eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.8هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.4هزار ویدیو
24 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟استفاده شخصی (✅) گذاشتن درکانالتون(❌) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۵/۱۱/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مار
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۲/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد مارا تا آن‌ها برسند چندین بار رفتم پشت پنجره. هر ماشینی که داخل کوچه می‌پیچید مثل برق از پشت پنجره می‌پریدم و بلند می‌گفتم: «اومدند اومدند!» بعد که رد می‌شد و می‌رفت، هیجانم فروکش می‌کرد و آرام می نشستم تا ماشین بعدی را ببینم. ساعت پنج و نیم بود که یک پراید نقره‌ای وارد کوچه شد. وقتی جلوی خانه‌ی آبجی نگه داشت و سرنشینانش با جعبه‌ای شیرینی پیاده شدند، مطمئن شدم که خودشان هستند. دو خانم بودند؛ یکی مسن‌تر و یکی جوان‌تر به همراه خودش. نتوانستم دقیق نگاهش کنم، یک نگاه هول هولکی و تند انداختم و بالاخره دیدمش. صدای حرکت سریع گیره‌ها در چوب پرده، لحظه‌ای خانه‌ای را پر کرد. قلبم به سینه‌ام می‌کوبید. شبیه همان مرد رؤیاهایم بود که با لباس نظامی تصورش می‌کردم. پرده را رها کردم. سریع دویدم و چادر رنگی گُل‌گُلی‌ام را برداشتم و سر کردم. در که باز شد و صدای یا الله گفتن به گوشم رسید، چند قدم عقب‌تر از مادر و خواهرم ایستادم و سعی کردم اضطرابم را پنهان کنم. وقتی که وارد شد سلامی آرام و خجالتی داد. نگاهش کردم، لبخندی رازآلود روی لب‌هایش نقش بسته بود، لبخندی که هم از خوشحالی بود و هم از حیا. با دیدنش احساس خاصی به سمت قلبم دوید. انگار که گمشده‌ای را پیدا کرده بودم. احساس آرامش کردم.در همان نگاه اول پسندیدمش. وقتی که نشستم کمی آرام گرفتم. ضربان قلبم که پایین آمد تازه توانستم زیر چشمی وراندازش کنم. پسر سفیدرویی بود با چشم‌های درشت و سر و ریش مشکی،کوتاه و مرتب و اندامی ورزیده. یک پیراهن کرمی ساده پوشیده بود با شلوار طوسی تیره رنگ. بزرگترها گرم صحبت شده بودند، اما من اصلاً به دنبال حرف‌ها نبودم. پر چادرم را توی مشتم می‌فشردم و سعی می‌کردم به خودم مسلط باشم. فقط کلیاتی از صحبت‌ها را شنیدم و درست مثل اینکه سر کلاف را به دستم داده باشند بیشتر مطمئن ‌شدم او همانی است که می‌خواهم. کمی بعد اجازه خواستند تا ما با هم صحبت کنیم. بلند شدم و به سمت اتاق به راه افتادم. یک لحظه، احساس کردم دمای بدنم بالا رفت، گویی یک کوره‌ی آتش زیر چادرم روشن شده است. آرام نفسی عمیق کشیدم. 🌱...ادامه دارد...🌱 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
🤍به نام حضرت دوست🤍 🕰به وقت : ۱۲/ ۵/ ۱۴۰۵ 📚کتاب بعد از ۷۲ روز📚 🔖فصل دوم: جز نقش‌ تو درنظر نیامد ما
میتونید نظرات خودتون رو از طریق ناشناس برام بفرستین‌ یه خورده دیگه وارد داستان زندگی شهید و همسرشون میشیم که داستان های جالبی دارین‌ صحبتی بود اینجا بگین چک میشه https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6fv3y8v&btn=بعد.از.۷۲.روز ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
از شهر و از دیارِ خود خسته گشته‌ام ولگردِ کوچه‌های عراق کن مرا حُسین`ع 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
تموم شد ...💔 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🥀|• بقول شهید محمدرضا دهقان امیری: این همه داد زدم، زار زدم کربُ بَلا این حرم گفتن من را نشنیدی؟باشد... 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
بزرگی میگفت... پ.ن:بیاید امشب هممون بریم در خونه ارباب دستای خالی و دلای شکسته مونو نشونشون بدیم. التماس دعای فراوان به ویژه برای منو خاتون💔 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
آقای امام حسین‌ قرار نیست که دیگه از جامونده‌هاتون جا‌بمونم🚶‍♀💔 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
اعمال روز اربعین حسینی🥺💔 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
دادم‌تو را‌ قسم‌ به‌ چادری‌که‌ سوخت شاید‌ دلت‌ بسوزد‌ و یک‌کربلا دهی..💔 ولی دیر شد نشد بیام ببینمت 💔 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
اسلام علیک یا غریب کربلاء💔. ولی فردا اربعین امام مون هست 🥺 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
ولی من قرارم این بود شد شد نشد میرم کربلا پیش علمدار.. 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH