eitaa logo
کانال ܢܚ݅ܫܝ‌ ܫܠࡐ‌ܨ
1هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4هزار ویدیو
43 فایل
ادمین @GAFKTH 💐شکر خدا که نام "علی" علیه السلام بر زبان ماست 💝ما شیعه ایم و عشق "علی" علیه السلام هم از آن ماست 💐از "یا علی" علیه السلام زبان و دهان خسته کی شود؟ 💝اصلا زبان برای همین در دهان ماست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
632ec729f770036fb80d2292.mp3
5.83M
امام رضا قربون کبوترات یه نگاهی هم بکن به زیر پات من اومدم پیشِ تو زانو زدم خودمم خوب می‌دونم چقدر بدم 🎤 #️⃣ #️⃣ رضا ع #️⃣ های امام رضایی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆در آستانه نیمه شعبان مسجد مقدس جمکران در حال آمادسازی جهت پذیرایی از عاشقان حضرت اباصالح المهدی(عج) 👈از مراسم غبارروبی مسجد مقدس جمکران تا اجرای خدمات عمرانی به صورت شبانه روزی و تزیین و چراغانی 🌺 🔆
اگر نمیتوانی پاک کنی باشی که غم کسی راپاک کند مدادی باش که خوشبختی یک نفررابنویسد مدادی نباش که خاطراتی تلخ رامینویسد زندگی هنرنقاشی بدون پاک کن است طوری زندگی کن که حسرت داشتن پاک کن رانخوری
زندگی کنید و خوشبخت باشید هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده انسان را آشکار کند همه شناخت انسان در دو کلمه خلاصه می شود صبر و امید...
نیت بد در گذشته شخصی بنام رحمت ساقی، آب فروشی می کرد و با کوزه گِلی در بازار به مردم آب می داد و از این راه گذران زندگی و امرار معاش میکرد. به خاطر خوش اخلاقی و سادگی همه اورا دوست داشتند. تا جایی که آوازه حسن خلق و شیرین زبانیش به دربار شاه هم رسید و شاه دستور داد تا رحمت ساقی را به پیشش حاضر سازند. وزیر رفت و اورا پیدا کرد به حضور پادشاه آورد. پادشاه هم از رحمت خوشش آمد و به او گفت: از این به بعد جای تو در قصر است و هر روز می آیی و برای مهمان ها آب می دهی و بعد به کنار من می نیشینی و برایم از حکایت های دلچسب ات قصه می کنی. رحمت ساقی هم خواسته پادشاه را قبول کرد و گفت چشم اطاعت می شود. فردای آن روز کار رحمت در قصر پادشاهی شروع شد و به تالاری که مملو از مهمان ها بود داخل میشد و بعد از دادن آب به مهمان ها و پایان جلسه در کنار پادشاه مینشست تا برایش قصه و فکاهی بگوید و در پایان روز مزد خود را میگرفت و به خانه می رفت. بعد از چندی که رحمت محبت پادشاه را کسب نموده به او زیاد نزدیک و مقرب گردید. وزیر از نزدیکی ساقی به پادشاه و جایگاه آن خوشش نیامد و حسادت در وجودش به جوش آمد و یک روز که رحمت بعد اتمام کارش می خواست به خانه برود وزیر به رحمت ساقی گفت: ای رحمت آیا خبر داری که پادشاه از بوی دهان تو شکایت دارد؟ رحمت از این گفته وزیر متعجب شده و سوال کرد حالا چی کار کنم و راه چاره چه است؟ وزیر گفت: زمانی که به قصر آمدی با دستمالی دهان خود را بپوشان. صبح روز بعد رحمت ساقی دهن خود را با دستمالی پوشاند و مثل هر روز شروع بکار کرد و شاه از این حالت اوتعجب کرد ولی چیزی نگفت. چند روزی به همین منوال گذشت و روزی پادشاه از وزیرش در مورد حالت رحمت ساقی سوال کرد که چرا دهان خود را می پوشاند؟ وزیر هم جواب داد می ترسم اگرعلت آنرا بگویم غضبناک شوید. پادشاه گفت نترس به تو امان دادم بگو قصه از چی قرار است؟ وزیر گفت: ساقی از بوی بد دهان شما شکایت دارد شاه از این سخن وزیر تکان خورد و عصبانی شده مجلس را ترک کرد. روز بعد شاه جلادی را احضار کرد و دستور دادکه شب هر شخصی را که می بینی از قصر خارج می شود و دسته گلی همراه دارد سرش را قطع کن. ساقی طبق معمول صبح به قصر آمد و به وظیفه ای خود مشغول شد و در وقت رفتن شاه برایش یک دسته گل به عنوان تحفه داد و زمانی که ساقی خواست از قصر بیرون رود در راه با وزیر روبرو شد، وزیر از او سوال کرد این گل را کی به تو داده؟ ساقی گفت: پادشاه . وزیر با حسادت و خشم گفت گل را برای من بده که من سزاوار به آن هستم نه تو. رحمت ساقی هم گل را به وزیر داد و خودش راه اش را گرفت و به خانه رفت. اما هنگامی که وزیر با دسته گلی از قصر خارج میشد جلاد طبق دستو شاه سرش را قطع کرد. روز بعدی ساقی طبق معمول به قصر آمد تا شروع به کار کند. پادشاه ساقی را زنده دید اورا نزد خود خواست و از او سوال کرد تو چرا دهان خود را می پوشانی ؟ ساقی جواب داد: وزیر شما گفت که شما از بوی دهان من شکایت دارید وامر کرد تا دهان خود را بپوشانم تا سبب اذیت جناب عالی نشوم. روز بعد زمانی که می خواستم با گلی که شما برایم تحفه داده بودید از قصر خارج شوم وزیر آنرا از دستم گرفت و گفت من به این سزاوار هستم نه تو. پادشاه تبسم نموده گفت: بلی او سزاوارتر است نسبت به تو. حسن نیت هرگز با حسادت یکجا جمع نمی شود از قدیم ها گفتن که چاکن در چاه است
مواظب‌دلت‌باش وقتۍاز‌خدا‌گرفتیش‌پاڪِ‌پاڪ‌بود . مراقب‌باش‌با‌گناه‌سیاهش‌نکنے آلوده‌اش‌نکنی!!
🕊🕊 بارها بر رفتنش اصرار شد اما نرفت راه او از هر نظر هموار شد اما نرفت مدت ویزاى مهمانم که از حدش گذشت روى دیپورتش حسابى کار شد اما نرفت دائما مى گفت فردا مى روم، صد بار این جمله ى زیباى او تکرار شد اما نرفت بمب صوتى بیخ گوشش منفجر کردم، فقط زودتر از خواب خوش بیدار شد اما نرفت برق ها را قطع کردم گفتم الان مى رود خانه ام تاریک تر از غار شد اما نرفت نصفه شب یک ملحفه بر سر کشیدم مثل روح دید و رنگش چون گچ دیوار شد اما نرفت مدتی یک چیز خیلی قُدّ و بد اخمی شدم او فقط از ریختم بیزار شد اما نرفت چند تا پیمانه کک در رختخوابش ریختم هی تنش خارید، کارش زار شد اما نرفت موش مهمان خوار در اطراف او انداختم حال و روزش واقعاً غمبار شد اما نرفت دستشویى را برایش با رطیل آراستم دستشویى رفتنش دشوار شد اما نرفت تا دو تا خرچنگ دستم دید، فوراً ساک بست گفتم ای جان بخت با من یار شد اما نرفت دست بر دامان یک تمساح ده مترى شدم دست بر ساطور و جنگ ابزار شد اما نرفت خانه ام مانند جنگل های آمازون پر از هر رقم حیوان آدم خوار شد اما نرفت نحوه ى بر خورد من با او شدیداً سخت تر از “اَشِدّا ءُ علىَ الکُفار” شد اما نرفت از طریق دادگاه اقدام کردم عاقبت نامه آمد، چند بار احضار شد اما نرفت مین گذاری در متکایش چنان سودی نداشت مخچه اش هر چند مشکل دار شد اما نرفت بولدوزر آوردم آخر، خانه را تخریب کرد سقف در یک متری اش آوار شد اما نرفت آخرش ما راهی یک خانه ی دیگر شدیم☺️ چون به او هفتاد بار اخطار شد اما نرفت # مصطفی مشایخی
☆ دلم برای تو تنگ است همزبان قدیمی برای چایی داغت در استکان قدیمی همیشه جور کشیدی گلایه‌های دلم را نشد که از تو بگویم شبی جوان قدیمی بگویم از دل تنگت از آسمان نگاهت و قطره‌قطره بباری قصیده‌خوان قدیمی مرا همیشه صمیمی بغل گرفتی و گفتی که عاشقانه ببینم تو را جهان قدیمی بنای محکم عشقت درون سینهٔ من شد چهل‌ستون قشنگی در اصفهان قدیمی زمانه با غم خود شد دلیل خشکی باغی که قد کشید و نفهمید و باغبان قدیمی...
از نمک نشناس‌ها آزار دیدن سخت نیست درد دارد خوردنِ زخم از نمک پرورده‌ای! حسین‌زحمتکش