وقتی بهم پیام میدید و میگید که کانال باعث شده شما با اراده قوی تری حوزه رو انتخاب کنید. خیلی زیاد خوشحال میشم .. حق دارم دیگه. مگه نه؟
کلا زندگی اینجوریه که باید پا روی دلت بزاری. حالا ممکنه دلت نخواد کاری انجام بدی. اما اون کار درست و حق باشه! و تو باید بر خلاف میل باطنی بری سمت اون کار. یا مثلا دل و قلبت با کاری موافق باشه و تو برای خدا باید اون کارو کلا رها کنی! سخته دیگه.. واقعا دشواره.
مثلا همین طلبگی.
آدم میتونه مسیر دیگه ای رو انتخاب کنه و تهش به نقطه ای برسه که هم از لحاظ اجتماعی هم از لحاظ مادی، حسابی به اوج برسه.. و خیلی از سختی هایی رو که ممکنه توی این مسیر بکشه، توی اون راه نکشه.
اما آدمیزاد میاد پا روی خیلی چیزها میزاره و مسیر سختی رو انتخاب میکنه که رسالت های سنگینی هم داره! تازه بعد از طلبگی هم باید خیلی چیزهارو بوسید و گذاشت کنار. مثلا خجالت.. طلبه ای که وظیفهاش تبیینِ باید هر لحظه و هر ثانیه تو دل مردم باشه و حقیقت رو بهشون بگه. و اگه خجالتیه پا روی دلش بزاره. خجالتشو قورت بده و با مردم ارتباط بگیره.
پ.ن : اینارو گفتم چون لازم بود یکی بیاد و همین چیزهارو بهم بگه. جدیدا اون قدری که لازمه برای مردم وقت نمیزارم. حتی همین کانالم از دستم در رفته. باید پا روی دلم بزارم... شما هم بزارید 🌱•
#بهقلمخودم #طلبگی
شِیخ .
سه شنبه بود.
سه شنبهی اولین هفتهای که ما با کوله باری از امید و یک دنیا خستگی از سفر تبلیغی بازگشته بودیم. سهشنبهی همان هفتهای که همهاش دویدن بود و دویدن.
یک ماه از منزل دور بودیم و حالا که رسیده بودیم به او باید فقط میدویدیم تا کارها عقب نیافتد. شستن لباسها، جا به جا کردن یک ساک کتابی که با خود برده بودیم، سر و سامان دادن به خوراکی ها و خیلی کارهای دیگر که گفتنشان هم جسم آدمی را خسته میکند. چه رسد به انجام دادنشان.
سه شنبه؛ ساعت ۱۱ صبح دومین کلاسم شروع شد. با این عنوان [ روش کلاسداری تبلیغی ]. ده دقیقه ی اول مات بودم و حیران. ده دقیقهی دوم شاد بودم و مسرور و تا آخر کلاس محو بودم در نکاتی که استاد میگفت و نظرات ارزشمندی که دوستان طلبهام در کلاس ارائه میدادند.
بعد از گذشت یک ماه از شروع ترم جدید، هفته ی گذشته نخستین باری بود که سرکلاس حاضر میشدم. اما آن چنان دل بسته بودم به نکات و فضای شیرینش که گویی سه سال را در این محفل گذرانده ام.
بگذریم! این هفته هم به روز سه شنبه رسید و بار دیگر در این کلاس حاضر شدم. با لبخند، شوق، احساس رضایت و کنجکاوی شدید و غیر قابل وصف امروز را هم پشت سر گذاشتم. با این تفاوت که این هفته باید ده دقیقهای در کلاس محتوایی ارائه میدادم و تصور میکردم استادِ کلاسی هستم. از نتیجه عبور میکنم اما شیرینیاش آن بود که بعد از ارائهی مطالب توسط استاد بزرگوار و دوستان مهربانم هم مورد نقد قرار گرفتم و هم نقاط قوت کلاسداری خودم را دریافت کردم...
این کلاس جز آن دسته از کلاسهاییست که از آدم، دل میبرد :)♡
#بهقلمخودم #طلبگی
این همه روزمرگی
توی این پیچِ بزرگ ِتاریخی
خیلی بده!
خدایا خودت به ما دغدغه بده
خودت روزمرگی رو از ما بگیر !
نزار تو آتیش غفلت بسوزیم .
نزار ببینیم ماجراهای غزه رو و
ساکت و خاموش به زندگی معمولیِ
خودمون ادامه بدیم!
خدایا !
غیرت رو در ما زنده کن. حیا رو در ما
زنده کن ..
خسته ایم از این همه بیتفاوتی ..
روزها بیدار شدن و شبها خوابیدن
خوردن و آشامیدن و سفر رفتن
و دلبسته شدن به زندگی که
ذره ای خدایی نیست.
خدایا .
خودت هدایتمون کن.
#بهقلمخودم
حرم حضرت معصومه س
به یادتونم :)! نه الان .. کلا هروقت در طول هفته بیاییم ته قلبم یاد و خاطر شما هست. براتون دعا میکنم. برام دعا کنید ...