eitaa logo
شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
5.2هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
2.8هزار ویدیو
9 فایل
جایی برای مکث.... مُحِبُّ الحُسین(ع). 'أني تحت ظل عباءة اميرالمؤمنين‌‌ سلام‌الله' ارتباط با من: @Mahro_collections
مشاهده در ایتا
دانلود
💚گوهر۲٠۲❤️دلباخته۱۴۱💜 معصومه مادر دوم بجه هام بود و اگه شیر اون نبود بجه هام میمـردن.خاله لیلا نشسته بود و قرآن میخوندبرام کاچی و روغن حیوونی آوردن و به زور خوردم ،چشم هام گرم خواب شده بود و بجه هام آرومتر از همه بجه های دنیا بودن.صدای محمود تو گوشم پیچیدو آروم چشم هامو باز کردم.محمود کنار خاله لیلا نشسته بود و با عشق به بجه ها نگاه میکردتا منو دید لبخندی زد و نشستم سلام دادم ،خاله لیلا گفت:محمود خان پسرم یه اسم برای این کوجولوها انتخاب کن خوبیت نداره بدون اسم بمونن.محمود دستشو جلو آورد و دخترمونو بغل گرفت و گفت:اسم این دختر ناز رو نازنین میزارم ولی پسر رو بابام انتخاب کنه.نازنین رو که دیدم انگار خدا منو دوباره متولد کردچقدر صورتش کوچیک و نازه،خاله نازنین رو بلند کرد و داد بغلش و گفت:بهت گفته بودم بچه ات که بدنیا بیاد همه چیز درست میشه خدا منو از این نعمت به این بزرگی محروم کرد سالها دعا کردم سالها سجده کردم ولی نداد که نداد. گوشه چشمشو با چادرش پاک کرد و گفت:خدا بهتون ببخشدشون.یکم گوهر بهتر بشه مش حسین میخواد ببیندشون .از صبح دل تو دلش نیست محمود زیر چشمی نگاهم کردبا دیدن نازنین چشم هاش برق میزد و میدیدم که بغضشو فرو میخوره!رو به خاله لیلا گفت:چرا انقدر کوچیکن!؟ نمیشه بغل گرفت.خاله خندید و گفت:بزرگ میشن عجله نکن ،ورو.جکـها واسه این دنیا عجله داشتن. ❤️دلباخته۱۴۱❤️ توی خونه شون موندگار شدم...کاری از دستم برنمیومد... فقط میتونستم منتظرِکاغذ طلاق باشم... باکاری که کردم هم از عمارت رونده شدم و هم پسرمو ازم گرفتن... با دیدن بهمن یادِ جهان می افتادم...دلم براش یه ذره شده بود... یعنی پسرم چطور داره بدونِ من سر میکنه؟ کسی مواظبش هست؟خوب ازش نگهداری میکنن؟ تنها امیدم به وجود عزیزه و جواهر بود... جهان فقط پیش اونا آروم بود... اونا هم جهانو خیلی دوست داشتن و خوب ازش نگهداری میکردن... چندروزی ازاون ماجرا گذشت و من خودمو توی خونه ی مریم و هاشم زنـدانی کرده بودم... نه جایی میرفتم و نه زیاد با کسی حرف میزدم... اونقدر لاغر شده بودم که اگر کسی منو میدید نمیشناخت...نه میلی به غذا خوردن داشتم و نه خوابیدن... در طول شب یک ساعت هم نمیتونستم درست بخوابم و فکرو خیال دیوونه ام کرده بود... کارم شده بود گریه و گریه... ساعت ها توی حیاط مینشستم و به در حیاط خیره میموندم تا بلاخره کسی خبری ازم بگیره یا خبری از پسرم برام بیاره....اما نه...انگار هیچ خبری نبود... گاهی ساعت ها اتفاقات اونروز رو توی ذهنم بارهاوبارها مرور میکردم و صدای گریه ی جهان توی گوشم میپیچید...
🍃🍃🍃🌻 سلام و وقت بخیر خدمت شماا بانو و تمامی اعضای محترم کانال راستش چند وقتیه مشکلی دارم و اینکه از پیام ها چون نوشتاری هستش هرکسی ی برداشت میکنه و تعبیر و تفسیر میکنه میترسیدم پیام بدم البته پوزش میخام از اعضای کانال پیشا پیش🙏🥺 راستش من و همسرم ب صورت سنتی و تحمیل خواهرای بزرگتر از خودم ۱۶ سال پیش ازدواج کردم و اینکه الان دو فرزند پسری ۱۴سال و ۱۱ساله دارم درطی این همه سال همسر بنده خیلی بی قید و بند نسبت ب زندگی و خرج و مخارج و کار کردن بودن همیشه ی خدا لنگ ی خرجی ساده و یا مناسبت رفتن و عیددیدنی بودم 😔 از همه چیز تو این همه سال ب خاطر کارنکردنش محروم بودیم همیشه ازاین شاخه ب اون شاخه هستند همیشه ی خدااا ضرر پشت ضرر و اینکه چند بار پای طلاق رفتم و برگشتم تا ۴سال پیش دیگه خیلی اذیتم می‌کرد و میگفتش باید ارثیه ی پدریتو بیاری خرج زندگی و آسایش کنیم درصورتی که پدرمن هنوز در قید حیات هستند و ارثیه ی مادریم که بود صرف خونه ساختن کردم که ای کاش نمیکردم هیچ سهمی از خونه از قبل کار کردن و فروختن طلاها و وسایل نوی که خریدم اما برای خونه ساختن گذاشتم نکرد😔 حالا بگذریم اما این آقا ۴ سال پیش حق طلاق رو داد خیلی اذیت می‌کرد ابرو ریزی می‌کرد کولی بازی درمیورد خونه ی مادرش نزدیک خونه ی ماست دائما اونا رو خبردار می‌کرد و منو مقصر میدونستند و فح‌ش و ناسزا می‌دادند که یکم بعد همشون رو شکایت کردم حتی پدر شوهرم بخاطر فح اشی و بی حرمتی کردن و از ایشون هم بخاطر آبروریزی کردن حق طلاق رو گرفتم و برگشتم سر زندگیم اما ۱سال بعد حق طلاق ایشون تصادف کردن چون کارشون پیک موتوری هستش از شهرستان ب مرکز شهر میرن ....تصادف کردن همانا و دعوا جرو بحث و پای شکسته ی این آقا همانا ...دیونه بازی هاش بدتر از قبل شد همه رو دوره می‌کرد سرخودش آقا من این زن و نمیخام و از ه رو هر..زه ها کمترنیستش نمیره از اینجا منم بخاطر مدارس بچه ها و چاره ای جز تحمل نداشتم حتی با داشتن حق طلاق که یکم بعدش با پای شکسته دنبال گرفتن وام اشتغال از کمیته امدادشدن و ماشین و کاسبی گرفتن با پای شکسته که ای کاش نمیگرفتش بخاطر هزینه ی اضافی ماشین شروع ب پول نزول کرد و ماشین از دستش در رفتش و کتک کاری هاش شروع شدش و منم حق طلاق رو اجرا گذاشتمو طلاق گرمتو بچه ها رو پیش خودش گذاشتم و ۱سال این طلاق ادامه داشت تا اینکه دوباره جنگ شد و من از محل کارم برگشتم خونه ی پدری و وعده وعید های ایشون شروع شد برخلاف مخالفت های شدید خانواده من وساطت آوردن میانجی گری کردن طائفه اشون مشورت کردن مشاوره گرفتن صیغه ی ایشون شدم ۶ ماهه که الان ۲ماهش گذشته و ایشون هیچ تغییری نکردن که بکنار تازه هرچی هم میشه سرکوفت میزنه تو صی غه ای هستی دائمی نیستی که میزاری میری ضرربازم پیش ضرر کل زندگیمو ب هم زده بچه هام روانی و پرخاشگر شدن دائما هم دیگه رو کتک میزنن دادو بیداد حرفهای ناجور میزنن پسر بزرگم ۱۴سالش کامل نشده