1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه جادوییست در عشق تو((:
- شهید بابایی
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
#میراثِ_عشق
_دخترجون اینجا چیکار میکنی چی میخوای؟
_خ خواهش میکنم به من به من یجا بدید به من گفتن شما اینجا به بی پناه ها پناه میدید
_هرکی بهت رسونده درست نرسونده دختر جون اینجا باید پول بدی بهت پناه بدم داری؟
_پول نه نه آخه فرار کردم از خونه پولی همراه خودم برنداشتم
_همینطور مفتی مفتی؟
باشه به ی شرط میزارم بیای تو
پسرم زنش سر زا مرده باید عقد پسرم بشی و براش وارث بیاری
_چی چی میگین شما اصلا متوجه حرفی که زدید میشید برای ی خونه باید عقد پسره شما بشم؟ شوخی میکنید دیگه
_نصف شبی با تو شوخی دارم مگه دختر پول که نداری پس باید یجوری هزینه موندت و پرداخت کنی یا نه
_من من من اخه نمیتونم با پسر شما ازدواج کنم کمکم کنید خواهش میکنم
https://eitaa.com/joinchat/281019646C2749e1d56d
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
_ اصلا پسرتون منو قبول میکنه؟ آخه برای ی خونه
_بله قبول میکنم
با شنیدن صدای بمی سرمو تیز بلند کردم و به مردی که این حرف و زد نگاه کردم
_قبول میکنین؟ هع شما چطور مردی هستید؟ انقدر پست و حقیرید که برای پناه دادن به مردم باهاشون عقد میکنین؟
_حرف دهنتو بفهم خیالات ورت نداره تو فقط برای وارث اینجایی نکنه فکر کردی عاشق چشم و ابروتم؟خیلی ها برای یک لحظه نگاه من جون میدن مالی نیستی بخام نظری بهت داشته باشم
https://eitaa.com/joinchat/281019646C2749e1d56d
#رمضان_سرخ
#پلات85
روی مبل چوبی کرمرنگ مینشینم، اما بدنم با پارچهی زبر و گلدوزیشدۀ کردی، با بافت نرم و مخملی مبل غریبی میکند.
نگاههای سنگین یلدا را روی پوستم حس میکنم؛ مثل سوزنهایی نامرئی که از سر تا پایم عبور میکنند، انگار دارد با چشمانش جای پای مرا روی این خانهی مبل جستجو میکند.
میخواهد بگوید« این لباسها وصلهی ناجور این من است»، اما غرور یا شاید دلسوزیاش اجازهی زبان باز کردن نمیدهد.
یاسین کمی آنطرفتر نشسته، با گچ دستش بازی میکند، ذهناش دیگر مثل آن روزهای اول درگیر من نیست؛ خیالش راحت شده که به خانه رسیدهام.
حالا وقتش است که کمی هم به فکرِ تن درهمشکستهی خودش باشد، خیره میشوم به او؛ به موهای نامرتب و چهرهای که رد خستگی روی گودی چشمهایش نشسته، متوجه سنگینی نگاهم میشود.
سرش را که بالا میآورد، حس خجالتی پنهان در گلویم بیدار میشود، میگویم:
- کاش از خونهی بابا واسم لباس میاوردی!
کلمه بابا مثل یک شوک الکتریکی در فضا میپیچد، یاسین با کمی تعلل، گویی که هنوز در دنیای افکار خودش سیر میکند، سرش را برمیگرداند.
یلدا بیدرنگ، انگار که فرصتی یافته تا این سکوت سنگین را بشکند، میگوید:
- من و مامان وسایلت رو جمع کردیم؛ لباسهات رو همون روز که رفتیم اونجا برداشتیم. اگه میخوای بریم بالا، تعویض کن.
سری به تأیید تکان میدهم، از جایم بلند میشوم؛ زانوهایم هنوز کمی لرز دارند، همراه یلدا به سمت پلهها میروم.
هر قدمی که برمیدارم، صدای تپش قلبم توی گوشم میپیچد، چند روز پیش، قدم زدن در این خانه برای من رؤیایی بود که فکر میکردم هیچوقت به حقیقت نمیپیوندد.
