eitaa logo
شِیخ .
15.7هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
181 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
شِیخ .
‌ ‌سه شنبه بود. سه شنبه‌ی اولین هفته‌ای که ما با کوله باری از امید و یک دنیا خستگی از سفر تبلیغی بازگشته بودیم. سه‌شنبه‌ی همان هفته‌ای که همه‌اش دویدن بود و دویدن. یک ماه از منزل دور بودیم و حالا که رسیده بودیم به او باید فقط می‌دویدیم تا کارها عقب نیافتد‌. شستن لباسها، جا به جا کردن یک ساک کتابی که با خود برده بودیم، سر و سامان دادن به خوراکی ها و خیلی کارهای دیگر که گفتنشان هم جسم آدمی را خسته می‌کند. چه رسد به انجام دادنشان. سه شنبه؛ ساعت ۱۱ صبح دومین کلاسم شروع شد. با این عنوان [ روش کلاسداری تبلیغی ]. ده دقیقه ی اول مات بودم و حیران. ده دقیقه‌ی دوم شاد بودم و مسرور و تا آخر کلاس محو بودم در نکاتی که استاد میگفت و نظرات ارزشمندی که دوستان طلبه‌ام در کلاس ارائه می‌دادند. بعد از گذشت یک ماه از شروع ترم جدید، هفته ی گذشته نخستین باری بود که سرکلاس حاضر می‌شدم. اما آن چنان دل بسته بودم به نکات و فضای شیرینش که گویی سه سال را در این محفل گذرانده ام. بگذریم! این هفته هم به روز سه شنبه رسید و بار دیگر در این کلاس حاضر شدم. با لبخند، شوق، احساس رضایت و کنجکاوی شدید و غیر قابل وصف امروز را هم پشت سر گذاشتم. با این تفاوت که این هفته باید ده دقیقه‌ای در کلاس محتوایی ارائه میدادم و تصور میکردم استادِ کلاسی هستم. از نتیجه عبور میکنم اما شیرینی‌اش آن بود که بعد از ارائه‌ی مطالب توسط استاد بزرگوار و دوستان مهربانم هم مورد نقد قرار گرفتم و هم نقاط قوت کلاسداری خودم را دریافت کردم... این کلاس جز آن دسته از کلاسهایی‌ست که از آدم، دل می‌برد :)♡
چهارشنبه‌‌ی زیبای من پای درس استاد عابدینی :)
‌ این همه روزمرگی توی این پیچِ بزرگ ِتاریخی خیلی بده! خدایا خودت به ما دغدغه بده خودت روزمرگی رو از ما بگیر ! نزار تو آتیش غفلت بسوزیم . نزار ببینیم ماجراهای غزه رو و ساکت و خاموش به زندگی معمولیِ خودمون ادامه بدیم! خدایا ! غیرت رو در ما زنده کن. حیا رو در ما زنده کن .. خسته ایم از این همه بی‌تفاوتی .. روزها بیدار شدن و شب‌ها خوابیدن خوردن و آشامیدن و سفر رفتن و دلبسته شدن به زندگی که ذره ای خدایی نیست. خدایا . خودت هدایتمون کن.
‌ حرم حضرت معصومه س به یادتونم :)! نه الان .. کلا هروقت در طول هفته بیاییم ته قلبم یاد و خاطر شما هست. براتون دعا میکنم. برام دعا کنید ... ‌
‌‌ آدمها از تو خبر دارند! به اندازه ای که بگویی و نشان دهی و ابراز کنی؛ تو را و احساست را و اهدافت را می‌شناسند . و نه بیشتر ! آدمها از تو خبر دارند به قدر کوچکی و ظریفیِ انگشت کوچکِ یک نوزاد تازه متولد شده! و نه بیشتر از آن.. اگر بغض کنی، اشک بریزی می‌فهمند ناراحتی! اگر بگویی چه چیزی اشک تو را تا لبه ی چشمانت رسانده، علت غم و اندوهت را در می‌یابند و این شناخت هم اندک و کوچک و پیش پا افتاده است. آنها نمی‌دانند چه ولوله ای و چه غوغایی و چه تپش عجیبی در قلب تو برپاست. آنها از لرزیدن دلت بی‌خبرند. غمی که داری را می‌فهمند و نه خود تو را. و این یعنی تو تا به ابد فهمیده نمی‌شوی حتی اگر بگویی چرا و چگونه غمگینی! که غم انگار مویرگی در جانِ توست به پهنای تمام جهان که اگر هم بخواهی نمی‌توانی برای کسی بازگویش کنی. نه تنها غم که هر احساسی و هر تجربه ای و هر اتفاقی در درون ما، تنها و تنها برای خودمان است. نه شخص دیگری. که گفتن و نگفتن برخی احساسات آنچنان فرقی به حال ما نمی‌کند. پس عجیب نیست اگر بشر همواره احساس تنهایی می‌کند. ♥️
بازگشتم به روزهایی که هفده سالم بود. آن‌روزها برای درس خواندن چفیه ای بود و چای و کتابی. بهار بود دلم. امروز هم بهار شد دلم با این ترکیب زیبای دوست داشتنی :)
زیبایی یک کتاب وقتی بیشتر می‌شود که آن را از زبان استادی بشنوی که از زبانش گلهای بنفشِ زیبا می‌روید :) [ کلاس فلسفه ]
با خواندن این کتاب برایم یادآوری شد که من حواس دیگری هم دارم که به غیر از بینایی می‌توانند در مسیر لذت بردن از زندگی و چیزهایی که دوستشان دارم یاری ام کنند. چه اشکالی دارد اگر چیزهایی را که دوست داریم علاوه بر تماشا کردن، لمس کنیم؟ یا ببوییم‌ و یا حتی بشنویم؟ مثل لمس صفحات قرآن یا بوییدن عطر دل انگیزی که در فضای حرم پخش است. مثل شنیدن صدای پرنده‌ها و نوازش گیاهان؟ همه چیز به دیدن نیست :) زندگی هیجانش بیشتر می‌شود اگر گاهی چشمانمان را ببندیم و اطرافمان را به کمک چهار حواس دیگر احساس کنیم.. این کتاب درباره ی مردی ست که کاملا ناگهانی در مسیر از دست دادن بینایی قرار می‌گیرد و در طول این جاده به حقایق بسیار جالبی دست می‌یابد ‌‌‌... بخرید بخونید کیف کنید
دیدن فقط به معنای تماشای زمین و مردم اطراف خود نیست. دیدن یعنی اینکه بفهمیم زمین و مردم چه معنایی دارند. دیدن یعنی شناختن چیزی که به شناسایی نیاز دارد؛ نوعی ادراک ناگهانی که تا پیش از رسیدن به لحظه‌ی بینش دور از دسترس به نظر می‌رسد. زیبایی غروب | صفحه ۲۵
‌ یکی از رازها این است که وقتی می‌توانید کامل حرکت‌ کنید، با تمام قوا جلو بروید، به طوری که تمام آن قلمرو پوشش داده و همه آن جاده طی شود و تا زمانی که سرعت شما کاهش می‌یابد و زمان تمام می‌شود، به یاد خاطره‌ی آن بنشینید. نگاه به گذشته و دیدن اینکه هیچ کار ناتمامی نمانده تا انجامش دهیم شگفت انگیز است. زیبایی غروب | صفحه ۲۰۵
کتاب زیبایی غروب '♥️
کتاب زیبایی غروب '♥️