eitaa logo
ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌✮☾⋆♪
101 دنبال‌کننده
80 عکس
6 ویدیو
0 فایل
رمان سکوتِ مهتاب 🌌✨ "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟭𝟯𝟰 رمآنی از جنس عشق،حسرت،نفرت،شادی،غم و... سرگذشت ماهلین و حامی🕯️✨ همراهمون باشید🕊️ من کجام؟ @E13_92
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتتتت بدهههههه ..... یکم شلوغ تر بشهههه
تروخدااا پارت بدههه .... یکم شلوغ ترررررر
سلام گلم ممنونم از کانال قشنگت واقعا عالییی بود من که واقعا لذت بردم همین طوری ادامه بده ...... مرسیییییی🫂🫀
لطفا پارت بدهههعهههههههههههههههههههههه ......... یکم ‌شلوغ تررررررررررررر
پارت می خوامم .... ساعت ٣ میام میدم
و بازم ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻ما اعتراض داریم به پارت نیاز داریم😎🤞🏻 .... باشه باشه 😅 ساعت ٣
بچه ها ببخشید یه کار برام پیش اومده تا ساعت ۵ پارت میدم
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ‌ߺِ‌ ܩܣܝߺ‌ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part¹² سوار ماشین شدیم و رفتیم اون کافه.. رفتیم روی یکی از اون میزهای ۶ نفره نشستیم و منتظر موندیم تا بچه ها بیان... همه ی بچه ها اومده بودن به جز لنا و جانا. یکم حرف زدیم تا اونام اومدن. ( سلام و احوال پرسی کردن دیگه نمینویسمش) اکیپمون ۶ نفره شده بود. همه مونم واقعا خفن و باحال بودیم. گارسون اومد و همه یه سفارشی دادیم و بعد شروع کردیم درباره ی خودمون صحبت کردیم تا سفارش هارو بیاره... ساعت حدود ١٢ شده بود که گارسون سفارش هارو آورد و ما شروع کردیم به خوردن. داشتیم می‌خوردیم و صحبت میکردیم که دیدم سر و صدا شد. سر یه میز چند تا مرد داشتن به هم سلام میکردن و دست میدادن. یکم دقت که کردم دیدم رامین هم بینشون هست. خیلی تعجب کردم. بعدش به کناریش که دقت کردم دیدم اون حامیمهههههههه. یعنی داداش من با ایشون دوست بوده و من خبر نداشتمممممم. همه داشتیم نگاه شون میکردیم یه نگاه به آیدا کردم و بهش گفتم +آیدا. دیدی؟ -بعله داداش شما رفیق آقا حامیه +خودمم نمیدونستم. - آره جون عمت +آیدااااا دیدم جانا رفت پرید بغل حامی. انقدر حرصم گرفت. هعییییی. چقدر باهاش صمیمیه. منم بلند شدم و رفتم به آرمین سلام کنم. +سلام داداشی -اِ آجی ما اینجا چیکار میکنه +تو اول بگو سلامت کو؟ دوما با دوستان اومدم مثل شما -ای وای ببخشید یادم رفت. سلام. آهان. +اول یه بغل بده. محکم بغلش کردم و اونم بغلم کرد. دستشو گرفتم و بردم پیش بچه ها. +خب بچه ها این داداشی ما تشریف دارن. اسمشم رامینه. آیدا خانم که میشناستش. شماهام که تا حالا ندیدینش. جانا هم دست حامیم رو گرفته بود و پیش ما وایساده بود. از نزدیکی زیاد به حامی قلبم تو دهنم میتپید. ولی حفظ آرامش کردم. همه ی بچه ها گفتن خوشبختیم و از این جور حرفا. بعدش جانا اومد جلو -بچه ها این آقا هم داداش منه. فک کنم بشناسیدش. حامی مقلب به حامیم. واییییی دیشب خوندم که حامیم خواهری به اسم جانا داره. ولی اصلا فک نمیکردم این جانا اون جانا باشه!... به قلم پاک الینا کپی؟ به هیچ عنوان ✨