eitaa logo
شِیخ .
15.2هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
185 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ از شلوغی های ایام تبلیغی عرض کنم که بنده به قدر چند ساعتی در روز بیشتر شیخ علی رو نمیبینم. خدا به همه مبلغین عزیز قوت بده. من که کم توفیقم ولیکن همسر سخت مشغوله. خیلی دوست دارم از این روزها روایت کنم. اما گویا رزقِ قلمم نیست که این روزهای خارق العاده رو بنویسه. ‌
‌ چشم روهم گذاشتیم شد هشتم ماه رمضان :) این قافله‌ی عمر عجب میگذرد! حیف نیست این ماه مملو از عشق انقدر زود بگذره و تموم بشه ؟ ‌‌
‌ من فعالیت بعضی از طلبه هارو توی ایتا میبینم با خودم میپرسم این بندگان خدا با چه هدفی ‌کانال زدن!؟ صرفا انتشار روزمرگی‌ها که هنر نیست. ‌
غرق در کارهایی که جوانی ام را به دوران شیرین نوجوانی پیوند می‌زند(: روزهایی که گرچه زود گذشت اما تا انتهای عمرم را متفاوت ساخت.
‌چهار رمضانِ دو نفره سال اول ازدواجمان ماه مبارک رمضان از راه رسید. در آن شهر کوچک، عرف نبود که روحانیون با لباس کامل روحانیت سوار بر موتورسیکلت شوند. شیخ علی با موتور، راهی مسجد پایین شهر می‌شد. عبا و قبا و عمامه را با دقت در یک پلاستیک می‌گذاشت و هنگامی که به مقصد می‌رسید آن‌ها را بر تن می‌کرد. سختی کار با یک حادثه تلخ همراه شد؛ در یکی از همان مسیرها با موتور تصادف کرد و دست و پایش آسیب دید. اما مسجد و مسئولیت تبلیغ را رها نکرد! با وجود زخم‌هایی که بر تن داشت مراسم رمضان را تا انتها برگزار کرد. پس از آن، ایام فاطمیه، محرم و غدیر نیز هر کدام درگیری‌ها و آزمون‌های خاص خود را داشتند. سال دوم، رمضان کمی برایمان آسان‌تر شد. ما صاحب یک ماشین شده بودیم. دیگر نیازی به حمل لباس‌ها در پلاستیک نبود؛ آسوده‌تر لباس روحانیت را از خانه بر تن می‌کرد؛ عمامه را می‌بوسید و با خودرو تا محل تبلیغ می‌رفت ... سال سوم، ساکن قم شده بودیم و برای تبلیغ به سمنان رفتیم. در آنجا اسکان نوعی چالش بود. خانه‌ای در ساختمانی بدون آسانسور که جز دیوار، شیرآلات و یک لامپ ساده هیچ چیز نداشت. از طریق خیریه یک فرش، یک اجاق گاز سه‌شعله، یک یخچال از کار افتاده و دو پتو به ما دادند تا آن سی شب را به هر شکلی که هست سپری کنیم. حالا سال چهارم ازدواجمان است. باز هم دو روزی معطل شدیم تا خانه‌ای مناسب پیدا شود؛ اما الحمدلله، امسال شرایطمان نسبت به سال‌های گذشته بسیار بهتر است. با این حال شیخ علی همچنان با همان موتور و آن پلاستیکِ لباسِ معروف به تبلیغ می‌رود و بازمی‌گردد. من از این دغدغه‌ها، این چالش‌ها و این تفاوت‌های سال‌های تبلیغی، بی‌نهایت خرسندم. پ.ن: داشتم خاطرات رمضان این ۴ سال رو مرور میکردم که دستم به نوشتن رفت. گفتم بنویسم. خیلی مختصر، کوتاه و اجمالی.
به یاد قدیم که یهویی میومدم براتون حرف میزدم سلام علیکم.
‌ بعضی چیزها در حد یک دانسته‌ و علم، توی سینه‌هامون میمونه و خاک میخوره بدون اینکه بهشون عمل کنیم... به عنوان یک خانم، هرچقدر که سنم میره بالاتر دغدغه‌ام برای اینکه چی بپوشم؟ بیشتر میشه! اگر جایی دعوت بشم حواسمو جمع میکنم که لباس تکراری نپوشم. یا لباسی بپوشم که همه توی ذهنشون تایید کنن و به به و چه چه راه بندازن. ساعت و انگشتر و به قول اینستایی ها، اکسسوری هم که جای خودش رو داره. ‌
‌ البته. خدا میدونه چندتا حدیث و روایت داریم از ائمه ع که فرمودن مومنین برای خارج شدن از منزل باید آراسته و مرتب باشن. دین ما، دین قشنگیه. هیچ کجای اسلام نگفته لباسهای مندرس بپوشید و ژولیده بگردید. اتفاقا خیلی تاکید کرده بر اینکه یک مومن، بیش از بقیه آدمها به ظاهر خودش اهمیت بده. چرا که خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. ‌
‌‌ آراستگی، با درگیر تجملات بودن، با شبیه جماعتی غرب‌زده پیش رفتن، با مصرف‌گرا بودن، با خرید‌های پی در پی، با پوشش خیره کننده، کاملا متفاوته! ‌‌‌
‌ یه عزیزی میگفت: من همیشه در ساده ترین حد خودم لباس میپوشم تا اگر کسی بضاعت اندکی داشت و توانایی خریدش به اندازه من نبود؛ آه حسرت نکشه! دلش نشکنه. می‌گفت به عنوان یک بچه مذهبی سعی میکنم همیشه در سطح عادی ترین مردم جامعه پوشش داشته باشم... ‌
‌ ساده زیستی یک اصل مهم در بحث ایمانه که متاسفانه فراموش شده. دیگه بهش اهمیت نمیدیم. میدونیم و نمیخواییم به روی خودمون بیاریم. ترجیح میدیم یک عالِم بدون عمل باشیم. چرا؟ چون انقدر زرق و برقهای دنیا گرفتارمون کرده که اصل حیات رو رها کردیم و چسبیدیم به رنگ و مدل و استایل. یا خیلی از چیزهای دیگه که با اصل ساده زیستی منافات داره. ‌