من فقط نگاهش میکردم؛ این همه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همهاش بریزد توی بغلم:)!
_عباسمعروفی.
در نامهای کافکا به فلیسه نوشته؛
من آدم فلکزدهای هستم و تو عزیزِدلم، مقدّر بود تا برای متعادل کردنِ این فلاکت فرا خوانده شوی..
امشب تو فنجونای ِ زیبا چای خوردیم.
و همه کنار هم نشستیم خیلی خوش گذشت ماریلا!
امشب فهمیدم یه آدم میتونه خوشبخت باشه، حتی اگه تو یه زمستون ِ سرد باشه؛ و موهاشم قرمز باشه، خیلی جالب نیست؟! -آنشرلیباموهای ِ قرمز.
از خودگذشتگی کن بخاطر من، بخاطر من داستانای ِ دیگتو بهم بزن، بخاطر من هر کاری بکن، دیگه بمون، خُب؟ پیمان معادی تو فیلم ناگهان درخت:
میگفت: دانشکده ادبیات ِ دانشگاه ِ تهران بود.
بهار بود و پنجره باز. استاد شفیعی کدکنی رو به ما دانشجوها: خاك بر سر ِ دانشجویی که عاشق نشود.
- گفت: از دور كه به خودت نگاه میکنی چ میبینی؟!
- گفتم: کسی كه از بیچارگی صبور شد..
و از دوام آوردن قوی..