میخواهم قصهای روایت کنم. کوتاه و دلنشین.
جمعیتِ زوار همچون تراکمِ گلهای لاله در دشتی سرسبز بود. ازدحام آدمها باعث شد دلم غنج برود. از حرم خارج شدیم. از بین چند موکبی که همان اطراف برپا شده بودند، موکب چای عراقی را برگزیدیم. ( پر رنگ ترین نقطهی اشتراک من و همسرم همین چای است! [ خنده ] )
موکبی که چای میدهد. صف ندارد. اما صفا دارد. از لحظه ای که سمت موکب حرکت کردیم و تا وقتی که گرمای چای را در گلویمان احساس کردیم شاید دو دقیقه هم طول نکشید. چای اول را نخورده، چای دوم را برداشتیم.
کنار موکب پلی بود و پله ای و شلوغیِ شهر. دنج تر از این مکان، کافه ای را میشناسی؟ با دو لیوان چای عراقی در جوار حرم حضرت معصومه س و روی همان پله های فلزی برای خودمان کافه ای ساختیم. موسیقیِ متنِ داستانمان هم صدای همهمهی مردمی صبور و با قریحه و با ایمان بود.
و بعد چای دوم را که نوشیدیم همسرم گفت: چند دقیقه دیگه بمونیم. به آدمها نگاه کن ببین چیزی به ذهنت میرسه درموردشون بنویسی؟
حیرت آور بود! او خودش برای من همهی آدمهاست. یعنی یک نفر به قدرِ میلیاردها نفر. چند دقیقه ای را که در آنجا اضافه تر ماندیم تا من ذوق هنری و نویسندگی ام پرورش پیدا کند، همه اش با توجه به او گذشت.
و داستان به این بلندی نبود. داستان کوتاه بود و مختصر : انا من أولئک ، ممَّن یَمُوتون حین یُحبّون . . .
#بهقلمخودم #دلی
#روز_دختر #میلاد_حضرت_معصومه
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر حتی سراسر جلوەی رنگینکمان باشی
تو را یک رنگ میبینند وقتی آسمانباشی
دیگر مقدار عمرم به آن حدی رسیده است که بتوانم بگویم سالهای سال است که در حوزهی علمیه لحظاتم را به سر میرسانم. برای یک طلبه، محلی که در آن درس میخواند مقدس و عزیز است. زیرا که اعتقاد دارد آنجا خانهی امام زمان است و ایشان در آن مکانِ معنوی رفت و آمد دارند.
هر صبح دست بر سینه میگذاریم به ایشان سلام میدهیم و بعد از پله ها بالا میرویم تا در کلاس درس شرکت کنیم. استاد پیش از هرچیز دعایی میخواند، توسلی میکند و بعد از آن درباره ی درس و بحث سخن میگوید.
حوزه ی علمیه، تنها محل کسب علم نیست! محلی ست برای دلدادگی و دلبستگی به هر آنچه که مربوط به صاحب الزمان میشود :)
#حوزه_علمیه
بهار روزهایش بلند است که شعر بخوانی، در طبیعت راه بروی، گلها را ببویی، لبخند بزنی، بیش از گذشته خودت را دوست داشته باشی و برای رسیدن به اهدافت طور دیگری تلاش کنی :)
درس اخلاقِ روزهای چهارشنبه، قند و نباتِ این روزهای من است :) امشب استاد، امید را به طور عجیبی بازگرداندند بر روح و جانِ من. قلبم لبخندِ عمیقی زد.
نشسته ام رو به گنبد .
تنهای تنهای تنها ... پر از غصه و قصه. پر از درد و گلایه، پر از حرفهای ناگفته، پر از نرسیدن های پی در پی، پر از نا امیدی .
نفس میکشم. نسیم خنک به صورتم میخورد و کمی که شدتش بیشتر میشود روسری و چادرم را تکان میدهد. بغضم میترکد. چشمهایم دانه های اشک را میریزند روی صورتم.
همین.
همین دو قطره اشک کافیست برای آنکه دلم آرام شود. زخمهایم التیام بیابد و لبخند روی صورتم نقش ببندد.
او، همیشه شنوای من است و من همیشه عاشق و بیتابش. چقدر خوب که او را دارم. چقدر خوب که میتوانم کنجی بنشینم و تنهای تنهای تنها، فقط با او نجوا کنم ..
این بیت هم تقدیم به حضرت زینب س جان، که خیلی دلم میخواد کنج حرمش بشینم. ولی هروقت میام اینجا زیارت حضرت معصومه س، حس میکنم دمشقم و حضرت زینب س کنارمه :
دلم با عکس هایت حرف خود را میزند،اما
تو تا هستی چرا با عکس هایت گفتگو کردن . .
#دلنوشتهایدرحرم
#بانویِطلبهیِدهههشتادی
امیدوارم یروزی انقدر سرتون شلوغ بشه که چایی تون سرد بشه . غذاتون بسوزه و غم و غصه یادتون بره 😁