هدایت شده از 𝘙𝘰𝘷𝘦
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق، دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلا، دگر من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیداو پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی.
من که نفهمیدم تو کی هستی. مردم بهم میگن تو رویای کذبی ولی من میگم تو حقیقت محضی. من نمیدونم کی هستی ولی میدونم که حقیقتی. میدونم حقیقتی اما نمیدونم دوستی یا معشوق. مرهمی یا خنجر. مگه مهمه؟ پرندهٔ بیبال و پر طفلکی من. رویاهات تیغ تیز شدن روی بالهات. و تو آفتاب نبودی که بی دریغ بتابی، از چی گلایهمندی؟ حتی لگد زدند به شیری که صبر غرش او بود، شکست یوزپلنگی که رام و آینه خو بود و حتی از فراز دهانی سقوط کرد عقابی. تو که پرندهای و لنگلنگان به سوی خیال زخمینت میروی، دلیر بمان و نان را به خون بزن که نمیری.
سکوتم توی سینهم پیچک سمی میشه و دور ریههام میپیچه و توی تاریکی اتاق میشینم و میدونم اگه پرده رو بکشم کنار کور میشم. سرم تیر میکشه و سنگینه، روی خوابهام نمیشه اسم کابوس گذاشت و روی کابوس اسم خوابهام رو. انگشتامو باز و بسته میکنم، دوباره درد میکنن و من دوباره مشتشون میکنم تا نبینم که به زور خم و راست میشن. به زور سرپا میشم و به آینه میگم که تو هنوز فرصت داری. سرپا شدنم زوریه یا قبول کردن اینکه هنوز فرصت دارم؟ نمیدونم. من رویا دارم. آرزو دارم. کلی ستارهٔ نچیده دارم. باید چیکار کنم؟ پرده رو میکشم کنار و چشمام قبل از اینکه نور بهشون برخورد کنه خودبهخود بسته میشن. روشنایی روی پلکهام سنگینی میکنه و نبض شقیقهام به کل مغزم سرایت میکنه. عیبی نداره، عادت میکنم. میشینم پشت میز چون هنوز چیزای ننوشته دارم. انگشتام درد میکنن. عیبی نداره، عادت میکنم. این بَهاشه؟ خودم خوب نیستم ولی باید خوب انجامش بدم؟ خوب نیستم ولی باید خوب زندگی کنم؟ این بَهای آرزو داشتنه، یا فقط بَهای زندگی خواستن؟ توی سرم زنگ میزنه که تو بدجوری زندگیطلبی؛ تو این واژه رو چطور معنا میکنی؟ شاید من بدجوری زندگی طلبم و زندگی هم، بدجور طلبکار.