میگفت: دانشکده ادبیات ِ دانشگاه ِ تهران بود.
بهار بود و پنجره باز. استاد شفیعی کدکنی رو به ما دانشجوها: خاك بر سر ِ دانشجویی که عاشق نشود.
- گفت: از دور كه به خودت نگاه میکنی چ میبینی؟!
- گفتم: کسی كه از بیچارگی صبور شد..
و از دوام آوردن قوی..
مهم نیست که یك نفر چقدر قوی باشد، او همچنان محتاج ِ آغوش کسی است که او را دوست دارد.
مکثی کرد و نوشت؛ ممنون که در دلم ریشه دواندی..
در جواب برایش نوشتم خاکت خوب بود؛
من گیاهی نیمهجان بودم، خسته از زیستن و از ماندن؛ هوای تو سبزم کرد.. ؛) -شَـبدَر °
واضح است که دوستت دارم وگرنه در این سرزمین مغموم و خسته چگونه میتوانستم دوام بیاورم؟
هدایت شده از دژاوو🕊️
«احمد عزیز، امروز دلم پر از شور است و بغضهایی که نمیتوانم پنهان کنم. تو مثل نسیم بهاری میوزی و قلبم را تازه میکنی. نمیدانم فردا چه پیش خواهد آمد، ولی میدانم که همین لحظهها با تو بودن، بهشت است. با تو، هر روز برایم یک شروع تازه است.»
- عاشقانه فروغ فرخزاد ؛ سال ۱۳۳۸