انگار در دنیای موازیام؛ دنیایی که در آن بوی مرگ و باروت نمیدهد، اما بوی ناامنی در لایههای پنهانش نهفته است.
یلدا جلوتر وارد اتاقش میشود، در کمد را که باز میکند، بوی آشنای لباسهای خودم توی اتاق میپیچد؛ بوی شامپو، بوی خانه، ساکی بیرون میآورد و لباسهایم را تکتک روی تخت میچیند.
در میان کارش، جملات بیربط و محتاطانهای میگوید که فقط برای پر کردن فضای سنگین است، اما حواس من جای دیگری غرق شده است.
مقابل قابعکسها، گلبرگهای رز خشک شده، پودر شده و روی میز ریختهاند. دو شمع سیاه، که مومهای آبشدهشان مثل اشکهای منجمد روی بدنهشا خشکیده، کنار قابعکسها خودنمایی میکند.
همهشان را میشناسم، اما... یک عکس جدید آنجاست که غریبه است!
به سمت میز کشیده میشوم؛ انگار آهنربایی در کار باشد، دستم بیاراده به سمت قابِ عکس میرود.
- یلدا، این آقاعه کیه؟!
یلدا میایستد، نگاهش به قاب عکس گره میخورد. لبخندی که گوشهی لبش مینشیند، تلختر از زهر است، صدایش در فضای اتاق میلرزد:
- آقا سید مجتبیان.
نگاهم سؤالیتر میشود او ادامه میدهد:
- چند روز پیش به عنوان رهبرِ سوم معرفی شدن. پسر دوم رهبرِ شهید.
تپش قلبم یک لحظه متوقف میشود، رهبر شهید... پسر. همهچیز در ذهنم به هم گره میخورد.
پس دلیل این شباهت غریب، این نگاه نافذ، همین خون است؟ همین نسبت مستقیم؟ تمام نفرت قدیمیام، تمام آن خشم فروخفتهای که در این سالها به بهانهی مشکلات زندگی به او و خاندانش نسبت میدادم، حالا با دیدن این عکس، شکلی متفاوت به خود میگیرد.
آیا او مسئول تمام آن آوارگیها بود؟ نمیدانم. ذهن فرسودهام توان تحلیل ندارد.
یلدا به سمت حمام اشاره میکند و میگوید:
- بنظرم یه دوش آب گرم خیلی حالت رو جا میاره.
سری تکان میدهم، شروع میکنم به درآوردن لباسهایِ کردی، سنگینی پارچههای لایهلایه، که یادگارِ آن روز پناهندگی در کوههای کردستان است، از تنم رها میشود.
وقتی لباسها کنار میروند و بازوهایم مشخص میشوند، تغییر چهرهی یلدا را میبینم، نگاهش از سر تعجب به وحشت میگراید.
قدمی به جلو برمیدارد، انگشتانش میلرزند و وقتی پوست کبود و بنفش بازویم را لمس میکند، نفسم بند میآید.
- آوا...
صدایش میشکند، زبانش روی همین یک کلمه قفل میشود، نه میتواند بپرسد چه شده؟ و نه میتواند به رویم نیاورد، نگاهش میان کبودیها، خراشها و جای زخمها سرگردان است.
لبخندِ تلخی میزنم؛ لبخندی که شاید بیشتر به دهنکجی به مرگ شبیه است.
خودش آرام گوشهی لباس خانگیام را کنار میزند تا قفسهی سینهام را ببیند؛ جایی که کبودیها وسیعتر و عمیقترند، انگار نقاشی انتزاعی از رنج است.
هینِ خفهای از گلویش بیرون میپرد؛ صدایی شبیه به هقهق بیصدا، جای جراحی دو ماه پیش، حالا میان این لکههای سیاه و کبود گم شده است.
یلدا نگاهش را میدزدد؛ نه از روی کراهت، بلکه از روی دردی مشترک که در چشمانش موج میزند. نمیدانم دلش سوخته یا نه، ولی در نگاهش ترحم نیست؛ جستجو است.
انگار دنبال دلیل میگردد، دنبال چیزی که به من بگوید و مرا از این ویرانی مطلق، ذرهای دلگرم کند. اما سکوت، تنها پاسخی است که در این اتاق کوچک، بین ما حکمفرماست.