خون یعنی چه؟ نژاد یعنی چه؟ نسبت افتخار آمیز هرکس دین اوست، مردانگی هرکس عبارت است از خلق و خوی شخصیت و کاراکتر او، اصل و ریشه هرکس عبارت است از عقل و فهم و ادراک او. چه ریشه و اصل نژادی بالاتر از عقل؟
خدمات متقابل اسلام و ایران
وضع زرتشتی گری در ایران آنچنان دچار فساد و انحراف و مورد بی علاقگی مردم شده بود که فرضا اسلام به ایران نیامده بود، مسیحیت ایران را تسخیر میکرد.
خدمات متقابل اسلام و ایران
علت تشیع ایران و علت مسلمان شدنشان یک چیز است: ایرانی روح خود را با اسلام سازگار دید و گمگشته خویش را در اسلام یافت. مردم ایران که طبعا مردمی باهوش بودند و بعلاوه سابقه فرهنگ و تمدن داشتند؛ بیش از هر ملت دیگر نسبت به اسلام شیفتگی نشان دادند و به آن خدمت کردند.
خدمات متقابل اسلام و ایران
مهمترین قومی که تغییر مذهب داد ایرانیان بودند، زیرا آنها اسلام را نیرومند و استوار نمودند نه عرب.
خدمات متقابل اسلام و ایران
اختلاط اقوام ترک و مغول و عرب و حتی یونانی و هندی و غیره با اقوام قدیم ایرانی آنقدر زیاد است و امتزاجها به سبب ازدواج به قدری فراوان است که احدی نمیتواند ادعا کند من از نظر نژاد ایرانی ام.
خدمات متقابل اسلام و ایران
آدمها خیلی راحت با دو کلمه میتونن تو رو از راهی که بهش ایمان داری به شک بندازن. اما تو بهشون بها نده.
دو سال پیش، برای یکی از برنامه های حوزه علمیه، به عنوان مجری راهی مشهد شدم. روز آخر سفر، بدو بدو خودمو رسوندم به یکی از کتابفروشی های اطراف حرم و این کتاب رو به عنوان سوغاتی برای همسرم شیخ علی خریدم. امروز بعد از اینکه کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران رو تموم کردم؛ این کتاب رو دست گرفتم و شروع کردم به خوندن.
بعد از هشت ساعت مطالعه ی با آرامش، صفحات این کتاب هم تموم شد و من با یک بغل حال خوب میخوام برم سراغ مطالعه کتاب بعدی :)
به قلم خودم
ادب عاشقی
#معرفی_کتاب
به برکت قطعی برق و گرمای شدید هوا و خونه نشین شدن، سرعت مطالعهام امروز یکم بیشتر شده بود و نتیجه اش شد تموم کردن یک کتاب ۱۶۰ صفحه ای توی چند ساعت.
صبور.mp3
زمان:
حجم:
158.6K
اگه اسم کانال رو نمیذاشتم شیخ، قطعا اسمش صبور بود. درست شبیه خودم.
هرجا کم بزاری، جبران میکنه. اگه تو فکرش نباشی، یکاری میکنه، نتونی بهش فکر نکنی حتی برای لحظه ای. بی لیاقت هم که باشی باز میخوادت. چون اون حسینِ ع ...
بزار پاییز بیاد.
دوباره پالتو بلنده رو میپوشم. دستتو میگیرم میگم بریم. بریم هرجایی که یه گاری چسبیده به جدولِ کنار خیابون و داره لبو میفروشه. یه کاسه لبو میخریم. میشینیم رو نیمکت. همون نیمکت های یخِ رو به خیابون. بعد میزاریم سرما قشنگ بشینه به جونمون. دل آدم که گرم باشه ها، هیچ سوزِ سرمایی نمیتونه از پا درش بیاره.
بعد دو بیت از این شعرهایی که همیشه ورد زبونمه برات میخونم. بعدشم طبق معمول تا دلت بخواد غر میزنم. از زمین، از زمان، از آدمها ... بعدهم شور و شوق نوشته هامو از تو چشام میخونی و میگی: پروینِ من تویی. شاعر کوچولو .
منم میخندم و خیره میشم به درختا، به آدمها، به سرعت رفت و آمدهاشون. آخه پاییز وقتِ عجله کردن نیست. باید آروم نشست یه گوشه و ازش لذت برد.
بعدشم میریم و تو دو تا استکان کمر باریک چای مهمونم میکنی. تو با قند میخوری و من حیفم میاد طعم قشنگ تلخی چای رو با قند مخلوط کنم.
به یاد قدیما، پیاده میریم تا هرجایی که بشه. تا هرجایی که اسمش دنیاست. کاش همیشه پاییز بود. نه؟
به قلم خودم