تو میدانی من چقدر ذوق دارم برای پاییز؟ برای خنکای عصرهنگام و ایستادن کنار پنجره؟ برای باران و قدم زدن توی خیابان و روی برگهای خشک و نارنجی؟ برای بوی نارنگی؟ برای نشستن کنار آتش و چای نوشیدن و حرف زدن با یک آدم خوب؟!
تو میدانی من چقدر ذوق دارم برای پاییز؟ برای یک خیابان خیس و باران و موزیک و لبهایی که میخندد؟ برای دلی که به قدر ساعاتی اندوه یادش نیست؟!
تو میدانی من چقدر دلم لک زده برای اینکه باران ببارد و زیر باران خیس شوم و زیر باران با کسی حرف بزنم و زیر باران به آسمان نگاه کنم و زیر باران قدم بزنم؟!
تو نمیدانی من چقدر دلم تنگ شده برای صدای خشخش برگها و غرش ابرها و قارقار کلاغها؟
تو نمیدانی من چقدر ذوق دارم برای پاییز! نمیدانی.
•نرگس صرافیان طوفان
آره، داشتم میگفتم
"دلتنگی خیلی وحشیه .."
مکان و زمان نمیشناسه ..
یهو وسط یه روز خوب یا یه روز شلوغ ،وسط بلبشوی یه دعوا ، موقع رد شدن از خیابون ،تو پاساژ وسط خرید، تو صف نونوایی، وسط جشن فارغالتحصيلی ، شب عید، میون شلوغی مترو ، سر جلسهی امتحان ، حتی وسط وانفسای قیامت چنگ میزنه تو گلوت و تویی که مات و مبهوت تو چشاش نگاه میکنی و خشکت میزنه ..
حتی به این فکر هم نمیکنی که این لامُروّت از کجا پیداش شد ..
فقط غرق میشی و غرق میشی ..
چی میگفتم ..؟!
آره داشتم میگفتم،
"دلتنگی خیلی وحشیه .."
•علیرضا مواساتی
گاهی آدم به خاطر عبور از مرحلهای چنان درد میکشد و تغییر میکند که دیگر خودش هم نمیتواند خودش را بشناسد.
•محمدرضا کاتب