دیگر مقدار عمرم به آن حدی رسیده است که بتوانم بگویم سالهای سال است که در حوزهی علمیه لحظاتم را به سر میرسانم. برای یک طلبه، محلی که در آن درس میخواند مقدس و عزیز است. زیرا که اعتقاد دارد آنجا خانهی امام زمان است و ایشان در آن مکانِ معنوی رفت و آمد دارند.
هر صبح دست بر سینه میگذاریم به ایشان سلام میدهیم و بعد از پله ها بالا میرویم تا در کلاس درس شرکت کنیم. استاد پیش از هرچیز دعایی میخواند، توسلی میکند و بعد از آن درباره ی درس و بحث سخن میگوید.
حوزه ی علمیه، تنها محل کسب علم نیست! محلی ست برای دلدادگی و دلبستگی به هر آنچه که مربوط به صاحب الزمان میشود :)
#حوزه_علمیه
بهار روزهایش بلند است که شعر بخوانی، در طبیعت راه بروی، گلها را ببویی، لبخند بزنی، بیش از گذشته خودت را دوست داشته باشی و برای رسیدن به اهدافت طور دیگری تلاش کنی :)
درس اخلاقِ روزهای چهارشنبه، قند و نباتِ این روزهای من است :) امشب استاد، امید را به طور عجیبی بازگرداندند بر روح و جانِ من. قلبم لبخندِ عمیقی زد.
نشسته ام رو به گنبد .
تنهای تنهای تنها ... پر از غصه و قصه. پر از درد و گلایه، پر از حرفهای ناگفته، پر از نرسیدن های پی در پی، پر از نا امیدی .
نفس میکشم. نسیم خنک به صورتم میخورد و کمی که شدتش بیشتر میشود روسری و چادرم را تکان میدهد. بغضم میترکد. چشمهایم دانه های اشک را میریزند روی صورتم.
همین.
همین دو قطره اشک کافیست برای آنکه دلم آرام شود. زخمهایم التیام بیابد و لبخند روی صورتم نقش ببندد.
او، همیشه شنوای من است و من همیشه عاشق و بیتابش. چقدر خوب که او را دارم. چقدر خوب که میتوانم کنجی بنشینم و تنهای تنهای تنها، فقط با او نجوا کنم ..
این بیت هم تقدیم به حضرت زینب س جان، که خیلی دلم میخواد کنج حرمش بشینم. ولی هروقت میام اینجا زیارت حضرت معصومه س، حس میکنم دمشقم و حضرت زینب س کنارمه :
دلم با عکس هایت حرف خود را میزند،اما
تو تا هستی چرا با عکس هایت گفتگو کردن . .
#دلنوشتهایدرحرم
#بانویِطلبهیِدهههشتادی
امیدوارم یروزی انقدر سرتون شلوغ بشه که چایی تون سرد بشه . غذاتون بسوزه و غم و غصه یادتون بره 😁
هرچقدر هم که بزرگ بشم، باز وقتی میام با شما حرف بزنم فکر میکنم که فقط هفت سالمه :) یجوری شما آرامش محضی که رها میشم از همه ی دلواپسی ها ...
چطوری میتونم ادای آدم بزرگ هارو در بیارم وقتی که شما میدونی چقدر قلبم کوچیک و نحیفِ .. هرچقدر هم که دنیا جلو بره و من بزرگتر بشم باز پیش شما میشم خود خود خود خودم. همون دختر بچه ی پنج شش ساله ای که همیشه تو تخیلات و قصه بافی هاش زندگی کرده ....
انقدر دلم براتون تنگ شده که انگار اولین باره حس دلتنگی رو تجربه میکنم.
بابا رضای ع خوبم. کاش میشد برگردم به اون وقت هایی که مامانم روسری گل گلیمو گره میزد و چادر کوچولومو سرم میکرد و میآورد حرم پا بوس شما.
درسته که من بچه ی خوبی نیستم ولی شما بهترین بابای دنیایی :) دوستت دارم امام رضا ع . تولدت مبارک 🤍.
#امام_رضا
#بانویِطلبهیِدهههشتادی