امروز روز خونهداری بود. گوشه به گوشهی خونه رو تمیز و مرتب کردم. شد دستهی گل! به گلدون ها آب دادم، میزها و آیینهها رو دستمال کشیدم، لباس هارو شستم، جای بعضی از وسایل خونه رو عوض کردم، جارو کشیدم و خیلی کارهای دیگه که جزئی به نظر میرسه و ممکنه اصلا به چشم نیاد.
توی این چند ساعت حس کردم زندگی خیلی جریان داره و نفس کشیدن لذت بخشه. بیکاری و سکون آدم رو از لذت چشیدن مزهی شیرین زندگی بی بهره میکنه ... از خدا میخوام همیشه کاری باشه برای انجام دادن. درس خوندن، کتاب خوندن، ظرف شستن و همهی اون کارهایی که یوقت هایی ممکنه برای انجام دادنشون غر بزنم :)
#بهقلمخودم | #دلی
میدونستید اگه هر ماه فقط سه جلد کتاب بخونید، در سال مجموعا ۳۶ جلد کتاب میشه که اگه تقریبا هر کتاب رو ۳۰۰ صفحه ای در نظر بگیریم شما در یک سال میتونید نزدیک به ۱۱.۰۰۰ صفحه کتاب بخونید؟
کتاب روی قلم، قدرتِ بیان و هوش شما تاثیر بینظیری داره. پس منتظر چی هستید چرا شروع نمیکنید :)؟
ایران، جانِ من است.
چشم گشودم به جهان و برای نخستین بار او را دیدم. در هوایش نفس کشیدم و برای آبادانیاش خونِ دل خوردم!
هرگز به رفتن از کنار او فکر نکردم. هرگز در هیچ زمان دلم نخواست از حریم امن و پر مهرش خارج شوم. زیرا که او با تمام کم و کاستی هایش متعلق به من است و من متعلق به او.. اگر تمام جهان برای من قد خم کنند به یک لبخند ظریفش نمیفروشم .. در هر گوشه که باشم، چون میدانم او هم در آنجاست با خیالی راحت مژه بر هم میگذارم و شب را به صبح میرسانم. وجودش مبارک و نیکوست. وجودش لازم است برای حیات. وجودش وجودِ من است!
اگر زخمی بشود، آه میکشم و اگر اندوهی بر دلش بنشیند؛ ساعت ها اشک میریزم. من به تمامِ او وابسته ام! من همهاش را دوست دارم...
بمیرم برای دل وطنم که مغموم است برای #بندرعباس و زخمی بزرگ بر پیکرش نقش بسته ...
#بندرعباس
#بهقلمخودم
چرا انقدر از مجازی بد میگید؟
من به اندازه ی انگشت های دستم رفیق دارم که همشون مجازی ان.
میخواهم قصهای روایت کنم. کوتاه و دلنشین.
جمعیتِ زوار همچون تراکمِ گلهای لاله در دشتی سرسبز بود. ازدحام آدمها باعث شد دلم غنج برود. از حرم خارج شدیم. از بین چند موکبی که همان اطراف برپا شده بودند، موکب چای عراقی را برگزیدیم. ( پر رنگ ترین نقطهی اشتراک من و همسرم همین چای است! [ خنده ] )
موکبی که چای میدهد. صف ندارد. اما صفا دارد. از لحظه ای که سمت موکب حرکت کردیم و تا وقتی که گرمای چای را در گلویمان احساس کردیم شاید دو دقیقه هم طول نکشید. چای اول را نخورده، چای دوم را برداشتیم.
کنار موکب پلی بود و پله ای و شلوغیِ شهر. دنج تر از این مکان، کافه ای را میشناسی؟ با دو لیوان چای عراقی در جوار حرم حضرت معصومه س و روی همان پله های فلزی برای خودمان کافه ای ساختیم. موسیقیِ متنِ داستانمان هم صدای همهمهی مردمی صبور و با قریحه و با ایمان بود.
و بعد چای دوم را که نوشیدیم همسرم گفت: چند دقیقه دیگه بمونیم. به آدمها نگاه کن ببین چیزی به ذهنت میرسه درموردشون بنویسی؟
حیرت آور بود! او خودش برای من همهی آدمهاست. یعنی یک نفر به قدرِ میلیاردها نفر. چند دقیقه ای را که در آنجا اضافه تر ماندیم تا من ذوق هنری و نویسندگی ام پرورش پیدا کند، همه اش با توجه به او گذشت.
و داستان به این بلندی نبود. داستان کوتاه بود و مختصر : انا من أولئک ، ممَّن یَمُوتون حین یُحبّون . . .
#بهقلمخودم #دلی
#روز_دختر #میلاد_حضرت_معصومه
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر حتی سراسر جلوەی رنگینکمان باشی
تو را یک رنگ میبینند وقتی آسمانباشی
دیگر مقدار عمرم به آن حدی رسیده است که بتوانم بگویم سالهای سال است که در حوزهی علمیه لحظاتم را به سر میرسانم. برای یک طلبه، محلی که در آن درس میخواند مقدس و عزیز است. زیرا که اعتقاد دارد آنجا خانهی امام زمان است و ایشان در آن مکانِ معنوی رفت و آمد دارند.
هر صبح دست بر سینه میگذاریم به ایشان سلام میدهیم و بعد از پله ها بالا میرویم تا در کلاس درس شرکت کنیم. استاد پیش از هرچیز دعایی میخواند، توسلی میکند و بعد از آن درباره ی درس و بحث سخن میگوید.
حوزه ی علمیه، تنها محل کسب علم نیست! محلی ست برای دلدادگی و دلبستگی به هر آنچه که مربوط به صاحب الزمان میشود :)
#حوزه_علمیه