eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.8هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.4هزار ویدیو
24 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟استفاده شخصی (✅) گذاشتن درکانالتون(❌) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
شرمنده خیلی خستم ان‌شالله بعد اربعین دوباره صحبت میکنیم
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۰/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۱/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مارا به خانه رسیدم فقط مادر خانه بود.از در که وارد شدم، هول هولکی سلام دادم و رفتم داخل اتاق. همین‌طور که چادرم را به چوب‌لباسی آویزان می‌کردم در این فکر بودم که چطور موضوع را با مادرم مطرح کنم. کف دست‌هایم عرق کرده و گونه‌هایم داغ شده بود. دنبال پیدا کردن کلمات بودم و توی ذهنم جمله‌ها را کنار هم می‌چیدم. لباس‌هایم را که عوض کردم به آشپزخانه رفتم شیرآب را باز کردم و یک مشت آب سرد به صورتم زدم؛ مثل ریختن آب روی آتش. به دیوار تکیه دادم و مادر را نگاه کردم که مشغول آماده کردن افطار بود و همزمان کابینت ها را هم برای کار بنایی فردا خالی می کرد. کمی این پا و آن پا کردم و آخر سر دلم را به دریا زدم و ماجرا را تعریف کردم. با تعریف‌هایی که کردم، مادر بی‌میل نبود یک جلسه آن‌ها را ببینیم. احساس قشنگ کمرنگی که توی دلم شکل گرفته بود، کمی پر رنگ‌تر شد. کمی هم دلشوره گرفتم که مبادا پدرم اجازه ندهد. یک ساعت بعد نزدیک اذان مغرب وقتی که سفره افطار را می‌انداختم یواشکی پدرم را نگاه می‌کردم. می‌خواستم از صورتش بخوانم که مادر جریان را به او گفته یا نه! اما چیزی دستگیرم نشد. برگشتم و به داخل آشپزخانه سرک کشیدم. مادرم داشت چای می‌ریخت. با چشمانم به او اشاره کردم که یعنی گفتی؟ مادر لب گزید و ابروهایش را به نشانه‌ی نه بالا انداخت. دلم داشت مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اصلاً نفهمیدم افطار چه خوردم. یک ساعت بعد از افطار بود که صدای زنگ تلفن رشته‌ی افکارم را پاره کرد. مادرم گوشی را برداشت، از نوع صحبت کردنش گوش‌هایم تیز شد. به‌محض اینکه متوجه شدم پشت خط چه خبر است، سریع خون زیر گونه‌هایم جوشید. فاطمه کار خودش را کرده بود و شماره خانه‌مان را به آنان داده بود. از خجالت سریع چادر و سجاده‌ام را برداشتم و دویدم توی حیاط و مشغول نماز شدم. هر زمان که دلم می‌گرفت یا حالم سر جایش نبود، سجاده‌ام را روی سنگ فرش های حیاط پهن می‌کردم و زیر آسمان یک دل سیر با خدا راز و نیاز می‌کردم و سبک می‌شدم. نمازم که تمام شد، چشمم به ستاره‌ها افتاد، یاد چند ماه قبل افتادم. عیدهمان سال بودکه با خانواده‌ام به پا بوسی آقا امام رضا (ع) رفته بودیم. یاد آن شبی که جلوی پنجره‌فولاد تنها ایستاده بودم و چشم‌های نمناکم را به ستاره‌های چشمک‌زن آسمان بالای حرم دوخته بودم و برای شفای بیمارانی دعا می‌کردم که آنجا زیر سایه‌ی پدرانه‌ی آقا نشسته بودند. بعد از امام رضا (ع) خواستم کسی را به خواستگاری ام بفرستد که باعث عاقبت بخیری و خوشبختی همدیگر باشیم. نمیدانم چرا به دلم افتاد که این مورد از طرف امام رضا (ع) است. 🌱...ادامه دارد...🌱 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۱/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین‌ یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین‌ صحبتی بود اینجا بگین چک میشه https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
740.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH