eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.5هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
28 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826 پیام‌های شما👇🏻 @Nashenas_Selene
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم‌های یلدا، برخلاف انتظارم، خیس نمی‌شود؛ اما لرزشی که در صدایش می‌دود، عمق فاجعه را لو می‌دهد. انگشتانش هنوز روی کبودی بازویم است، گویی می‌خواهد با لمس این دردها، از من طلب بخشش کند. او دستش را عقب می‌کشد و به چشمانم خیره می‌شود؛ نگاهی که انگار می‌خواهد تمام تکه‌های خرد شده‌ی روحم را بند بزند. آرام، با صدایی که بیشتر به زمزمه‌ شبیه است، می‌گوید: - آوا... من نمی‌تونم درکت کنم. حتی نمی‌تونم تصور کنم چی کشیدی. اما یه چیزی رو می‌دونم؛ این دردها، این زخم‌ها... بی‌حکمت نیستن. مکثی می‌کند، گویی دنبال جمله‌ای می‌گردد تا مرهمی باشد بر این تن تکه‌پاره. دوباره نگاهم می‌کند و با لحنی که بوی کهنگی و تقدس می‌دهد، می‌گوید: - یه جایی خونده بودم... «هر که در این درگه مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند». این حجم از بلا، شاید... شاید نشون‌دهنده‌ی اینه که خدا تو رو برای یه جایگاه بزرگ‌تر انتخاب کرده. لبخند تلخی روی لب‌هایم می‌نشیند، اما درونم آشوب است، یلدا از تقرب می‌گوید، از جام بلا، از انتخاب! اما من در آینه، فقط یک لاشه‌یِ متحرک می‌بینم. در دلم فریاد می‌زنم «کدام تقرب؟ کدام جایگاه؟ من فقط فرار کردم... من فقط ترسیدم... من فقط زنده ماندم، همین!» سرم را به نشانه‌ی انکار نالایقی‌ام پایین می‌اندازم، لایق این حرف‌ها نیستم. حس می‌کنم او اشتباه می‌کند؛ من حتی لایق این خانه و این آرامش هم نیستم. یلدا متوجه سکوتم می‌شود، می‌فهمد که این حرف‌ها برای من زخمی، سنگین‌تر از آن است که هضمشان کنم. با مهربانی شانه هایم را می‌گیرد و به سمت حمام هدایتم می‌کند. وارد حمام می‌شوم، فضا کوچک است، شیر آب گرم را باز می‌کنم، وقتی قطرات داغِ آب روی تن کبود و زخمی‌ام می‌ریزد، ناگهان دردی گزنده در تمام عصب‌هایم می‌پیچد. انگار هزاران سوزن گداخته همزمان در گوشت و پوستم فرو می‌روند، این گرما... این داغی آب، ناگهان آن سکوت آرام حمام را می‌شکند و ذهنم را مثل یک تابلوی سوخته، به عقب پرتاب می‌کند. صدای چک‌چک آب در گوشم می‌پیچد، اما این صدای آب نیست؛ صدای چکیدن خون غلیظ خودم روی سیمان سرد آن اتاق لعنتی است. دوباره روی آن صندلی فلزی سرد نشسته‌ام، دست‌هایم از پشت، با طناب‌هایی که تا استخوان مچ دستم بریده، بسته شده است. تنم می‌لرزد؛ نه از ترس، که از سرمای وحشیِ آن سلول، اما درونم از شدت دردی که در تک‌تک رگ‌هایم می‌دود، مثل گدازه می‌جوشد. صدای قدم‌هایِ کسی را می‌شنوم، تق... تق... تق... کفش‌های واکس‌خورده و براق سایه روی زمین بتنی؛ صدایی که همیشه پیش‌قراول مرگ بود. سرم سنگین است، آن‌قدر سنگین که روی سینه‌ام افتاده، موهایم... آخ از موهایم! حس می‌کنم کشیده می‌شوند. انگشتان مردانه‌ای که گویی با سیم خاردار پوشیده شده‌اند، مشتی از موهایم را دور دست می‌پیچند و با قدرتی حیوانی به عقب می‌کشند. پوستم کش می‌آید، دردی تا عمق مغز استخوانم تیر می‌کشد، دهانم باز می‌شود تا جیغ بزنم، اما گلویم خشک است و جز خس‌خس، صدایی بیرون نمی‌آید. صورتم خونی است؛ گرمای خون خودم را روی گونه‌ام حس می‌کنم، بی‌حال، روی صندلی افتاده‌ام، اما دست‌های نامرئیِ خاطره، گلویم را می‌فشارد. سایه نیست، اما حضورِ او در فضا موج می‌زند. و بعد... سینا. او را نمی‌بینم، اما سایه‌اش که روی دیوار می‌افتد، لرزه به تنم می‌اندازد، آن هیکل درشت، آن بوی تند سیگار و عطر ارزانی که همیشه بوی تعفن مرگ می‌داد، بالای سرم می‌ایستد. حس می‌کنم نفس‌های متعفنش به صورتم می‌خورد، دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد؛ فشارش آن‌قدر زیاد است که حس می‌کنم استخوان‌های کتفم دارند پودر می‌شوند. صدای سرد و خشکش، مثل تیغ جراحی در سکوت اتاق می‌برد: - بالاخره پیدات کردیم، جوجه‌کبوتر یاسین... دوباره درد... درد وحشیانه‌تری که در رگ‌به‌رگ بدنم می‌دود، سینا مشت موهایم را محکم‌تر می‌کشد و سرم را با زور تمام به عقب می‌برد تا مستقیم در چشمانش نگاه کنم. چشم‌هایش، سیاه و بی‌روح، درست مثل دو گودال مرگ، بدنم از سرما یخ زده، اما از لمس دست‌های او، پوستم گر می‌گیرد. تمام بدنم، از نوک انگشتان پا تا فرق سرم، از درد تیر می‌کشد؛ دردی که دیگر حسی باقی نگذاشته و فقط بودن را برایم به شکنجه تبدیل کرده است. چشمانم را با وحشت باز می‌کنم، صدای بلند نفس‌های خودم را می‌شنوم، دستم را به دیوار خیس حمام تکیه می‌دهم. آب داغ هنوز روی تنم می‌ریزد، اما من هنوز در آن سلولم، هنوز در آن سرمای کشنده، هنوز اسیر دست‌های سینا... آینه بخار گرفته است، با دست لرزان بخار را پاک می‌کنم و خودم را می‌بینم نه، من هنوز زنده‌ام. اما آن آوایی که در آن اتاق شکنجه ماند، دیگر هرگز به این آینه بازنمی‌گردد. دستم را روی جای خالی موهایم که سینا کشیده بود، می‌گذارم، سردم است. با وجود داغی آب، باز هم سردم است.
سایه سنگینی یک سنگ بزرگ را روی سینه‌ام حس می‌کنم، هر قدمی که از آن خانه بیرون می‌گذارم، انگار دارم از میان یک میدان مین عبور می‌کنم. ذهن‌ام درگیر کلمات ناتمام سوران است که در آخرین دیدارمان در دل آن کوهستان‌های غبارآلود، میان دود و آتش گم شد. سوران... رفیق سنی‌ام، رفیقی که حتی جسدش هم در آن آتش سهمگین، خاکستر شد، رفیقی که مذهبش مانع وطن دوستی اش نشد، ولی از او حتی یک تکه از لباسش، یک رد پایش، چیزی که بتوانم به آن چنگ بزنم و به یاد بیاورم، باقی نمانده است. تنها چیزی که از او در حافظه‌ام مانده، آن قول مقدس است: «خانومت رو نجات میدم، یاسین. قول میدم.» اما حالا، من آوا را به خانه‌ای آورده‌ام که بوی آرامش می‌دهد، اما چشم‌های من فقط بوی خون را حس می‌کند. در ذهن‌ام، تکه‌های خاطره مثل قطعات یک آینه‌ی شکسته، قلبم را می‌خراشند، یاد آن روزهایی می‌افتم که در کوهستان، زیر باران‌های تند، سوران با آن چشم‌های مقتدرش به من اطمینان می‌داد که راه خروج را پیدا می‌کنیم. یک تلنگر ناگهانی، مثل ضربه‌ی پتک بر سر من، تمام ارامش کاذبم را می‌کشد، حرف آن‌ها در ذهنم زنگ می‌زند: - سینا گرفتار شده... این آخرین خبری بود که از سینا به من دادند، قرار بود بروم مرز و آن اتفاق برای بچه‌ها افتاد، بعد هم تماس ناگهانی آوا و اقدام سوران! از یاد برده بودم که سوران سینارا اسیر کرده بود اما، چرا هیچ خبری از او نبود؟! چرا نیروهایش چیزی را اطلاع ندادند؟! شاید آخرین کسی که از سینا خبر داشته باشد، خبری هرچند مختصر اما راه‌گشا، آوا باشد! قلبم یک‌باره فرو می‌ریزد، از طرفی نمی‌خواهم یادآور یک فاجعه باشم و از سوی دیگر مجبورم. سینا... همان مردی که سایه‌ی وحشت آواست. باید بدانم چه شده، نباید اجازه بدهم این شک‌ها، مثل کرم‌های زهرآلود، آرامش این خانه را بخورند. باید بروم سراغش. باید از زبان خودش بشنوم که سینا را کجا دید؟ آیا هنوز در چنگال سایه است؟ یا سایه، آوا را به عنوان قربانی‌ای برای خونسردی خود، کنار سینا نگه داشته؟ با گام‌هایی که از شدت نگرانی، زمین را می‌کوبند، از حیاط به سمت اتاق یلدا می‌روم، می‌خواهم وارد شوم، سوالاتم را مثل گلوله‌های تیز پرتاب کنم و حقیقت را از دهان او بیرون بکشم. اما به محض اینکه در را هل می‌دهم، جهان من برای لحظه‌ای متوقف می‌شود. اتاق در سکوتی سنگین غرق است، بوی ملایم بخار و صابون در فضا می‌پیچد، و آنجا، روی تخت، اوست. او با حوله‌ای که دور تنش پیچیده شده، روی تخت متحیر نشسته است، نفس‌هایش، کوتاه و سنگین، مثل صدای وزش باد در میان درخت‌های سوخته، در اتاق می‌پیچد. نگاهِ من، ناخواسته به او قفل می‌شود، در آن لحظه‌ای که می‌خواهد آرام بگیرد، لرزش خفیف شانه‌هایش را می‌بینم. ناگهان، انگار که بخار اتاق یا حتی نفس سنگین من، تعادل آن لرزش را برده باشد، لبه‌ی حوله از روی شانه و پهلویش سر می‌خورد و به پایین می‌لغزد. و من... من همین‌جا میخکوب می‌شوم، پوست پهلویش، رنگ کبودی‌های سیاه و بنفش را به رخ می‌کشد، زخم‌هایی که مثل نقشه‌هایی از یک جنگ خونین، روی بدنش حک شده‌اند. بازوهایش، رد انگشتان کسانی را دارد که با بی‌رحمی، او را در چنگ گرفته بودند. در همین لحظه، چیزی در وجودم می‌ترکد. یک خشم غیرتمندانه، یک حس بی‌رحمانه‌ی مردانه که انگار از اعماق تاریخ باستانی بیرون می‌جهد. غرورم، تحت فشار این صحنه، زیر سوال می‌رود. چگونه اجازه دادم؟ چگونه این حجم از ویرانی، بر تن کسی که متعلق به این خانه است، نقش ببندد؟ صدای در ورودی می‌آید، سلام و احوالپرسی هایی که نشان می‌دهد پدر از راه رسیده و یلدا خبر از آمدن آوا را که به او می‌دهد، پدر از مادر جویایش می‌شود. صداها برایم مبهم می‌شود، پدر هم اگر این زخم‌هارا میدید غرورش از پای درش می‌آورد.
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
+ نمی‌خوام زنت بشم.. مگه.. مگه زوره؟! من زن توعه غول پیکر نمیشممم! اخمی کرد و سپس غرید: + با زبون خوش میگم بله رو بهم بده وگرنه طور دیگه ای رفتار میکنم.. هقی زدم و گفتم: - مـن دلم نمیخـواد شوهرم رئیس مافـیا باشه، ازت.. میترسم! ترسناک نگاهم کرد: + از من بترسی؟! من واسه هرکی بد باشم برای خانومم مهربونم! بعد از حرفش به سمتم اومد و با کاری که کرد...🫢❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
+ بیا بغ. م خانومم، بهت که گفتم قول میدم سرت داد نزنم! هقی زدم که یهو دستم رو کشید و افتادم بغ. ش که...🤫🔥 https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
ساعت 20 پاک کنید. گسترده 8 ساعته.
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشقی که این دوره و نسل درک نخواهند کرد... عشقِ عباس‌وملیحه>>>