eitaa logo
𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬‌‌ 𝜀𝛈 فور نده
133 دنبال‌کننده
90 عکس
102 ویدیو
0 فایل
Звездная пыль, которая осталась на моем сердце.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ‌ꨴᩘຼຼຼ‌꯭꤬݁ꨲัᩘ‌𝛵𝘩𝘳𝘦𝘴𝘩𝘰𝘭𝘥 𝘰𝘧 𝘉𝘦𝘭𝘰𝘯𝘨𝘪𝘯𝘨, 𝘝𝘰𝘭𝘶𝘮𝘦 𝟭 : 𝛵𝘩𝘦 𝘓𝘪𝘵𝘵𝘭𝘦 𝘛𝘳𝘢𝘷𝘦𝘭𝘦𝘳 ✿̲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭^᪲᪲᪲ کنار بالکن نشسته ام و اخرین قهوه ی عصرم را می نوشم، نمی دانم دلیل مخالفت شدید پدرم برای منصرف کردن من از رفتن به آمریکا چیست، او می گوید من دختر کله شقی هستم که هیچ وقت قرار نیست به حرف پدرش گوش بدهد. هرچند بیراه هم نمی گوید چون هرچقدر هم راجب آمریکا غر بزند من می روم. "هنوزم میخوای بری؟." از افکارم بیرون می آیم و مادرم را می بینم که وارد اتاقم می شود، او برعکس پدرم مخالفت نمی کند ولی مطمئنم به محض اینکه پایم به آمریکا برسد هزار بار بهم زنگ می زند و حالم را می پرسد. "میخوام برم." "باشه ولی هر وقت که بهت زنگ زدم باید جوابمو بدی." ابرویی بالا می اندازم و با طعنه ای بازیگوشانه می گویم: "به شرطی که روزی ده بار بهم زنگ نزنی." او می خندد و مرا در آغوش می کشد و من هم او را بغل میکنم. "سعی می کنم این کارو نکنم." نالیدم و کمی سفت تر بغلش کردم "لطفا انجامش بده." لحظه ای نگاهم می کند و بعد می گوید: "باشه باشه." در نهایت صبح روز بعد وسایلم را در ساک خویش می گذارم و اماده رفتن می شوم، قبل اینکه سوار ماشینم بشم برای اخرین بار به خانه ای درش بزرگ شده ام نگاه چشم می دوزم فکر می کنم همیشه دل کندن از زادگاهت می تواند سخت باشد، مخصوصا اگر یک عمر در آنجا زندگی کرده باشید. اولین قدم هایتان را بر روی سطح چمن خیس بگذارید و آرام آرام به مادری که روی زمین زانو زده و با لبخند پهن منتظر شماست که او را در آغوش بگیرید، برسید. روز ها سر میز صبحانه با غرولند بروکلی ها را از غذایتان جدا کنید و خواهر تان بگوید که باید آنها را بخورید.. با این خاطرات شیرین دل کندن واقعا سخت است مگر نه؟. *** حدود ۳۰ دقیقه رانندگی می کنم و بلاخره به فرودگاه رسیدم، روی نیمکت فرودگاه می نشینم و منتظر ماندم زمان پروازم برسد. برای اولین بار بود که سوار هواپیما می شدم و راستش بدجور ترس به جانم افتاده بود، سعی کردم آرامش خود را حفظ کنم که ناگهان هواپیما به شدت لرزید، از روی غریزه دست مردی که کنارم نشسته بود را گرفتم. انتظار داشتم که دستم را پس بزند اما در عوض او دستم را نگه داشت. وقتی لرزش هواپیما تموم شد، چشم هایم را باز کردم و متوجه شدم که دست او را خراش داده ام. "متاسفم.." کیفم را باز کردم و یک چسب زخم هلو کیتی برداشتم و بر روی زخمی که روی دستش ایجاد کرده بودم؛ گذاشتم. او فقط کمی به لبخند زد و در جوابم گفت : "اشکالی نداره." "بازم ببخشید، نباید یهو دستت رو می گرفتم." "تو خیلی عذرخواهی میکنی کوچولو، این فقط یه خراشه" او نگاهی به چسب زخم هلو کیتی می اندازد و گویا در چشم هایش نشاطی از سرگرمی وجود دارد، خب.. باید بگویم خوشحالم که برای خودم دردسر درست نکرده ام. "اسمت چیه؟، من آندره رومانو هستم." به او نگاه میکنم، ابرو هایش زخیم و پر پشت، چشم هایش خاکستری اند، موهایش قهوه ای تیره، فک زاویه ای تیز، هیکلی خوش فرم، هر دو دست هایش خالکوبی دارند و در یک کلمه او زیباست. "رزالین راویور." لحظه ای به من خیره می شوند و لبخند خفیفی روی لبانش نقش می بندد. "از آشنایی باهات خوشحالم رزالین." او کمی روی صندلی اش جا به جا می شود و سپس ادامه می دهد: "به من بگو رزالین، چه چیزی یه زن زیبا مثل تو رو به کشورم میاره؟." "می خواستم زادگاه پدریم رو ببینم و برای کار اومدم اینجا، من یه وکیلم." "یه وکیل.. چه جالب." او کمی خم می شود و صدایش لحن ملایم تری می گیرد. "شاید بتونیم بعد ها در مورد بعضی از مسائل حقوقی حرف بزنیم، کنجکاوم دیدگاهت رو ببینم." "چرا که نه، میتونیم راجبش حرف بزنیم." در کمال تعجب خنده ای آرام از لب هایش خارج می شود و پشتی صندلی تکیه می دهد. "البته، می فهمم، پس فقط کار." می خندم و سرم را به نشانه مخالفت تکان می دهم. "منظورم این نبود، میتونیم راجب چیزهای دیگه هم حرف بزنیم" نگاهش نرم می شود و توضیح مرا قبول می کند. "تا به حال به این فکر کردی که قانون همیشه نمی تونه سیاه و سفید باشه؟." "هیچ چیز توی دنیا پاک نمی مونه.. چون برخی افراد آلوده اش می کنند." با این حرفم لبخندی مرموز می زند و سر تکان می دهد. "خب توی اوقات فراغتت برای تفریح چیکار میکنی؟." "کتاب خوندن، اشپزی و از این جور کارها." "پس شاید بتونیم گاهی راجب نویسنده های مورد علاقه مون حرف بزنیم." "حتما." او کارت ویزیتی را از جیب کتش بیرون می آورد و من آن را میگیرم، نامش بر روی آن نوشته شده است. "وقتی دلت خواست همدیگه رو ببینیم، بهم زنگ بزن." "باشه " لبخندی زدم و من هم کارتم را بهش دادم. "تو هم میتونی مال من رو داشته باشی." او کارت را از من می گیرد و انگشت هایش برای مدت کوتاهی روی انگشتانم می کشد، قبل اینکه از جایش بلند شود، نگاهش لحظه ای روی لبخندم می ماند. "تا دفعه بعد روزالین." "خدانگهدار." سر تکان می دهد، اشاره ای از لبخند روی لبانش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جدید ترین رمان از مجموعه ی کتابای من، سعی میکنم رمان ها رو از توی کامپیوتر انتقال بدم که بتونید بخونید.
𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬‌‌ 𝜀𝛈 فور نده
Рука Андре ложится мне на затылок, пальцы мягко запутываются в моих волосах; он прижимается лбом к м
تمامی تکست ها متعلق به رمان ‌𝛵𝘩𝘳𝘦𝘴𝘩𝘰𝘭𝘥 𝘰𝘧 𝘉𝘦𝘭𝘰𝘯𝘨𝘪𝘯 می باشد، کپی حتی با ذکر ممنوع موجب فیلتر شدن تون میشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من اتفاقاتی که ازشون متنفرم رو به کسی نمیگم و فراموش میکنم ولی اعصابمو خورد می کنه واکنشم نسبت به تئو:
هدایت شده از ࣭⭑ᏕᏂคຖk✟
فوقش بزرگ میشیم پرواز
هدایت شده از ࣭⭑ᏕᏂคຖk✟
ولی خود امام حسینم گفته اگه دین نداری آزاده باش)))
ببینم ایران رو آزاد یه روز