#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟏𝟗 ؛🤎☕
تبسم چند لحظه سکوت کرد ؛ انگار نمیدانست از کجا شروع کند .
- چون ، یه اتفاقی اونجا افتاده .
قلبم فرو ریخت .
- چه اتفاقی؟
تبسم نگاهش را از من گرفت و به کوچهی پشت سرم خیره شد .
- نمیدونم همهش حقیقت داره یا نه ، ولی میگن بعد از اون اتفاق ، درِ مسجد رو بستن .
آرام پرسیدم:
- چه اتفاقی؟
این بار مستقیم نگاهم کرد .
- مادربزرگم همیشه میگفت اون مسجد یه راز قدیمی داره ، رازی که به چند خانوادهی این محله مربوطه .
دستم ناخودآگاه روی کیفم رفت ؛ همانجایی که نامه را گذاشته بودم .
- و خانوادهی من؟
تبسم چیزی نگفت .
همین سکوتش، بیشتر از هر جوابی نگرانم کرد .
- تبسم ، خانوادهی من چه نقشی دارن؟
نفس عمیقی کشید .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟎 ؛🤎☕
- نمیدونم آلاء ، ولی یه چیز رو میدونم .
- چی؟
آرام گفت:
- آخرین باری که مسجد باز بود، اسم پدربزرگ تو هم بین آدمهایی بوده که اونجا رفتوآمد میکردن .
خشکم زد .
برای چند ثانیه حتی صدای خیابان را هم نمیشنیدم .
پدربزرگم .
اما چرا هیچکس تا امروز چیزی دربارهی آن مسجد به من نگفته بود ؟
نامه را از کیفم بیرون آوردم و دوباره بازش کردم .
پایین همان جملهای که بارها خوانده بودم، چیزی بود که قبلاً متوجهش نشده بودم؛ یک نشانی کوتاه، با خطی کمرنگ:
- اگر حقیقت را میخواهی، درِ پشتی را پیدا کن .
سرم را بلند کردم .
- تبسم .
- چی شد؟
نامه را به طرفش گرفتم .
- فکر کنم بدونم از کجا باید شروع کنیم .
نگاهش روی نوشته ثابت ماند .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟏 ؛🤎☕
نگاهش روی نوشته ثابت ماند .
بعد با صدایی آرام گفت:
- آلاء ، درِ پشتی اون مسجد، سالهاست قفل شده .
لبخند کمرنگی زدم .
- پس باید بفهمیم چرا ؟
و همان لحظه، صدای اذان از مسجد محله بلند شد .
برای چند ثانیه هر دو ساکت ماندیم .
اما من فقط به یک چیز فکر میکردم:
شاید حقیقت گذشتهام، خیلی نزدیکتر از چیزی بود که تصور میکردم .
مادرم بارها صدایم کرده بود که پایین بروم ..
اما ذهنم بسیار مشغول بود .
آیا امکان داشت که این ، خیالبافی بیش نباشد ؟
یا حقیقت دارد ُ و من ..
با همین فکر ها بود که . .
آرام آرام چشمانم بسته شد .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟐 ؛🤎☕
با صدای آرامی از خواب پریدم .
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجا هستم .
اتاق تاریک بود و تنها نور ماه، از لای پرده روی زمین افتاده بود .
اما چیزی عجیب بود .
صدای تقتق آرامی از طبقهی پایین میآمد .
نشستم و به ساعت نگاه کردم .
نیمهشب گذشته بود .
با خودم گفتم شاید مادرم چیزی را جابهجا میکند ؛ اما صدای قدمهایی که بعد از آن شنیدم، باعث شد بیاختیار مکث کنم .
آرام از اتاق بیرون آمدم .
راهرو ساکت بود .
پایین پلهها ایستادم و گوش دادم .
صدای زمزمهای میآمد ؛
آنقدر آهسته که نمیتوانستم کلماتش را تشخیص بدهم .
یک قدم پایین رفتم .
بعد یکی دیگر .
ناگهان صدا قطع شد .
چراغ آشپزخانه روشن بود .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟑 ؛🤎☕
اما هیچکس آنجا نبود .
