eitaa logo
دانلود
قلم را رها کن. بگذار برقصد. چرا می‌ترسی؟ از خودت، یا قدرتِ قلم؟ یا از رنج‌هایی که هنوز درود نگفته‌اند؟ آتشِ سرخ را می‌بینی؟ و آن درختِ تنومند را؟ سرت را در شانه‌ام بگذار چیزی نگو. بگذار تنها من سخن گویم تو روزی درختی بودی، سبز اما خشک و اکنون خودت با دستانِ خودت تبدیل به هیزم شدی تا تنها، کسی را گرم کنی که خواستار سرما و انجماد بود نه گرما. و کنون، تو ماندی در آغوشِ من با توشه‌ای از خاکستر‌هایت و در این فکر: که چگونه می‌شود باز درخت شد؟ درِ گوشت را جلو بیاور تا به تو بگویم خاکستر در آغوش باد حل می‌شود و ناپیدا پس نگو از درخت شدن، که تو محکومی به فنایی. شبگرد؛
ادیتور داریم این‌جا؟ می‌شه بیاد پیوی؟ @Poet_Writer