شبکُش'
محتوای کتابِ شبکُش زیادی اندوهگینه، شماها خیلی امیدوارید:) شب و روز رو چطور مطابقت بدم باهم؟=))
نگران نباشید، از پسش برمیام
اگه شما یه نوشته توی کتابِ شبکُش بودید؛ به نظر من میشدید شعرِ"شبانگاهان."
چرا؟! چون به نظر من، شما خیلی به آهنگها اهمیت میدید، و این شعر از یه آهنگ الهام گرفته شده. ادامهی حرفهای خواننده رو، شبگرد زد.
پس حق با شماست، اگه معنای یه آهنگ رو بفهمی حس عجیبی داره.
اما شما این رو هم میدونید، حس های عجیب همیشه قشنگ نیستن نه؟
و هر آهنگی ارزش شنیده شدن رو نداره، حتی اگه زیبا باشه..
اگه شما یه نوشته توی کتابِ شبکُش بودید؛ به نظر من میشدید شعرِ"دارم میروم."
چرا؟! چون به نظر من، شما همیشه هستید، هستید، تا وقتی خسته بشید. خسته بشید درسته برای موندن دنبال دلیل میگردید تا بمونید؛ اما حتی اگه دلیل هم پیدا بشه شما میرید چون دیگه اون معنای قلبی رو از دست دادید، حتی اگه دلیل منطقیای وجود داشته باشه..
اگه شما یه نوشته توی کتابِ شبکُش بودید؛ به نظر من میشدید این جمله در فصلِ"پژواکِ درون."
چرا؟! چون به نظر من، یه نوری درون شما وجود داره که هیچچیز نمیتونه اون رو خاموش کنه، مگه اینکه خودتون بخواید اون رو خاموش کنید.
و وقتی یه نوری عمیقاً از ته دل بتابه، هیچ ظلمتی، نمیتونه به اون برسه حتی دلدادهی اون نور بشه..
اگه شما یه نوشته توی کتابِ شبکُش بودید؛ به نظر من میشدید نوشتهی"شبانگاهان."
چرا؟! چون به نظر من، شما همیشه طنز هستید، تا برخی حقایق های دردناک رو پنهان کنید.
مثل پرواز یک انسان روی آسمون، که خنده داره اما داره با جونش خداحافظی میکنه.
برای همین، شاید همیشه تلاش کنید همه رو بخندونید، اما چرا خودتون رو قربانی خنده های دیگران میکنید؟
اگه شما یه نوشته توی کتابِ شبکُش بودید؛ به نظر من میشدید نوشتهی"پایانِ راه."
چرا؟! چون به نظر من، هرکسی درونش با چیزی افسون شده که دیگه نمیتونه به حالت اول برگرده. و این افسون بودن، همیشه از خوشی نمیاد؛ حتی غم هم میتونه یه افسون باشه.
اما امیدوارم اون اندوهِ درونتون نه اینکه باطل شه، فقط ماهیتش عوض بشه و بدل بشه به یه شادی عمیق.