eitaa logo
شِیخ .
15.7هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
181 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ بدی شهر غربت اینه که روز جشن عصرونه جایی دعوت نمیشی . ‌
‌ ‏این آدم حسابی‌ها رو دیدین؟ دارایی‌شون شخصیه و اهل شواف نیستن، کاراشون برای تو چشم بقیه کردن نیست، حرفاشون سنده و مسئولیت پذیرن، اهل سرک کشیدن و فضولی نیستن، میدونن کجا چه حرفی رو بزنن و کجا چه‌ رفتاری داشته باشن، سعی کنین همچین آدمی باشین…
از آن کتاب هایی بود که دست و دلم نمی‌رفت بخوانمش. اما دلم را به دریا زدم و مطالعه‌اش را آغاز کردم... شاید حالا که این کتاب را خوانده‌ام بیشتر دلم هوای هویزه را کرده است و دوست دارم در آنجا قدم بزنم؛ نفس بکشم و زندگی کنم. ماجرای این کتاب، ماجرای حیاتِ قهرمانی عالِم است. مجاهدی که با شناخت درست و انتخاب درست و بصیرتِ به اندازه، خیر زیادی به جامعه ی اسلامیِ امروز ما رسانده است. بخرید بخونید کیف کنید :)
‌ وقتی اولین بار پشت چرخ خیاطی نشستم، انقدر کج و بد دوختم که مطمئن بودم باید خیاطی رو ببوسم بزارم کنار. اما وقتی لباسو دوختم و تموم شد اطرافیانم طوری ذوق کردن و صدای تشویقشون‌ بلند شد که یادم رفت چقدر بد دوخته بودم. اما همون تحسین ها نتیجه اش شد اینکه تلاشمو، دقتمو، یادگیری‌مو بیشتر کردم و فهمیدم همیشه [ اولین بارها ] قرار نیست خوب از آب در بیان... اگر شروع نکنی نه شکست میخوری نه پیروز میشی‌‌‌. اما اگر شروع کنی و شکست بخوری میتونی با تلاش دوباره به هدفت برسی. ‌
ندیدمت! اما حرفهایت را شنیدم. راهت را انتخاب کردم. حالا سرم را بالا میگیرم و با افتخار می‌گویم که من هم شبیه تو یک طلبه‌ام ... [ بیت امام در قم ]
اگر به عقب برگردم، حتی به هزار بار. بازهم انتخاب میکنم که در مسیرِ نور قدم بگذارم. بازهم با شور و شوق و اشتیاق به سمت طلبگی گام بر می‌دارم. کم ندیدم انسانهای بزرگ و باعظمتی را که تنها افتخارشان طلبگی‌شان بود و کم نشنیدم ماجرای زندگی مردان غیور و زنان موثری را که با این مسیر نیکو توانستند به جهان و مردمان خدمت کنند ..
میخوام یکم از خاطرات خودم بگم برای اونایی که میخوان طلبه بشن و نگرانن :)
‌ همیشه توی زندگیم سه تا هدف داشتم : طلبگی، نویسندگی، گویندگی ‌. وقتی بزرگتر شدم و رسیدم به کلاس نهم، همه ی عالم سعی داشتن من رو از انتخاب مسیر طلبگی منصرف کنن‌.( البته پدر و مادرم انتخاب رو سپرده بودن به خودم و حمایتم می‌کردن) مشاور تحصیلی مدرسه، معلم‌ها، آشناها، همه و همه سعی داشتن به من ثابت کنن که تو درس و هوشِت خوبه و حیفه بری حوزه علمیه! برو دبیرستان بعد هم کنکور بده و یه دانشگاه خوب رو انتخاب کن‌.‌ بین دوستام هم من تنها کسی بودم که عاشقانه مسیرم رو انتخاب کرده بودم و میخواستم طلبه بشم. اونها هم به سهم خودشون در تلاش بودن که من رو از راهی که انتخاب کردم منصرف کنن !.. اما نتونستن