eitaa logo
𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬‌‌ 𝜀𝛈 فور نده
133 دنبال‌کننده
90 عکس
102 ویدیو
0 فایل
Звездная пыль, которая осталась на моем сердце.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬‌‌ 𝜀𝛈 فور نده
You're a fucking idiot for thinking you don't matter, dammit... when you actually do...
این رو با آدمای مجازی نبودم، کسی به خودش نگیره بعد بیاد پی وی عر بزنه و چِس کنه برام.
‌ ‌ꨴᩘຼຼຼ‌꯭꤬݁ꨲัᩘ‌𝛵𝘩𝘳𝘦𝘴𝘩𝘰𝘭𝘥 𝘰𝘧 𝘉𝘦𝘭𝘰𝘯𝘨𝘪𝘯𝘨, 𝘝𝘰𝘭𝘶𝘮𝘦 𝟭 : 𝛵𝘩𝘦 𝘓𝘪𝘵𝘵𝘭𝘦 𝘛𝘳𝘢𝘷𝘦𝘭𝘦𝘳 ✿̲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟰^᪲᪲ "راستی.. شغل تو چیه؟." آندره به پشتی صندلی تکیه می دهد و حالتی متفکرانه دارد اما کمی بعد نگاهش از همیشه تیز تر می شود و با مکث می گوید: "من.. درگیر کارای تجازی زیادی ام، واردات و صادرات، املاک و مستغلات و از این قبیل چیزها." با لبه ی لیوانم بازی کردم و در حالی که هنوز سرم پایین بود گفتم: "پس میشه بهت گفت تاجر ها؟." به نوعی پوزخند روی لباش شکل می گیرد، نگاهش حتی از اکنون شدید تر و متمرکز تر می باشد. "چیزی شبیه این اما در مورد من کافیه" این را با جدیت می گوید اما لبخندی در گوشه ی لب هایش با چشم دیده می شود. "بیشتر علاقه مندم راجب تو بشنوم." یکم مردد تار مویی پشت گوش هایم انداختم. "میتونی از من بپرسی." چشم هایش حرکت دستم را دنبال کردند.. ظاهرا سوسویی از قدردانی در چشم های خاکستری اش دیده می شود، که سعی در پنهان کردن آن هم نمی کند. "می خوام راجب علاقه ات به آشپزی بدونم، چه چیزی الهام بخش توئه؟." "اینکه بتونی یه غذای لذیذ و اشتها آور درست کنی.. برام لذت بخشه، حس خوبی بهم میده." لبخندی واقعی می زند، لحظه ای مرا مطالعه می کند و بعد از آن می گوید: "تو چشم انداز زیبایی بهش داری" دستش را به چانه اش تکیه می دهد و کاملا نگاهش مرا در بر گرفته اش و با صدایی که یک پرده آرام تر بود، گفت: "من تا حالا کسی رو مثل خودت ندیده بودم.. من خودم رو می بینم که می خواد همه چیز رو راجبت بدونه و بهتر بشناستت." ثانیه ای سکوت حکم فرما شده بود.. آرنج هایم را روی سطح میز گذاشتم و با لحن جدی و کمی و پیش محتاط پرسیدم: "من شایعاتی مبنی بر اینکه ریئس مافیا هستی شنیدم... همین امروز، اما گفتم از خودتم بپرسم چون من قصد ندارم کسی رو بخاطر ظاهری که در پیش مردم داره، قضاوت کنم.. پس بهم بگو آیا واقعا شایعات پوچ و بی اساسه یا حقیقت داره؟." حالت او آرام می ماند اما چشم هایش باریک شده اند، با مکث و دقت کلمه هایش را انتخاب می کند. "شایعاتی که شنیدی.." کمی عقب تر می رود و به صندلی تکیه می دهد و می گوید: "حقیقت دارن، من یه مافیام... من بهت هرگز دروغ نمیگم، خانواده ام سابقه پیچیده ای دارن در رابطه با بوستون." با شک می پرسم: "پس واقعا ریئس مافیا هستی؟." آهسته سر تکان می دهد و تن صدایش ملایم می شود. "آره.. من وارث خاندان رومانو هستم اما دخالت من با چیزی که توی شایعات بنظر میان، متفاوته." رزالین آهی می کشد و از سر کسالت سر تکان می دهد و می گوید: "من میتونم این رو از نوع رفتارت با خودم هم حس کنم... همه شایعات ها نمیتونه حقیقت داشته باشه." به چشم هایش خیره می شوم، با لبخند می گویم: "با این دید منفی به همراه داره.. مردم دنبال موضوعی برای حرف زدن و تمسخر کردن می گردند." او دستش را از آن طرف میز نزدیکم می کند و انگشت شستش را روی بند انگشت هایم می کشد. "به صداقتت احترام گذاشتم و قول میدم اون هیولایی نیستم که.. توی شایعات خلاصه میشه تا حقیقت." به دستش که روی دستم قرار دارد، چشم می دوزم و می گویم: "همین دید رو بیشتر دارم.." "اما به نوعی خیلی از هم متفاوتیم... تو یه مافیایی و من یه وکیلم... ریئس مافیایی، حتی اگه مهربونم باشی.." با خنده گفتم: "چطور بگم.. مافیا و وکیل عجیب نمیشه؟'" خنده نرمی از لب هایش خارج می شود و بعد با همان سرعت نگاهش جدی می شود. "راست میگی... روی کاغذ ما دنیا ها از هم جداییم." با لبخندی آسوده خاطر به چشم های قهوه ای اما تیره ام خیره شد و صدایش به زمزمه ای نرم افتاد. "اما گاهی دل اون چیزی رو که می خواد رو... می خواهد، با وجود تفاوت هایی زیادی که داریم، به طوری که نمیتونم درست بیانش کنم به سمتت جذب شدم و میخوام تمام و کامل بشناسمت." لبخندی درمانده می زند و چین خفیفی میان ابرو های او افتاده اما با این حال صدایش همان آرامش و اطمینان همیشگی را به دنبال دارد و آن را حفظ می کند. "من می خوام تو رو درک کنم رزالین.. تا دنیا رو از طریق اون چشم های قهوه ای تو ببینم." با لبخندی زیبا و محسور کننده اضافه می کند: "بزار چشم هایت.. نگاهم و نگاه هایمان به یکدیگر باشد.." به او خیره می شوم و صدای قلبم از افکارم بلند تر است.. "بزار چشم هایت... با چشم های من سخن بگوید." یک بار پلک می زند و نزدیک تر خم می شود، مچ دستم را می گیرد و کف آن را به لب های خشکش می چسباند... صورتم به کل برافروخته و شبیه گوجه فرنگی می شوم از حرکت او. با چشم هایی که میخکوبم می کند، مانند خاری که قلبم را سوراخ کرد... نگاهم می کنی و این نگاهت.. مرا محو زیباییت می کند اما در عین حال، مرا کاملا نابود می کند. حتی نمی توانم به جای دیگری جز چشمات نگاه کنم چون برایم دشوار خواهد بود... انقدر که درش احساس زیبایی می کنم، حتی همان اکنون هم چشمای تو هرچه باید بدانم را گفته اند.. مگر غیر این است؟. "می تونی بهم فرصت بدی تا ثابت کنم.. برای من چیزی بیشتر از آنچه بنظر می رسد، وجود دارد؟."
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#𝘓𝘰𝘤𝘢𝘵𝘪𝘰𝘯 𝓯𝓸𝓻 𝔂𝓸𝓾 ‌ꨴᩘຼຼຼ‌꯭꤬݁ꨲัᩘ‌ ‌†‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا