وقتی با یک روحانی ازدواج کردید باید به خیلی چیزها عادت کنید.
مثلا اینکه آنها وقتی از کوچه و بازار و خیابان و هرکجا که رد میشوند به تمامِ انسانهایی که در آن اطراف قدم میزنند و حضور دارند سلام میکنند. پس شما همسری دارید که متعلق به تمام مردم است. و سلام و حال و احوال پرسی اش با دیگران همیشگیست.
شما وقتی همسر یک طلبه شدید باید بدانید که همسرتان ساعت کاری خاصی ندارد و حتی وقتی به رستوران رفته اید تا یک شام دونفره بخورید؛ ممکن است کسی بیاید و بخواهد قریب به یک ساعت از ایشان درباره مسائل شخصی و مشکلاتش مشاوره بگیرد...
در زندگی طلبگی شما نسبت به عامهی مردم، در مسائل اقتصادی سطح متوسطی دارید اما به طرز عجیب و معجزه آسایی همیشه برکت و رحمت از راه میرسد و گره از مشکلاتتان حل میکند.
راستی! شما اگر زن با سلیقهای باشید و همسرتان روحانی باشد؛ باید حداقل هفتهای یکبار و برای هر مهمانی، هر سخنرانی و هر جلسه، به صورت جداگانه یک دست لباس که مجموعا سه متر یا شاید هم بیشتر میشود اتو کنید. عبا، قبا، شلوار پارچهای و پیراهن آخوندی...
همسران طلاب خوب میدانند که یک طلبه، هرگز نمیتواند یک جا بند شود. دائما مشغول است. یا درس میخواند، یا میرود تبلیغ، یا سعی دارد گره از مشکلات مردم باز کند. مثلا زن و شوهری را که به اختلاف خورده اند آشتی دهد. یا برای پسری، پا پیش بگذارد برای خواستگاری، یا جهیزیه تازه عروسی را جور کند و حلاّل هزاران مشکل دیگر باشد ..
همسر یک طلبه بودن، باری روی دوش آدم میگذارد که بارِ سنگینیست. شما باید عادت کنید که الگو باشید. هرکاری را که انجام دهید مردم درست میپندارند و عین همان را انجام میدهند.
پ.ن: اینو بگم که، زندگی طلبگی با همهی سختیهاش از بقیه زندگیها شیرینتره. طعم شیرین خدا رو میشه توش حس کرد.
#همسرانه
شنیده بودم کتاب خارقالعادهای ست. خواندم و دریافتم تا چه اندازه زیباست. پر از مفهوم و نکته و درس و عشق بود.
این کتاب را از فروشگاه حرم آقا امام رضا ع خریده بودم :) بخرید- بخونید- کیف کنید. [ کتاب: طعمشیرینخدا ]
#معرفی_کتاب
برای من از فلسطین بگو !
از ایستادگی در برابر ظلم و ستم. برای من از جنگ بگو. برای من از اشک و آه و از دست دادنهای پی در پی بگو. برای من از دل کندن بگو. بگو ! میخواهم بدانم میتوانم در برابر این همه غم، مغموم نگردم ؟ میتوانم با شنیدن آنچه حقیقت است زنده بمانم و به حیاتم ادامه دهم؟ بگو ! برای من از کودکان غزه بگو. بگو ببینم میتوانم خودم را جای مادران فلسطینی بگذارم، خون فرزندم را ببینم، از دست دادنش را به چشم ببینم و زنده بمانم ؟ بگو ! همه چیز را بگو. بگو ببینم میتوانم زنده بمانم اگر شریک زندگیام را با یک بمب ناقابل از دست دهم؟ اصلا شنیدن این همه حقیقتِ تلخ از منه دل نازک چه چیزی باقی خواهد گذاشت.
نه! من نمیمیرم. رسالتی دارم. مسئولیتی دارم. باری به من سپرده شده که باید به مقصد برسانم. نه! من نمیمیرم. من به این حیاتِ پر قصه ادامه میدهم تا روایت کنم حق را و فریاد مظلومان را برسانم به گوش جهانیان. نه من نخواهم مُرد تا از کودکان مظلوم غزه بگویم...
من نمیمیرم
تو چطور!؟
#بهقلمخودم
#غزه_تحت_القصف
همیشه خیال میکردم جامانده ام.
از آدمها، از ثانیهها و از تاریخ ... میدویدم. آنقدر تند و بی مهابا که بعید بود به مقصد نرسم و گلی که در کنار هدف روییده بود را نچینم. در میانهی راه اما نشستم. روی تکه سنگی که با سبزی برگهای ریز و درشت پوشانده شده بود. وقتی صدای تپش قلبم آرام شد و بدنم در سکونی ستودنی قرار گرفت؛ تازه چیزهایی شنیدم.. صدای آواز خواندن پرندگان، صدای دویدن رود در میان درختان و ریشههای کهنسالشان، صدای راه رفتن نسیمِ دل انگیزی که به شاخههای سبز درختان و علف های قد کشیدهی چمنزار میخورد. و صدای خودم! کسی که فراموش شده بود در انبوهی از خواسته ها و امیال. شنیدم صدای نفس کشیدن کسی را که فقط فهمیده بود باید بدود بی آنکه بخواهد از مسیرِ رسیدن به خواستههایش لذت ببرد. بی آنکه بخواهد خودش را ببیند و بشنود..
تازه در آن وقت بود که دیدم عکس صورتم را در آب زلال رودخانه که چه زیبا بود و نحیف. من خودم را سالهای سال ندیده بودم. محروم مانده بودم از آنچه هست برای رسیدن به آن چیزی که نیست...
حالا دوباره میروم. نه برای آنکه فقط به مقصد برسم. نه برای آنکه بدوم تا ابد و روزهای بعدش. نه! من دوباره میروم تا ببینم همهی چیز را و بشنوم همهی دنیا را و حس کنم درون خودم را. من میروم. اما دویدنی در کار نیست. حالا وقت آن است که در صفحهی عالم قدم بزنم ...
#بهقلمخودم | #تحویل_سال
وقتی بهم پیام میدید و میگید که کانال باعث شده شما با اراده قوی تری حوزه رو انتخاب کنید. خیلی زیاد خوشحال میشم .. حق دارم دیگه. مگه نه؟