#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟕 ؛🤎☕
اما این بار، سکوت نکرد .
آرام گفت:
ـ آلاء ، وقتشه همهچیز رو بدونی .
و همان لحظه، صدای اذان از گلدستههای مسجد بلند شد .
اما من دیگر به هیچچیز جز آن کلید فکر نمیکردم .
کلیدی که انگار تمام گذشتهی من را در خودش پنهان کرده بود .
صدای اذان در حیاط مسجد پیچید ؛ اما من هنوز به کلید خیره مانده بودم .
ـ مامان ، این کلید برای کجاست؟
مادرم نگاهش را از من دزدید .
ـ خودت باید پیداش کنی .
با ناراحتی گفتم:
ـ چرا هیچکس حاضر نیست یه جواب درست بهم بده؟
پیرمرد آهسته جلو آمد.
ـ چون بعضی حقیقتها وقتی زود گفته بشن ، ممکنه آدم رو از پا بندازن .
به سمت شبستان قدیمی اشاره کرد.
ـ بیا .
وارد مسجد شدیم .
بوی چوب قدیمی و گلاب در فضا پیچیده بود ؛ همان بویی که روز پیدا کردن نامه حس کرده بودم .
ایستادم .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟖 ؛🤎☕
ایستادم .
همان بو همان حس عجیب و آشنایی که از روز پیدا کردن نامه ، رهایم نمیکرد .
چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم .
ـ اینجا ، قبلاً اومدم؟
مادرم چیزی نگفت .
پیرمرد چند قدم جلوتر رفت و کنار یکی از ستونهای قدیمی ایستاد .
دستش را روی دیوار کشید و گفت:
ـ نه آلاء تو اینجا نیومدی .
مکث کرد .
ـ اما یه زمانی ، اینجا برای تو ساخته شده بود .
با تعجب نگاهش کردم .
ـ برای من؟
پیرمرد سرش را پایین انداخت .
ـ سالها پیش ، مادرت از من خواست اینجا رو دستنخورده نگه دارم .
نگاهم به مادرم افتاد .
ـ مامان؟
مادرم آرام گفت:
ـ من نمیخواستم به اینجا برسی ؛
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟐𝟗 ؛🤎☕
چند لحظه فقط نگاهش کردم .
ـ پس چرا منو آوردی اینجا؟
مادرم نگاهش رو پایین انداخت .
پیرمرد آهسته گفت:
ـ چون دیگه وقتش رسیده آلاء .
با تعجب گفتم:
ـ وقتِ چی؟
مادرم نفس عمیقی کشید .
ـ وقت اینکه بدونی چرا اون نامه رو پیدا کردی .
قلبم تندتر زد .
ـ یعنی همهی اینا از قبل برنامهریزی شده بود؟
مادرم چیزی نگفت .
همین سکوتش جوابم بود .
چند قدم جلو رفتم .
چشمم به صندوق چوبی گوشهی شبستان افتاد .
ـ اون چیه؟
پیرمرد نزدیک صندوق شد و پارچهی رویش رو کنار زد .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟑𝟎 ؛🤎☕
پیرمرد جواب نداد .
خم شد و قفل کوچک صندوق را لمس کرد .
ـ این صندوق سالهاست اینجاست.
نگاهم روی صندوق ثابت ماند .
ـ خب داخلش چیه؟
مادرم آهسته گفت:
ـ چیزی که سالها منتظر موندی تا ببینیش.
ابروهایم درهم رفت.
ـ من؟ من حتی نمیدونستم همچین چیزی وجود داره!
پیرمرد لبخند محوی زد .
ـ دقیقاً.
بعد کلیدی کوچک از جیب قبایش بیرون آورد و به سمت من گرفت .
ـ بازش کن .
به کلید خیره شدم .
ـ چرا من؟
مادرم آرام گفت:.
ـ چون این تصمیمیه که باید خودت بگیری .
چند لحظه مردد ماندم .