از تاب آتش می، برگِرد عارضش خوی
چون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده
لفضی فصیح و شیرین، قدی بلند و چابک
رویی لطیف زیبا، چشمی خوشِ کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده
شمشاد خوشخرامش در ناز پرورده
آن لعل دلکشش بین وان خندهٔ دلآشوب
وان رفتن خوشش بین وانگام آرمیده
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد
یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده
دل در سینهٔ عباس و زینب نیست. دل در سینهٔ هیچکس نیست. سجاد، چون کوره در میان بستر میسوزد و از شکاف پردهٔخیمه، به پدر چشم دوختهاست که نگاه از علی اکبر بر نمیگیرد.
لباسرزم را که خود بر پسر میپوشاند، نمیتواند دل از او برگیرد. به نجابت انگار گل نرگس! قامت به سانسرو! حساس چون یاس! به داغ عشق چو لاله! به چهره چون گلصدبرگ!
من هیچ شبی این همه فعالیت نکردم. دوستای صمیمیم میدونن که حضرت علیاکبر علیهاسلام جور دیگه ای خاص هستن برای من.