eitaa logo
𝓢𝓱𝓪𝓭𝓸𝔀𝓼 𝓯𝓪𝓴𝓮
174 دنبال‌کننده
7 عکس
9 ویدیو
0 فایل
𝓕𝓪𝓵𝓴 𝓲𝓷 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓲𝓷.🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
نام : سایه های فیک پارت سوم .لارا. دستش دا به چشم هایش می‌زند و می‌گوید "اصلا خوب دلداری نمیدی " می‌گویم "میدونم " "بگو چجوری پیدام کردی اصلا چرا باید برات مهم باشم " "بهت‌که‌گفتم ما آدما رو نجات میدیم ، از کجا پیدات کردم بهت گفتم خودت گفتی دیروز " قیافش علامت سوال است تک خنده ای میزنم و تعریف میکنم دیروز عصر: از آن ور خیابان به این ور میام چون اون ور خیلی شلوغ هست ولی این ور حتی پرنده‌هم پر نمی‌زند شاید بخاطر دست فروش ها هست ایرپادم رو تو گوشم میزارم و سریع تر راه میرم چون نمیخوام دیر به کاترینا برسم و باز داد بزند که چا دیر رسیدی اما ناگهان بدون اینکه حتی متوجه شوم پسری با من‌می‌خورد و ایرپاد هامون به زمین میوفتد "بهتر از این نمی‌شود " حواسم نبود که اینارو بلند می‌گویم اما او حتی نگاهم نمی‌کند ولی معلوم هست که خیلی غمگین هست یکی از ایرپاد ها رو در گوشم می‌گذارم تا ببینم اهنگ من است اما این اهنگ برایم آشناست اما ایرپاد من نیست ولی آهنگش خیلی بده ایرپاد رو در میارم وبهش میدم و ایرپادم رو میگیرم و بهش می‌گویم حواستو جمع کن بچه ولی باز هیچی نمیگه به کاترینا میرسیم و به کافه میریم اون موهایش رو بالا بیته و تیشرت سفید و شلوارک آبی رنگ پوشیده بر خلاف من که انگار پروفسورم کت سرمه ای رنگ شلوار سفید و کیف مشکی که با کفش هایم ست شده است زیر کت هم لباس سفید پوشیده ام او با ما کار می‌کند اما چون من از خونه کار میکنم کم‌پیش میاد همو ببینیم بعد از کلی خرف زدن به خونه میرم و متوجه میشم که پسری که خورد بهم اسمش رو سیوشرت نوشته شده بود و وقتی که ایرپادم رو داد روی دستش علامت رد داشت انگار میخواست خودشو بکشه و اون اهنگ ... اهنگ... اها یادم اومد اون یه جور فرکانس داره که کسایی که میخوان خودشونو بکشن گوش میدن برای همین نگران شدم و خودم شروع به کار کردم گوشیش رو هک کردم و هرجا که میرفت متوجه‌می‌شدم و اون یه روز کامل روی اون پل بود "خب همه اینا بود دیگه " "پس تو یه جور هکر توی اون سازمانی که آمار بچه هایی که خودکشی میکنن در میاری " سرم را به نشانه تایید تکان می‌دهم و می‌گویم خب الان میخوای کجا بری خونه که نداری میخوای پس.... می‌گوید اگه ولم کنی میخوام برم خودمو پرت کنم لبخندی میزنم و می‌گویم "بشین تا من بزارم امشب میای خونه ما امید وار باش مامانم بهت اجازه میده " . به خانه میرسیم و او را به خانه میبرم و مادرم رو صدا میزنم و می‌گویم مامان یک مهمان ناخوانده داریم مامان از آشپز خانه می اید و می‌گوید این کیه میگم همونی که نجاتش دادم خونه نداره امشب اینجا میمونه تا به سازمان بگم ببینم چیکار براش میکنن مامان میگه خوش آمدی عزیزم و اورا به اتاق راهنمایی میکنه من هم وارد اتاقم میشوم خیلی