چند بار تو این دوماه کتکم زده پرتم کرده از پشت زمین پشت ناحیه پایین لگنم خیلی درد میکنه با مشت های سنگینش میزنه ی مخالفتی بشه یا بحث بالا بگیره 😭😭😭 خستم نمی دونم دیگه چه کاری درسته چه کاری غلط مادرم بیست و پنج ساله فوت کردن برادرو و خواهرا هم زندگی خودشونن کاری ب کاری من ندارن الانم تا مدت صی غه تموم نشده و عقد نکردم میخام ی فکر اساسی کنم تنها چیزی که آزارم میده آینده ی بچه هاست که با وجود برگشتنم این آقا این همه وعده وعید و دکتر و مشاوره و .....رو داد زده زیر همه چیزش تازه توقع داره من بیام ضرر هاشو جبران کنم اصلا آدم حسابم نمیکنه ارزشی قائل نیستش بهم بی احترامی میکنه و اینکه عینه برادر و خواهر هستیم نه الان از خیلی وقت پیش نزدیکه ۱۲ ساله 😔درضمن خودم دوتا مدرک تحصیلی و کار ...هستم اما ایشون هیچ فن و حرفه ای بلد نیستن برای آموزگاری شرکت میکنم ۵ساله قبول نمیشم 😭اوضاع زندگیم داغون و داغون خودم افسردگی شدید گرفتم تحت درمان بودم داروها رو گذاشتم کناررر حالت جنون و خ.ودکشی و بی ارزشی رو دارم الان 😔 خواهش میکنم راهنماییم کنید ساده از کناردرخواست و پیام رد نشید 😭😭😭 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نان بادکنکی ترکیب آب و شیر ١٧٠ گرم روغن مایع ٢٢ گرم آرد ٢٧٠ گرم شکر ١۵ گرم نمک ٣ گرم مایه خمیر ۵ گرم •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• لینک کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این نکات رو نمیدونی و از روغن سرخ کردنی استفاده می کنی. •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یادت‌نره‌رفیق! تواولین‌باره‌داری‌بندگی می‌کنی،ولی‌خداخیلی‌وقته داره‌خدایی‌می‌کنه! بهش‌اعتماد‌کن:)🌱 •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
شَفیقِ دِل🌺🇮🇷
🍃🍃🍃🌻 #گلاب #قسمت_چهلو چهار امشب رد میشد دیگه کی موقعیتش جور میشد . البرز که خیره بهم بود و ارسل
🍃🍃🍃🌻 + خب اینم از مامان .. حالا چیکار کنیم گلبهار شونه ای بالا انداخت _کاری نمیتونیم بکنیم .. برو پیشکشای ارسلان و بیار ببینیم . لبخندی زدم و رفتم سمت صندوقچه ام . یک ماهی گذشته بود و مامان و ارسلان باهم چند باری حرف زده بودن و ارسلان میگفت مامانت موافقه . مامانم از ارسلان خوشش امده بود و دیشب قول داد تو این سه روز ارباب و راضی کنه به ازدواج ما .گره کار اینجا افتاده بود که البرز همچنان سفت و سخت پای حرفش وایستاده بود و به خان گفته بود که من و میخواد و خان ام چند باری به مامان گفته بود این موضوع و ظاهرا مخالفتی نداشت. از این بابت بیشتر میترسیدم .