نگاهم به میز افتاد .
چیزی روی آن قرار داشت که مطمئن بودم قبل از خواب ندیده بودم .
یک پاکت قدیمی .
قهوهایرنگ و کمی خاکگرفته .
دستهایم سرد شد .
آرام نزدیکش شدم .
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
- برای آلاء . وقتی وقتش رسید .
قلبم تندتر زد .
دستم را روی پاکت گذاشتم ، اما قبل از اینکه بازش کنم، صدای مادرم از پشت سرم آمد :
ـ آلاء ؟
خشکم زد .
برگشتم .
مادرم کنار پلهها ایستاده بود و با نگاهی عجیب به پاکت خیره شده بود .
چند ثانیه سکوت کرد .
بعد آرام گفت:
ـ اون پاکت رو ، از کجا آوردی؟
گفتم:
ـ روی میز بود .
◜
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟒 ؛🤎☕
رنگ صورتش تغییر کرد .
جلو آمد و پاکت را از دستم گرفت .
ـ نباید بازش کنی .
با تعجب پرسیدم:
ـ چرا ؟
مادرم چیزی نگفت .
فقط به نوشتهی روی پاکت نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:
ـ پس بالاخره ، اون پیداش شده .
نفس در سینهام حبس شد .
ـ مامان ، تو از این نامه خبر داشتی؟
سرش را پایین انداخت .
و برای اولین بار ، چیزی را دیدم که هیچوقت در چهرهی مادرم ندیده بودم .
ترس .
گفت:
ـ آلاء ، فردا صبح با من میای مسجد .
ـ کدوم مسجد ؟
چند لحظه سکوت کرد .
بعد خیلی آرام گفت:
ـ همون مسجد قدیمی .
و من همان لحظه فهمیدم ..
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟓 ؛🤎☕
آن شب، هرچه تلاش کردم بخوابم، نتوانستم .
جملهی مادرم مدام در ذهنم تکرار میشد:
- همون مسجد قدیمی .
مسجدی که سالها بود حتی اسمش را هم از کسی نشنیده بودم .
صبح ، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که صدای در اتاقم آمد .
ـ آلاء ، بیداری؟
صدای مادرم بود .
در را باز کردم .
چادرش را به سر کرده بود و در دستش یک کیف کوچک داشت .
ـ بریم؟
با تعجب نگاهش کردم .
ـ الان؟
آرام سر تکان داد .
ـ بعضی حقیقتها رو باید قبل از اینکه دوباره پنهان بشن ، پیدا کرد .
حرفش عجیب بود ؛ اما چیزی نگفتم .
در تمام مسیر ، مادرم سکوت کرده بود .
من هم جرئت پرسیدن نداشتم .
تا اینکه از دور ، گنبد کوچک و قدیمی مسجد نمایان شد .
قلبم بیدلیل تندتر زد .
همین که وارد حیاط شدیم ، مادرم ایستاد .
به گوشهی حیاط خیره شد .
جایی که پیرمردی روی نیمکتی نشسته بود .
با دیدن ما ، سرش را بلند کرد .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟔 ؛🤎☕
چند ثانیه به مادرم نگاه کرد و بعد چشمهایش روی من ثابت ماند .
لبخند محوی زد و گفت:
ـ بالاخره آوردیش .
مادرم با صدایی لرزان پرسید:
ـ شما از کجا میدونستید ؟
پیرمرد از جا بلند شد .
نگاهش را از من نگرفت .
ـ چون سالهاست منتظر این روزم .
یک قدم جلو رفتم .
ـ منتظر من؟
پیرمرد چیزی نگفت .
فقط دستش را داخل جیب عبایش برد و کلیدی قدیمی بیرون آورد .
کلیدی که درست شبیه همان کلیدی بود که چند روز قبل پیدا کرده بودم .
نفسم بند آمد .
مادرم زیر لب گفت:
ـ یا ابوالفضل .
پیرمرد کلید را به سمت من گرفت.
ـ این کلید ، درِ چیزی رو باز میکنه که مادرت سالها ازت پنهان کرده .
