مشتی توی بازوم خوابوند و خندید:
- غذا میخوری؟ اگر میخوری برو از توی یخچال گرم کن بخور
اینو گفت و رفت بیرون
خندیدم و صدامو بالا بردم:
- حالا میداشتی دوروز بگذره! مهمونم ها!
صداشو مثل خودم بالا برد و گفت:
- نخیر .. از همین الان صاحبخونه ای!
اهل تعارف هم که الحمدلله نیستی..
پس راحت باش!
رو تخت دراز کشیدم و زمزمه کردم:
- چشم ..چشم داداش
نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم
که عهد، عهد غم است و زمان، زمان سکوت
منتظر نظراتتون هستم:)🎀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_shzghhw&btn=سکوت
سوالی انتقادی حرفی سختی نظری بود اینجا جواب میدم 🫂
https://eitaa.com/sokoT13890
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
[https://eitaa.com/SokoT1389]🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدونمقلبم!واسهچیولکننیست!
#بهوقتچاووشی
[سکوت]
ورق 110
#رسول
با اولین صدای زنگ هشدار چشم باز کردم ، ساعت ۵ صبح بود و خورشید نصفه و نیمه طلوع کرده بود؛
خمیازه ای از سر خستگی کشیدم و بلند شدم ؛
بعد از اینکه وضو گرفتم و نماز خوندم یادم اومد یک داوود نامی هم خونه اس!
از این فراموش کاری خنده ای کردم و رفتم توی اتاق داوودی که غرق در خواب بود ، نشستم کنارش و صداش زدم:
- داوود ، داوود پاشو نماز داره قضا میشه ها..
داوود بلند شود دیگه!
دیگه کم کم کار به لگد کشید!
نمیدونستم انقدر سنگین خوابه ..
دیگه کم مونده بود بشینم بالاسرش گریه کنم که پارچ آب بهم چشمک زد ..
خیلی ریلکس بلند شدم و پارچ آب رو روی صورتش خالی کردم ..
یکدفعه هین بلندی کشید و مثل فرفره از روی تخت بلند شد ؛
به اینطرف و اونطرف نگاه میکرد که چشمش افتاد بهم .
نفس نفس میزد :
- رسول خیلی بیشعوری!
بلند شدم و یکی زدم پس گردنش :
- بچه جان ساعت و ببین قضا شد نمازت! تو چجوری وقتی تنها بودی تو خونت بیدار میشدی؟
دستشو گذاشت روی گردنش و رفت توی آشپزخونه :
- جبران میکنم! حالا ببین ..
لبخندی سر دادم و سمت اتاقم رفتم و آماده شدم ؛
وارد پذیرایی که شدم داوود تازه نمازش تموم شده بود و سر سجاده نشسته بود ؛
لباسهاش هنوز خیس بود
نزدیکش رفتم و روی زمین نشستم:
- پاشو لباسات و عوض کن سرما میخوری ؛
نگاهی بهم انداخت و جوابی نداد
لبخندی زدم:
- داوود مگه دختری انقدر ناز داری؟ پاشو دیگه دیر شد!
لبهاش به لبخندی کوتاه کش اومد و بعد از جمع کردن سجاده بلند شد و سمت اتاق رفت ؛
سویچ ماشین رو از روی میز برداشتم و رفتم بیرون .
هوای سرد لرزه به تنم انداخت که زود در ماشین رو باز کردم و پشت فرمون نشستم ؛
شیشه ها بر اثر سرما محو شده بود بخاری رو زدم و شروع کردم به کشیدن شکلک روی شیشه ؛
با دیدن داوود قفل در رو باز کردم نشست و در و بست:
- میذاشتی خودم بشینم
+ میترسم روحمون برسه سایت! چشمات و ببین تو آیینه
نگاهی بهم انداخت و بعد نگاهی تو آیینه:
- چشه مگه ؟ از همیشه هم خوشگلتر و سرحال تره
لبخندی زدم:
- صدرصد
با اولین استارت ماشین روشن شد و راه افتادیم
با صدای زنگ تلفن متعجب نگاهی به صفحه موبایل انداختم ، ناشناس بود!
داوود نگاه سوالی بهم انداخت با تردید جواب دادم:
- بله ؟
صدای لرزون پیرزنی آشنا :
- م...مهدی جان مادر ببخشید سر صبحی زنگ زدم این ...این گوشیِ فریده میتونی خودتو برسونی اینجا؟ ازت خواهش میکنم! دست تنهام یه عده ....
با صدای قطع شدن تلفن ضربان قلبم بالا رفت ؛
بی تردید مسیر و کج کردم و سمت خونه عزیز خانوم حرکت کردم ..
داوود متعجب لب زد:
- کجا؟ کی بود این؟
+ مادربزرگم ..یک بار فقط دیدمش نمیدونم چی شده که به من زنگ زده!
داوود خیره به خیابون شد و من با سرعت غیر مجازی به سمت خونه عزیز حرکت کردم ..
بعد از طی کردن مسیری رسیدم در خونه باز بود و صدای جیغ چندتا خانوم شنیده میشد ..
سر صبح بود و کوچه خلوت ..
همراه داوود پیاده شدیم و با عجله سمت خونه حرکت کردم ..
در باز بود با عجله وارد شدم گلدون های سفالی پخش بود روی زمین و شیشه های خونه ریخته بود ..
نگاهی به داوود انداختم و یا خدایی زمزمه کردم و سمت صدا حرکت کردم ..
با ورودم به خونه عزیز شکه نگاهی به معرکه انداختم ..
دایی با سر و صورت خونی روی زمین افتاده و عزیز گوشهی دیوار کز کرده بود ..
چندتا مرد هیکلی با ماسک ایستاده بودن ..
همون خانمی که اونشب دیدم همراه پسر کوچیکش که لبش خون میومد وسط این معرکه نشسته بودند ...
در جریان هیچ چیز نبودم داوود هم مثل خودم خیره به این معرکه بود
نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم
که عهد، عهد غم است و زمان، زمان سکوت
منتظر نظراتتون هستم:)🎀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_shzghhw&btn=سکوت
سوالی انتقادی حرفی سختی نظری بود اینجا جواب میدم 🫂
https://eitaa.com/sokoT13890
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
[https://eitaa.com/SokoT1389]🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
سکوت:)!
خداروچهدیدیشایدپرگرفتی! #علیرضاقربانی
یه هشتک جدید و کم پیدا داشته باشیم!؟:)