eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.5هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
28 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826 پیام‌های شما👇🏻 @Nashenas_Selene
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
با یه سیلی از خونش بیرونم کرد ! توطئه در دانشگاه! ازدواج اجباری در حراست! دختری بی‌پناه!شوهری که دنبال طلاق! و رازی که نمی‌ذاره آرمان طلاق بده... https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
ساعت 21:30 پاک کنید. گسترده 8 ساعته.
چشم‌های یلدا، برخلاف انتظارم، خیس نمی‌شود؛ اما لرزشی که در صدایش می‌دود، عمق فاجعه را لو می‌دهد. انگشتانش هنوز روی کبودی بازویم است، گویی می‌خواهد با لمس این دردها، از من طلب بخشش کند. او دستش را عقب می‌کشد و به چشمانم خیره می‌شود؛ نگاهی که انگار می‌خواهد تمام تکه‌های خرد شده‌ی روحم را بند بزند. آرام، با صدایی که بیشتر به زمزمه‌ شبیه است، می‌گوید: - آوا... من نمی‌تونم درکت کنم. حتی نمی‌تونم تصور کنم چی کشیدی. اما یه چیزی رو می‌دونم؛ این دردها، این زخم‌ها... بی‌حکمت نیستن. مکثی می‌کند، گویی دنبال جمله‌ای می‌گردد تا مرهمی باشد بر این تن تکه‌پاره. دوباره نگاهم می‌کند و با لحنی که بوی کهنگی و تقدس می‌دهد، می‌گوید: - یه جایی خونده بودم... «هر که در این درگه مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند». این حجم از بلا، شاید... شاید نشون‌دهنده‌ی اینه که خدا تو رو برای یه جایگاه بزرگ‌تر انتخاب کرده. لبخند تلخی روی لب‌هایم می‌نشیند، اما درونم آشوب است، یلدا از تقرب می‌گوید، از جام بلا، از انتخاب! اما من در آینه، فقط یک لاشه‌یِ متحرک می‌بینم. در دلم فریاد می‌زنم «کدام تقرب؟ کدام جایگاه؟ من فقط فرار کردم... من فقط ترسیدم... من فقط زنده ماندم، همین!» سرم را به نشانه‌ی انکار نالایقی‌ام پایین می‌اندازم، لایق این حرف‌ها نیستم. حس می‌کنم او اشتباه می‌کند؛ من حتی لایق این خانه و این آرامش هم نیستم. یلدا متوجه سکوتم می‌شود، می‌فهمد که این حرف‌ها برای من زخمی، سنگین‌تر از آن است که هضمشان کنم. با مهربانی شانه هایم را می‌گیرد و به سمت حمام هدایتم می‌کند. وارد حمام می‌شوم، فضا کوچک است، شیر آب گرم را باز می‌کنم، وقتی قطرات داغِ آب روی تن کبود و زخمی‌ام می‌ریزد، ناگهان دردی گزنده در تمام عصب‌هایم می‌پیچد. انگار هزاران سوزن گداخته همزمان در گوشت و پوستم فرو می‌روند، این گرما... این داغی آب، ناگهان آن سکوت آرام حمام را می‌شکند و ذهنم را مثل یک تابلوی سوخته، به عقب پرتاب می‌کند. صدای چک‌چک آب در گوشم می‌پیچد، اما این صدای آب نیست؛ صدای چکیدن خون غلیظ خودم روی سیمان سرد آن اتاق لعنتی است. دوباره روی آن صندلی فلزی سرد نشسته‌ام، دست‌هایم از پشت، با طناب‌هایی که تا استخوان مچ دستم بریده، بسته شده است. تنم می‌لرزد؛ نه از ترس، که از سرمای وحشیِ آن سلول، اما درونم از شدت دردی که در تک‌تک رگ‌هایم می‌دود، مثل گدازه می‌جوشد. صدای قدم‌هایِ کسی را می‌شنوم، تق... تق... تق... کفش‌های واکس‌خورده و براق سایه روی زمین بتنی؛ صدایی که همیشه پیش‌قراول مرگ بود. سرم سنگین است، آن‌قدر سنگین که روی سینه‌ام