به مادرم نگاه کردم .
چشمانش پر از اشک شده بود .
ـ مامان .
◜
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟕 ؛🤎☕
اما این بار، سکوت نکرد .
آرام گفت:
ـ آلاء ، وقتشه همهچیز رو بدونی .
و همان لحظه، صدای اذان از گلدستههای مسجد بلند شد .
اما من دیگر به هیچچیز جز آن کلید فکر نمیکردم .
کلیدی که انگار تمام گذشتهی من را در خودش پنهان کرده بود .
صدای اذان در حیاط مسجد پیچید ؛ اما من هنوز به کلید خیره مانده بودم .
ـ مامان ، این کلید برای کجاست؟
مادرم نگاهش را از من دزدید .
ـ خودت باید پیداش کنی .
با ناراحتی گفتم:
ـ چرا هیچکس حاضر نیست یه جواب درست بهم بده؟
پیرمرد آهسته جلو آمد.
ـ چون بعضی حقیقتها وقتی زود گفته بشن ، ممکنه آدم رو از پا بندازن .
به سمت شبستان قدیمی اشاره کرد.
ـ بیا .
وارد مسجد شدیم .
بوی چوب قدیمی و گلاب در فضا پیچیده بود ؛ همان بویی که روز پیدا کردن نامه حس کرده بودم .
ایستادم .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟖 ؛🤎☕
ایستادم .
همان بو همان حس عجیب و آشنایی که از روز پیدا کردن نامه ، رهایم نمیکرد .
چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم .
ـ اینجا ، قبلاً اومدم؟
مادرم چیزی نگفت .
پیرمرد چند قدم جلوتر رفت و کنار یکی از ستونهای قدیمی ایستاد .
دستش را روی دیوار کشید و گفت:
ـ نه آلاء تو اینجا نیومدی .
مکث کرد .
ـ اما یه زمانی ، اینجا برای تو ساخته شده بود .
با تعجب نگاهش کردم .
ـ برای من؟
پیرمرد سرش را پایین انداخت .
ـ سالها پیش ، مادرت از من خواست اینجا رو دستنخورده نگه دارم .
نگاهم به مادرم افتاد .
ـ مامان؟
مادرم آرام گفت:
ـ من نمیخواستم به اینجا برسی ؛
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟗 ؛🤎☕
چند لحظه فقط نگاهش کردم .
ـ پس چرا منو آوردی اینجا؟
مادرم نگاهش رو پایین انداخت .
پیرمرد آهسته گفت:
ـ چون دیگه وقتش رسیده آلاء .
با تعجب گفتم:
ـ وقتِ چی؟
مادرم نفس عمیقی کشید .
ـ وقت اینکه بدونی چرا اون نامه رو پیدا کردی .
قلبم تندتر زد .
ـ یعنی همهی اینا از قبل برنامهریزی شده بود؟
مادرم چیزی نگفت .
همین سکوتش جوابم بود .
چند قدم جلو رفتم .
چشمم به صندوق چوبی گوشهی شبستان افتاد .
ـ اون چیه؟
پیرمرد نزدیک صندوق شد و پارچهی رویش رو کنار زد .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟑𝟎 ؛🤎☕
پیرمرد جواب نداد .
خم شد و قفل کوچک صندوق را لمس کرد .
ـ این صندوق سالهاست اینجاست.
نگاهم روی صندوق ثابت ماند .
ـ خب داخلش چیه؟
مادرم آهسته گفت:
ـ چیزی که سالها منتظر موندی تا ببینیش.
ابروهایم درهم رفت.
ـ من؟ من حتی نمیدونستم همچین چیزی وجود داره!
پیرمرد لبخند محوی زد .
ـ دقیقاً.
بعد کلیدی کوچک از جیب قبایش بیرون آورد و به سمت من گرفت .
ـ بازش کن .
به کلید خیره شدم .
ـ چرا من؟
مادرم آرام گفت:.
ـ چون این تصمیمیه که باید خودت بگیری .
چند لحظه مردد ماندم .