خصوصا که رفت و امد ارسلان و البرزم کم شده بود و احساس میکردم البرز از چیزی بو برده میترسیدم که پای حرفش وایسته و من و مجبور کنه صی*ه اش بشم که البته اگه قرار بود این اتفاق بیفته حتی بدون مامان و گلبهارم از این ابادی فرار میکردم. کادوهای ارسلان و دونه دونه به گلبهار نشون دادم و اونم با شوق و ذوق نگاهشون میکرد و مگیفت خیلی قشنگن . لباسمو تنم کردم برای اولین بار و دقیقا اندازه تنم بود گلبهار مدام سر به سرم میذاشت و گفت حالا که مامان نیست لباسشو تنم کنم تو حیاطم یک مانوری بدم که ببینه تو تنم لباس و . هر چند اگه تو این دو سه روز بیاد عمارت . بی حوصله نشسته بودیم کنار هم و داشتیم حرف میزدیم ناهار خوردیم و همچنان تو اتاق بودیم _ گلاب پاشو بریم بیرون یک دوری بزنیم حوصله ام سر رفتش. +نه گلبهار باز مشکلی پیش میادا . _اخه چه مشکلی.؟ +چمیدونم دیدی باز فرخ لقا گیر داد بهمون و بحث شد اینبار کسی نیست ازمون حمایت کنه . _ نه چیزی نمیشه پاشو بریم چیزیم گفتن جوابشونو نمیدیم . سری تکون دادم و با تردید از جام بلند شدم اما هنوز قدمی برنداشته بودم که صدای فریاد فرخ لقا بلند شد و نگاهی به گلبهار انداختم دویدم بیرون گلبهارم پشت سرم. فرخ لقا و ناریه بودن که رو به روی هم وایستاده بودن و صدای داد و فریادشون به قدری بالا رفته بود که من ترسیده بودم ... کم کم همه جمع شدن و ماه جانجان از اتاقش اومد بیرون اما هر چقدر بهشون اخطار میاد فایده ای نداشت. کسیم تو عمارت نبود جز البرز که خب هیچ کاری از دستش برنمیومد کسی توجهی بهش نداشت انقدر که بی عرضه و بی دست و پا بود. ماه جانجان عصاشو محکم به زمین کوبید _بس کنین از صدای فریاد ماه جانجان بلاخره ساکت شدن . + ساکت شین جفتتون الان برین تو اتاقتون الان. فره لقا خواست حرفی بزنه که ماهجانجان باز ساکتش کردو فرستادشون تو اتاقشون متعجب بهشون نگاه کردم _ اصلا دعوا سر چیه •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• لینک کانال: https://eitaa.com/joinchat/410518923C511a2fd336
🟠 آموزش هوش مصنوعی شد! در ۳ جلسه کاملا رایگان یاد میگیری: 👇 🔹یک مدرس خصوصی مجازی بسازی! 🔸با یک کلیک ویدیو در حد هالیوود بسازی! 🔸با زدن یک دکمه، یک کتاب بنویسی! 🔸درآمدزایی واقعی از هوش مصنوعی 🔸انیمیشن بسازی! 🔸ساخت خلاصه کتاب صوتی با یک کلیک! 🔸ساخت محتوای وایرال برای اینستاگرام! 💎درآمدزایی واقعی با هوش،مصنوعی مبلغ این دوره ۴ میلیون بود اما به دلیل ایام تابستان شد ثبت نام رایگان در جلسات آنلاین دوره👇 https://formafzar.com/form/6atty ⚠️به دلیل رایگان شدن دوره ظرفیت زود تکمیل میشه جا نمونید! 🙏
ارزش گوشیم : ۱۰ میلیون 😂📱 درآمدی که ازش دارم : ماهی ۹۰ میلیون 😎 چون یه هفته س تو این کاناله عضو شدم و یاد گرفتم چطور با همین گوشی تو دستم روزی ۳ میلیون در بیارم 👇🏼💵 https://eitaa.com/joinchat/3131573530C4498593578 آموزشش هم رایگانه 🎁
هدایت شده از تبلیغات شفیق دل❤️
نمیدونی تو این وضعیت 😫 طلا بخری ؟ سکه بخری ؟ نقره بخری ؟ ابوالفضل محمدی تنها کسیه که همه تحلیل هاش درست از آب دراومده الان هم تو کانالش گفته روی چی سرمایه گذاری کنی 👇🏼😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3131573530C4498593578 فقط ۲۰ نفر اول میتونن برن ببینن ⛔️