افتاده، موهایم... آخ از موهایم! حس می‌کنم کشیده می‌شوند. انگشتان مردانه‌ای که گویی با سیم خاردار پوشیده شده‌اند، مشتی از موهایم را دور دست می‌پیچند و با قدرتی حیوانی به عقب می‌کشند. پوستم کش می‌آید، دردی تا عمق مغز استخوانم تیر می‌کشد، دهانم باز می‌شود تا جیغ بزنم، اما گلویم خشک است و جز خس‌خس، صدایی بیرون نمی‌آید. صورتم خونی است؛ گرمای خون خودم را روی گونه‌ام حس می‌کنم، بی‌حال، روی صندلی افتاده‌ام، اما دست‌های نامرئیِ خاطره، گلویم را می‌فشارد. سایه نیست، اما حضورِ او در فضا موج می‌زند. و بعد... سینا. او را نمی‌بینم، اما سایه‌اش که روی دیوار می‌افتد، لرزه به تنم می‌اندازد، آن هیکل درشت، آن بوی تند سیگار و عطر ارزانی که همیشه بوی تعفن مرگ می‌داد، بالای سرم می‌ایستد. حس می‌کنم نفس‌های متعفنش به صورتم می‌خورد، دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد؛ فشارش آن‌قدر زیاد است که حس می‌کنم استخوان‌های کتفم دارند پودر می‌شوند. صدای سرد و خشکش، مثل تیغ جراحی در سکوت اتاق می‌برد: - بالاخره پیدات کردیم، جوجه‌کبوتر یاسین... دوباره درد... درد وحشیانه‌تری که در رگ‌به‌رگ بدنم می‌دود، سینا مشت موهایم را محکم‌تر می‌کشد و سرم را با زور تمام به عقب می‌برد تا مستقیم در چشمانش نگاه کنم. چشم‌هایش، سیاه و بی‌روح، درست مثل دو گودال مرگ، بدنم از سرما یخ زده، اما از لمس دست‌های او، پوستم گر می‌گیرد. تمام بدنم، از نوک انگشتان پا تا فرق سرم، از درد تیر می‌کشد؛ دردی که دیگر حسی باقی نگذاشته و فقط بودن را برایم به شکنجه تبدیل کرده است. چشمانم را با وحشت باز می‌کنم، صدای بلند نفس‌های خودم را می‌شنوم، دستم را به دیوار خیس حمام تکیه می‌دهم. آب داغ هنوز روی تنم می‌ریزد، اما من هنوز در آن سلولم، هنوز در آن سرمای کشنده، هنوز اسیر دست‌های سینا... آینه بخار گرفته است، با دست لرزان بخار را پاک می‌کنم و خودم را می‌بینم نه، من هنوز زنده‌ام. اما آن آوایی که در آن اتاق شکنجه ماند، دیگر هرگز به این آینه بازنمی‌گردد. دستم را روی جای خالی موهایم که سینا کشیده بود، می‌گذارم، سردم است. با وجود داغی آب، باز هم سردم است.
💬 | متن پیام: میدونی من اگه جا آوا بودم هنوز جلو یاسین شال سر میردم یه کوچولو مرزها رو میذاشتم بمونه چون هنوز رسمی نگفته میخواد بگیرتم🤣😂🫣 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شاید گفت😔😂🤌
💬 | متن پیام: با اینکه "جوجه کبوتر یاسین"بیشتر میشه گفت تهدیده من بخاطرش ذوق کردم🥲😂😂 یجورایی انگار برای یاسینه🥹😂 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ همه میگن که هست🤏👀😂
💬 | متن پیام: دوست دارم زود تر به اون پارتی که عکسشو گذاشتی برسیمممم🥲😂 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ نزدیکه😭😂🤌
💬 | متن پیام: جوجه کبوتر یاسین🥲💔 آخ بچهههه😭 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ حیح آوای کوشولو🤏👀
💬 | متن پیام: همینکه اوا و یاسین فعلا زنده موندن خدای منان رو سپاسگذاریم😁🤍🤍 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ زوده حالا👀😂
💬 | متن پیام: جوجه کبوتر یاسین.... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بله کبوتر یاسینه🥲😂🤌