روز خسته کننده ای بود پس رو خختم ولو میشم بعد از یه ساعت مامان برای شام صدام میزنه و من بلند میشم دور میز جمع می‌شویم پدرم امروز شبکاره و برادرم خونه دوستانش هست مادر پسر را صدا می‌زند و یه می‌گوید شام حاضره یه جوری از اتاق میاد بیرون انگار از خجالت آب شده به و اهمیتی نمی‌دهم و غذا میخورم او می‌نشیند و مادر از او سوال می‌پرسد 《اخی بچه گناهی چند سالته خیلی جونی 》 "م.. من ۱۷ سالمه " 《اسمت‌چیه》 "اسمم تئو " خودم را وسط صحبتشون جا میکنم و می‌گویم چرا یجوری حرف میزنی انگار گروگان گرفتیمت مامان من رو نگاه میکنم انگار بهم میگه سکوت کن و من به غذا خوردنم ادامه می‌دهم بعد از شام ظرفا رو میشورم و به اتاق میرم اما نگران اینم که یهو نخواد از خونه فرار کنه پس در رو قفل میکنم و کلید را در اتاق خود می‌گذارم
نام : سایه های فیک پارت چهارم ‌‌ .لارا. با خستگی از خواب بلند میشوم و به سمت دستشویی میرم و مسواک میزنم . ساعت ۶ است و باید کارهایم رو انجام بدم تا به سازمان بریم . اول لباس هایم رو اتو میکنم حواسم هست هیچ سرو صدایی نداشته باشم تا مادر بیدار نشود و بعد صبحونه را حاضر میکنم برای صبحانه پنکیک و شیر درست کردم و کنارش نان و مربا هم هست مادر از خواب بلند می‌شود و می‌گوید 《چه میزی چیدی 》 "دخترتم دیگه" مادر کنار صندلی‌می‌نشیند و می‌خواهیم صبحانه را شروع کنیم تا یادم‌می‌آید تئو هنوز خواب است وارد اتاقش میشم و پرده هارو میکشم و داد میزنم "بلندددددد شووووووو باید سریع بریم سازمانننن" قشنگ داد میزنم فک کنم صدام تا ۱۰ کوچه اونور تر رفت وبعد با خستگی متکا رو پشماش میزاره و میگه فقط ۱۰ دقیقه دیگه و بعد متکا رو بر میدارم و انقدر به صورتش میزنم تا بگه باشه باشه الان بلند میشم . . . . . . از خانه میزنیم بیرون و به سازمان می‌رویم و از اونجایی که یادم‌نمیاد آخرین بار کی به سازمان رفتم از کاترینا میخوام تا لوکیشن رو برام بفرست که میبینم به کله گنده و گوشیم و میگه چیکار داری میکنی دارم لوکیشن سازمان پیدا میکنم قهقه میزند و می‌گوید نمیدونی سرکارت کجاعه سر داد میزنم و می‌گویم معلومه‌که نه میدونی چند ماهه از خونه کار‌میکنم خنده اش وقتی بند اون میگه چرا اونوقت می‌گویم باید از مادرم مراقبت کنم و او هیچی نمی‌گوید وقتی شروع به راه رفتن میریم ریس زنگ میزنه و قیافم میره توهم و وقتی میبینه چی سیوش کردم اون رو بلند می‌خواند آقای خرچنگ؟ و باز‌می‌خندد گوشش را میگیرم‌و می‌پیچانم دسته قدش ازم بلند تره ولی زورش نه بهش می‌گویم ساکت باش وگرنه میکشمت . جواب ریس را میدم‌که می‌گوید کی‌میرسی و به او می‌گویم یک ربع دیگر حتی خبر ندارن الان دقیقا کجا هستیم و بعد گوشی را قطع میکنم و تئو می‌پرسد همیشه انقدر با ریس هات صمیمی؟ می‌گویم نه اوت خیلی رو مخمه. به نزديک سازمان‌میرسیم و چون یه جای مخفیه به او می‌گویم چشم‌هایش را ببند و به داخل می‌رویم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا