شِیخ .
ندیدم روی ماهگونِ تو را ! اما بگذار لااقل حالا که نیستی دربارهات بیشتر بخوانم ... که این خواندنه
ساعت پنج و پنجاه دقیقهی صبح است. کولر روی دور تند کار میکند و پنکه بیش از ده ساعت است که دارد میچرخد و سعی در خنک کردن فضای خانه دارد. دخترکم هی از خوابِ ناز میپرد و با یک لالایی کوتاه دوباره به خوابی عمیق فرو میرود. من با یک فنجان چای و یک قوری، نشسته ام روی فرش قرمزِ خانه!
حالا فقط دارم حسرت میخورم از نبودن و ندیدن و نشنیدن صدای مردی که به قدرِ یک کهکشان، خارقالعاده و بینظیر بود.
کتاب ِخون دلی که لعل شد را به پایان رساندم و در این صبحِ مغموم، بیش از قبل مجنون مردی شدم که از آغاز تا انتهای حیاتش با مبارزه گره خورده بود :)
✍🏻 خانمِ ز شهسوار
به عنوان یه جوون دهه هشتادی امشب برای اولین بار از مراسم یه مسجد خوشم اومد و کیف کردم. خدا ازشون قبول کنه! تونستن دل یه جوون سخت پسند رو به دست بیارن ... خیلی مهمه مسجد بتونه جوون هارو جذب کنه.
هرجا کم بزاری، جبران میکنه. اگه تو فکرش نباشی، یکاری میکنه، نتونی بهش فکر نکنی حتی برای لحظه ای. بی لیاقت هم که باشی باز میخوادت. چون اون حسینِ ع ...
نمیدونم این اتفاق فقط برای من افتاده یا همه خانمها بعد از مادر شدن، شبیه به من فکر میکنن : راستش از وقتی دخترم وارد زندگیمون شده و وجود نورانیش توی خونمونه؛ خیلی احساس مسئولیت بیشتری میکنم. هم نسبت به خونه و زندگی و هم نسبت به جامعه و تحصیل. حس میکنم نباید بزارم وقتم تلف بشه و باید چندین برابر قبل برای موفقیتم تلاش کنم. چون حالا دیگه فقط من نیستم. عزت و تربیت و سبک زندگی یه آدم دیگه هم کاملا به من پیوند خورده. خیلی مهمه که من چیکار کنم و چه راهی رو برم.
امیداورم از مهر همه چیز مثل قبل بشه. خیلی مشتاق کلاسِ درسم و دلم لک زده برای حوزه :) این دلتنگی دیگه غیر قابل تحمله برام ...