5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی پناه که شدی...
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۱/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد ما
🤍به نام حضرت دوست🤍
🕰به وقت : ۵/۱۱/ ۱۴۰۵
📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚
🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد مارا
#پارت_پنجم
تلفن که قطع شد، زمزمههایی از داخل خانه به گوش میرسید،حتماً مادر داشت قضیه را برای پدر تعریف میکرد. وقتی به داخل خانه برگشتم از صحبتها مشخص بود که پدرم تقریبا راضی شده تا یک جلسه بیایند و صحبتهایشان را بشنویم. با پدرم چشمدرچشم شدم. از خجالت رویم را برگرداندم. در صورتم احساس داغی کردم. رفتم توی اتاق و تا صبح بیرون نیامدم. تا نیمههای شب به این فکر کردم که در خواستگاری دربارهی چه چیزهایی صحبت کنم. همانطور در آن حالوهوا مرغ خیالم به پرواز درآمد، با اینکه نمیدانستم حتی چه شکلی است، خودم را در کنارش تا خیلی جلوترها تصور کردم. توی ذهنم با لباسهای نظامیاش دیدمش. ته دلم غنج رفت و با خودم گفتم، هروقت لباس نظامی تنش بود برایش اسپند می ریزم و وقتی هم میخواست از خانه بیرون برود از زیر قرآن ردش میکنم.
صبح روز بعد دوباره تماس گرفتند تا قرار ملاقات بگذارند. روز قبل که فاطمه این مسئله را مطرح کرد اصلاً فکرش را نمیکردم همه چیز آنقدر تند پیش برود و روز بعدش همدیگر را ببینیم.
خانهمان کار بنایی داشت. وسیلهها را یک طرف جمع کرده بودیم و یک طرف در حال گچکاری بود. کف خانه و روی وسایل پر از گرد و غبار بود. همان روز شیرهای آب را باز کرده بودند تا عوض کنند. سماور و اجاقگاز هم باز شده بودند و کنار آشپزخانه گردوخاک میخوردند. خانه اوضاع بهمریختهای داشت. به همین خاطر نشانی خانهی خواهرم را دادیم که نزدیک خانه خودمان بود.
قرار شد ساعت ۶ عصر بیایند. به همراه مادرم یکی دو ساعت زودتر رفتیم خانهی آبجی. اولین خواستگاری بود که بهطور رسمی به خانه میآمد. مانتو و شلوار طوسی با روسری کرم رنگم را پوشیده بودم. برای بار چندم جلوی آینه رفتم. گونههایم حسابی گل انداخته بود. احساس میکردم اگر دست بگذارم روی گونهام دستم میسوزد. قلبم بیتاب شده بود و تاپ تاپ بر سینهام میکوبید.
خواهرم تا چشمش به قیافهی مضطربم افتاد، گفت: «چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟» اما من بدون اینکه جوابی بدهم نگاهم را از بقیه میدزدیدم. روزه بودم و نمیتوانستم آب بخورم. تشنگی با استرس همدست شده بود و سر ناسازگاری داشت، کف دستهایم عرق کرده بود. دائم از آبجی میپرسیدم: کجا بشینم. او هم میگفت: «هر جا دوست داری بشین. فرقی نمیکنه». باز میگفتم، نه! کجا بشینم بهتره؟ اصلاً چه طور بشینم؟ آبجی حسابی از دستم کلافه شده بود.
🌱...ادامه دارد...🌱
#بعد_از_هفتاد_دو_روز
#شهید_محمد_زهره_وند
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۵/۱۱/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش تو درنظر نیامد مار
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین
صحبتی بود اینجا بگین چک میشه
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
850.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔👩🦯
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
إِلٰهِی عَظُمَ الْبَلاءُ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ، وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ، وَضاقَتِ الْأَرْضُ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ، وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ، وَ إِلَیْکَ الْمُشْتَکیٰ، وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ.اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ أُولِی الْأَمْرِ الَّذِینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ، وَعَرَّفْتَنا بِذَلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ، فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَرِیباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ.یَا مُحَمَّدُ یَا عَلِیُّ، یَا عَلِیُّ یَا مُحَمَّدُ اکْفِیانِی فَإِنَّکُما کافِیانِ، وَانْصُرانِی فَإِنَّکُما ناصِرانِ.یَا مَوْلانا یَا صاحِبَ الزَّمانِ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی، السَّاعَةَ السَّاعَةَ السّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ، یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH