eitaa logo
𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬‌‌ 𝜀𝛈 فور نده
133 دنبال‌کننده
90 عکس
102 ویدیو
0 فایل
Звездная пыль, которая осталась на моем сердце.
مشاهده در ایتا
دانلود
#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮^᪲᪲᪲ از زمانی که به بوستون، یکی از قدیمی ترین شهرهای آمریکا آمده ام که در ایالت ماساچوست قرار دارد، تنها یک هفته می گذرد، وقتی هنوز بچه ای پیش نبودم... پدرم مرا روی صندلی چوبی ای که به رنگ سبز سرخسی بود، می نشاند و برایم داستان هایی از زادگاه پدری اش بازگو می کرد."موستون؟." پدرم می خندد و کلمه بوستون را برایم هجی می کند. "ب، و، س، ت، و، ن . . . بوستون لینای بابا" دندان هایم را بهم فشردم و انگار خودم را زور کرده ام، کلمه را یک بار هجی کردم و بعد آرام گفتم: "ب.. بوستون" پدرم لبخند گرمی می زند و برایم دست می زند، من را از صندلی بلند می کند و لپ سمت راستی ام را می بوسد. "آفرین لینا، می دونستم میتونی." *** از او شنیده بودم که بوستون در سال 1630 توسط مهاجران puritan (پیوریتَن) ساخته شده است؛ با اینکه شهر نسبتا کوچکی است اما زیباست و امکانات متعدی دارد. این شهر آب و هوای ملایمی داره و جزو شهر های ۴ فصل آمریکاست. الان توی فصل گرماست و هوا کم و پیش گرمه اما اذیت کننده نیست و البته که تعداد روز های گرمش از روز های سردش کمتر است، آب و هوای خاصی داره اما جای نگرانی ای نداشته ام، همچنین خداراشکر می کنم که قبل آماده شدند برای رفتن مطمئن شدم که زبان آمریکا را به خوبی بلدم.. چون برای زندگی راحت در آنجا باید کاملا به آن مسلط باشم و ظاهرا نژاد های ساکن در شهر هم سفید پوستند و هم سیاه پوست!. دیشب، هنگام ساعت دو.. پشت میزم روی صندلی چرخانم، نشستم و لپ تاپ را باز کردم و راجب اقتصاد آن تحقیق کردم و ظاهرا از سال 2009 میلادی اقتصاد این شهر رشد بسیار خوبی داشته و اصلی ترین بخش اقتصاد در بوستون شامل امور مالی، پزشکی، بخش تحقیقات و فناوری، انتشارات و آموزش بوده است. امنیت شهر هم خوبه ولی بستگی به منطقه که در شهر هم انتخابش کنی هم دارد، ممکنه توی برخی از مناطق کیفیت پایین تری وجود داشته باشد، آمار جنایت نیز هم از سال 1990با همکاری کلیسای کاتولیک و اداره ی پلیس کاهش پیدا کرده. *** وسایلم را از کارتون های پراکنده روی کف مرمری اتاقم بیرون می آورم و مشغول چیدمان کردن آنها می شوم، آپارتمانی که خریده ام در یکی از محله های مرکز شهر وجود دارد، قیمت این آپارتمان 1699 دلار شد... که تقریبا می توانم بگویم که پولم را به باد ندادم و واحد خوبی خریده ام!، جایش شکر کردنش باقی ست. عروسک خرسی سفید رنگی رو کنار پنجره ی اتاقم می گذارم اما قبل آن مکثی کوتاه می کنم، نمی دانم علت آن چه بود اما ناگهانی به یاد او افتادم.. رومانو، همان مرد خوش چهره ی دیروزی.. آندره رومانو، خودمم هم متوجه اش نشدم ولی انگار گونه هایم داغ شده بودند، دو بار با هر دو دست هایم ضربه ای به لپ گونه هایم می زنم و به خودم میایم. بعد اینکه کار حمل و جا به جایی وسایل تموم شد، خستگی در کردم و برای خودم یک قهوه تلخ دم کردم و در بالکن به نرده هایش تکیه دادم و به منظره ی رو به رویم خیره شدم اما در کسری از ثانیه آرامشم برهم خورد، گلدان گلی که روی لبه ی بالکن همسایه طبقه پایین ام بود درست روی کاپوت مینی کوپر سرخم افتاد.. و نمی دانم به جای اینکه من شاکی باشم از دست او، طلب کار هم بود از اینکه جیغ گوش خراش دزدگیر ماشین را به صدا در آورده بود و خلاصه... بله در دومین هفته ای در ایالت ماساچوست حضور دارم، آبرویی برایم نماند که!... خاک بر سرش کنند که خودشیفته است!. بعد از کلافگی و سردرد مکرری که بر اثر کشکمش من با همسایه طبقه پایینم رخ داده بود، تصمیم گرفتم سری به محله ی معروف نورث اند، "لیتل ایتالی" بوستون بزنم. این محله از پیچ راهی با خیابان های باریکش تشکیل شده اند، که بعضی از کهن ترین ساختمان های شهر را در خود جای می دهد. توی مسیرم راهنمای "فریدام" هام به چشم دیده می شود. حتی در اینجا مکان هایی مانند پل "ریویر هاوس" متعلق به 1680 و "کلیسای اولد نورث" که در اوایل جنگی انقلابی در آنجا نقش کلیدی ایفا کرده بود، می توان پیدا کرد. من دارم داخل خیابان پر و جنب و جوش "هانووِر" در پیاده رو قدم میزنم، یک تاپ مشکی با کت چرم قهوه ای به تن دارم، موهایم آویخته و روی شانه هایم می ریزند. دو پیرسینگ بر روی گوش هایم، یکی روی غضروف و دیگری بر لاله گوش هایم بودند. طبق معمول دوباره سرم روی توی گوشی بود چون داشتم ایمیل های مربوط به "شرکت حقوقی کارامازوف هیلزینگ هام" را چک می کردم و همان طور مواردی که باید در شعبه ی آمریکای آن پیدا شوند. در همین حین از کنار یه اغذیه فروشی رد شدم اما با شنیدن آن اسم سر جایم میخکوب شدم "رومانو"، بله همان اسم او.
"هرج و مرج بیشتری درست شده..." خانم کناری با بی حوصلگی سبد خرید در دستش را کمی بالاتر روی شانه اش می برد و می گوید : "دقیقا کجا همچین اتفاقی افتاده؟." "حوالی ساعت ۹ شب الی ۱۱ بود، ظاهرا یکی از مناطق اصلی شهر رخ داده، یه درگیری بین مافیوز های رومانو و یه باند رقیب شون." بدنم سفت می شود و چشم هایم از ناباوری تنگ می شوند، نمی توانم این ماجرا را هضم کنم.. نه امکان ندارد!، قطعا فقط تشابه اسمی وجود دارد و چیز دیگری نیست، مگر فقط یک رومانو در شمال شرقی داریم؟... اما اینکه او هم در این شهر است و نام او را شنیدم، وضعیت را پیچیده می کند. ادامه دارد..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙍𝙤𝙨𝙖𝙡𝙞𝙣𝙨 𝙎𝙩𝙮𝙡𝙚 :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙍𝙤𝙨𝙖𝙡𝙞𝙣𝙨 𝙎𝙩𝙮𝙡𝙚 :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙍𝙤𝙨𝙖𝙡𝙞𝙣𝙨 𝙎𝙩𝙮𝙡𝙚 :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا