آنهایی را که شرایط برایشان فراهم نیست و یا دلیلی کاملا موجه دارند، مورد خطاب قرار نمیدهم. ( بعد از خوندن این متن فقط کسایی که شرایط دارن و ازدواج نمیکنن. شرایط دارن و بچه دار نمیشن به فکر فرو برن. بقیه عذاب وجدان نگیرن. )
آشنایم با آنانی که برای خاطر آنکه معدلشان از بیست به هجده تقلیل پیدا نکند، ازدواج را به تاخیر میاندازند. و یا آنانی که ترجیح میدهند در مجرد بودن خویش، به کمالِ خوشگذرانی دست یابند و از زیر بار مسئولیت رفتن فرار میکنند؛ ابدا به تاهل نمیاندیشند.
سوالم این است؟ انتهای درس خواندن کجاست؟ نقطهی پایان موفقیت کجا ترسیم میشود؟ کدام شغل، کدام موقعیت اجتماعی، کدام نخبه شدن، میتواند جای داشتن یک خانواده سالم و پویا را پر کند؟ کدام خوش گذرانی در عالم برابری میکند با زندگی مستقل داشتن و خانه ای گرم و پر محبت؟
بعضیها هراس دارند که با وجود همسر و فرزند نتوانند به آن نقطهای که شایستهاش هستند به علت عدم وقت کافی، دست یابند. حالا مجددا سوالی دارم. پس خدا چه میشود؟ او مگر به وقت انسان، به هوش انسان، به استعداد انسان و به مال انسان برکت نمیبخشد؟ پس چطور میشود با ازدواج و فرزندآوری، او این برکت را از مخلوق خویش دریغ کند؟ رزق و روزیِ که باور ما مسلمانان است که از سمت خدا به سوی زندگیمان روانه میشود؛ تنها محدود به مادیات نیست.
خدا میبیند زن در خانه، به هزار و یک کار مشغولیت دارد؛ پس به ذهنِ او، به حافظه او برکت میدهد. کمک میکند. آنوقت درسی را که باید در پنج ساعت بیاموزد، در یک ساعت به خوبی یاد میگیرد.
خدا میبیند مرد، برای کسب روزی حلال چه بسیار در تلاش است و از آسایش خویش گذر میکند؛ پس به قلبش آرامش میبخشد، به ذهنش نیرویی میدهد تا بتواند خانه و زندگی را مدیریت کند، در کنارش درس بخواند، موفق شود.
نمیگویم فراغت انسان، پس از ازدواج، پس از وجود فرزند، همچون گذشته است. اما به طرز عجیبی آدمیزاد اگر خودش بخواهد و تلاش کند؛ پس از قبول این مسئولیت های الهی، میتواند به موفقیت برسد و وقت او برکت میکند. حتی گاهی انسان متاهلِ بچه دار به سبب اینکه دارد برای خانواده خویش تلاش میکند و این کار کاری الهیست، ره صد ساله را یک شبه طی میکند.
پس اگر از آینده هراس داری یا خیال میکنی ازدواج و فرزند، دست و پایت را میبندد؛ بار دیگر به آسمان نگاه کن و ببین که او همواره مراقب توست.
✍🏻 خانم ز شهسوار
تو هرکاری که هستی بهترین خودت باش. با کسی رقابت نکن. به خودت سخت نگیر اما تلاش کن. این روزها رو با امید بگذرون و با موفقیتت دشمن این آب و خاک رو ناامید کن.
خانهی ما زیر زمین است.
گلدان ها را از بالای پله ها چیده ام تا پایین. سر زنده اند. خندانند. میشنوند. آمدم کنارشان درس بخوانم. البته اگر بشود. هجوم افکار دست و پا گیرم شده است. آفتاب دارد طلوع میکند و صدای پرندگان همسایه رو به رویی به گوشم میرسد. سرم درد میکند. از بیخوابی. فدای سر دخترم که دوست ندارد خوابش را با من تنظیم کند. میگذرد این روزها. هرچه باشد میگذرد. غصه ندارد که .. درس من روزی تمام میشود. دخترم روزی بزرگ میشود. از این خانه کوچ میکنیم. آن وقت دیگر درس ندارم که به زور دخترم را بخوابانم و بیایم روی پله بنشینم و طلوع آفتاب را از پشت در نظاره کنم و همانطور که صدای پرندگان همسایه به گوشم میخورد؛ درس بخوانم.
لذتی دارد این روزها. جوانم. درس دارم. شوقِ آینده دارم. همهی این سختیهایش زیباست. دوستشان دارم. من حتی این سر دردِ جدا نشدنی را که دو روزیست میهمانم شده، بسیار دوست دارم. روزی تمام میشود این درد ها.. و من دلتنگشان خواهم شد.
✍🏻 خانم ز شهسوار
شِیخ .
اینجا پناهگاهِ من است .
امروز بخاطر شما فیلم گرفتم
جایی که من درس میخونم
همینقدر قشنگه ...🌱
هفت سال شد .
چقدر خارقالعادهست که هفت سال از عمرم توی حوزهی علمیه گذشته .. خدایا بابت اینکه بهم جسارت بخشیدی تا توی این راه قدم بردارم و هراسی به دل راه ندم هزاران هزار بار ازت ممنونم :)