهران به صورتم می‌خورد؛ هوایی که بوی نم باغچه و عطر یاس‌های حیاط خانه‌شان را می‌دهد. هنوز به در ورودی نرسیده‌ایم که قفل در با صدایی آرام باز می‌شود، مادر یاسین، با چادری گل‌دار و چهره‌ای که خطوط انتظار و دعا بر آن حک شده، در آستانه‌ی در ظاهر می‌شود. انگار منتظر بوده و جایی در همین حوالی در به انتظار نشسته بوده است. وقتی چشمانش به ما میوفتد، یک لحظه نفسش در سینه حبس می‌شود، دستش را به سینه می‌گذارد و چشمانش پر از اشک می‌شود. او ابتدا نگاهش را به یاسین می‌دوزد؛ به پسرش که با خستگی مفرط و چهره‌ای که گویی از جهنم برگشته، ایستاده است. اما بعد، نگاهش به من می‌چرخد؛ به منی که با لباس‌های نامرتب و چهره‌ای که رنج دوری و شکنجه را هنوز بر خود دارد، به او نگاه می‌کنم. زینب خانم، بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، قدم به جلو می‌گذارد، او مرا می‌بیند؛ نه به عنوان یک غریبه، بلکه به عنوان عزیزترینِ پسرش که حالا پاره‌ای از جانش را با خود به خانه برگردانده است. صدایش می‌لرزد، اما با قدرتی مادرانه که تنها از قلب یک زن برمی‌آید، می‌گوید: - خداروشکر... خداروشکر که برگشتید... باهم برگشتید. او جلو می‌آید و مرا در آغوش گرم و پُر از عطر سجاده‌اش می‌گیرد، آغوش او، بوی امنیت مطلق را می‌دهد؛ بوی خانه‌ای که در آن خبری از جنگ، شکنجه و سایه نیست. من، که ماه‌ها بود تنها سرمای دیواره‌های سیمانی و نگاه سرد جلادان را حس کرده بودم، حالا در هق‌هق آرام مادر یاسین، احساس می‌کنم تمام یخ‌های وجودم در حال ذوب شدن است، انگار به زندگی برگشته ام. مرا به داخل خانه هدایت می‌کند، خانه‌ای که گرمای وجودشان و نور ملایم چراغ‌ها، فضایی از آرامش مقدس را در خود جای داده است. زینب سادات، بدون هیچ سوال اضافه‌ای، به آشپزخانه می‌رود تا چای تازه‌دم بیاورد، او می‌داند که ما برایِ حرف زدن، برای گفتن تمام دردهایمان، زمان زیادی داریم. یاسین در گوشه‌ی اتاق ایستاده و با نگاهی که حالا کمی آرام‌تر شده، به من می‌نگرد. چند دقیقه می‌گذرد که صدایی آشنا را از بالای پله‌ها می‌شنوم. - مامان کی بود؟! زینب سادات با لبخند، سرش را به سمت پله‌ها می‌گیرد و با صدایی که پراز ذوق است می‌گوید: - یاسین و آوا اومدن مادر. در جوابش صدایی نمی‌آید جز صدای قدم‌هایی تند، چند ثانیه بعد روی پله‌ها قامت یلدا ظاهر می‌شود، از دیدن من آن‌چنان حیرت زده مانده که سلام کردن به برادرش را از یاد برده است. سریع پایین می‌آید، مرا در آغوش می‌کشد و خواهرانه دلتنگی‌اش را درمیان می‌گذارد. - کجا بودی بی‌معرفت؟! نمیگی شاید کسی چشم به راهم باشه. سرش را کمی عقب می‌برد، کف دستش را آرام روی گونه‌هایم می‌کشد، عصب‌های صورتم کم کم به کار میوفتند و گرمای دستش را احساس می‌کنم. مادرش برمی‌گردد، قند و چای داغ را روی میز می‌گذارد، کنار من می‌ایستد دستش را آرام روی شانه‌ی من می‌گذارد. - یاسین که زنگ زد گفت میارتت، انگار دنیارو بهم دادن، خیلی نگرانت بودیم آوا! درجوابش نمی‌دانم چه بگویم، در این لحظه، در این خانه‌ی پر عشق، من حس می‌کنم که نه تنها به خانه، بلکه به خود زندگی بازگشته‌ام، آنها مرا پذیرفته اند و شبیه عضوی از خانواده شان نگرانم بودند. یاسین نزدیک می‌شود، روی مبل کنارِ من می‌نشیند و دست مادرش را در دست می‌گیرد. برای اولین بار در تمام این مدت، یاسین لبخند کمرنگی می‌زند؛ لبخندی که می‌گوید: ما بالاخره پیروز شدیم. و من در این فضای گرم و پر از عشق، برای اولین بار، چشمانم را می‌بندم و اجازه می‌دهم آرامش مطلق، مثل موجی مهربان، تمام هستی مرا در بر بگیرد.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه جادوییست در عشق تو((: - شهید بابایی