#دلتنگی_شهدایی 💔(:
دیدار یار غائب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
#شهید_مصطفی_صدرزاده ❤️
@ShahidMostafaSadrzadeh
💢تنها دلیل نگرانی اصلاح طلبان در برابر جن.گ روسیه واکراین اینه که همشون نگران آینده بچه هاشون تو کشورهای اروپایی وآمریکایی هستن!
نکنه انتظار دارین نگران غزه و یمن باشن؟ هان؟!
#اوکراین
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مصطفای_قلب_ها ❤️🌸
پس از فتح شهر سابقیه حلب و مکالمه ی بیسیم با #شهید_قاسم_سلیمانی
+ بگو سید ابراهیم سلام می رسونه ...!
#شهید_مصطفی_صدرزاده ♥️
#شهید_محمد_حسین_محمد_خانی
@ShahidMostafaSadrzadeh
فصل هفتم.mp3
24.06M
🔸 کتاب مرتضی و مصطفی 🔸
خاطرات خودگفته شهيد مرتضى عطايى (ابوعلى)
🔰قسمت دهم، فصل هفتم «روز از نو، روزى از نو»
دوباره من را سوار ماشين كرد. جايى حول و حوش شهريار رفتيم و املت خورديم. همانجا چند تا عكس سلفى و فيلم هم گرفتيم. سيدابراهيم رو به دوربين گفت: «آى مردم! ابوعلى داره مىره، كارش درست شده.» ...
⏰زمان: ۱۵:۵۹ دقيقه
@ShahidMostafaSadrzadeh
#دلتنگی_شهدایی ❤️
گفتنۍ نیست ولۍ بۍ تو کماکان در من ...
نفسۍ هست، دلۍ هست، ولۍ جانۍ نیست!!
#شهید_مصطفی_صدرزاده
@ShahidMostafaSadrzadeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهادت باب الحوائج امام کاظم تسلیت (((:🖤
شهید مصطفی صدرزاده
#دلتنگی_شهدایی ❤️ گفتنۍ نیست ولۍ بۍ تو کماکان در من ... نفسۍ هست، دلۍ هست، ولۍ جانۍ نیست!! #شهید_م
ای کہ مرا خوانده ای ، راه نشانم بده ((((:
فصل هشتم(۱).mp3
41.86M
🔸 کتاب مرتضی و مصطفی 🔸
خاطرات خودگفته شهيد مرتضى عطايى (ابوعلى)
🔰قسمت يازدهم، فصل هشتم «عمليات تدمر»
به سيدابراهيم گفتم: «سيد بايد يه تدبيرى بكنيم و بفهميم دشمن هست يا نه! حداقل بفهميم اگه دشمنه، ببينيم از كدوم سمت نفوذ كرده، جلوشو بگيريم. اگر هم خوديه كه بريم بگيم اونهايى كه اشتباه زدن، حواسشونو جمع كنن. از اين وضعيت در بيايم.»
سيدابراهيم طرح جالبى داد. او گفت: «برو ماشين صوت رو آماده كن.» ...
⏰زمان: ٢٨:١٨ دقيقه
@ShahidMostafaSadrzadeh
#دلتنگی_شهدایی 🌿🌸
طرح لبخندتو برکاشۍ دل حڪ شده است:)!
#شهید_مصطفی_صدرزاده ❤️
@ShahidMostafaSadrzadeh
فصل هشتم(۲).mp3
35.49M
🔸 کتاب مرتضی و مصطفی 🔸
خاطرات خودگفته شهيد مرتضى عطايى (ابوعلى)
🔰قسمت دوازدهم، ادامه فصل هشتم «عمليات تدمر»
بىسيم زدم به سيدابراهيم و گفتم: «سيد! يه تدبيرى، يه حركتى بزن ما از اين وضعيت در بيايم.» گفت: «با ماشين محمول بيا.» گفتم: «ماشين محمول خورد. ديگه غيرقابل استفاده شد.» كمى ساكت شد و گفت: «ابوعلى! فشنگ رسام دارى؟» گفتم: «تا دلت بخواد.» ...
⏰زمان: ٢٣:٥١ دقيقه
@ShahidMostafaSadrzadeh