هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
کمند. گیسوانت را که رها میکنی، در هوا میرقصند و زلفِ کمندت مرا به طناب میکشد. هنگامی که باد در بین موهایت میپیچد و کمندش را از هم گسیته میکند، بههم میپیچم چون دستان من در میان موهایت گیر نمیکند جای باد. نخست نمیدانستم کمند، طناب نیز هست، چون اسبسواری که به شکارِ اسبی بتازد. زینپس که میدانم، تا ابد کمند زلفت را بهجان میخرم. طناب دارش کن و دور گردنم بیاویز، به خداوندی خدا قسم که گر دهانم به اعتراض باز شد، لال شدن بایدش.