eitaa logo
ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌✮☾⋆♪
101 دنبال‌کننده
80 عکس
6 ویدیو
0 فایل
رمان سکوتِ مهتاب 🌌✨ "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟭𝟯𝟰 رمآنی از جنس عشق،حسرت،نفرت،شادی،غم و... سرگذشت ماهلین و حامی🕯️✨ همراهمون باشید🕊️ من کجام؟ @E13_92
مشاهده در ایتا
دانلود
اول اینکه رمانت عالی هست محشر ، دوم اینکه خوشگلم مگه گرل نیستی؟ .... مرسی از نظرت 🫂🫀 آره من دخترم
اسمم زیرنویس پیام ها میاد دیگه الینا
عالیییییییییییییی پارت میخوایممم ... باشه چون 100 تا شدیم میدم
خیلی رمانت خوبهههه🙃🎀💕 منم فن حامیممم و تا ابد روش کراشم .... ممنون از نظرت🫂🫀
پارت بدههههههههههههه .... باشه میدم
مبارک 😍💙🥳 به مناسبت 100 تایی پارت بده .... اوکی
پارت رو تایپ کنم آخراشه میدم
بچه ها حامیم لایو گذاشته بود و الان پست کرده اگه میخوای برید ببینید
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ‌ߺِ‌ ܩܣܝߺ‌ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part¹⁶ رسیدیم پاساژ. دوست داشتم یه لباس مشکی بخرم. رفتیم اون فروشگاهی که همیشه میرفتیم... یه لباس که تو تن مانکن بود توجه مو جلب کرد. +آیدا به نظرت این خوبه؟ یه سارافون مشکی بود با یه کت چرم مشکی روش و یه بوت که با چند تا چیز دیگه استایل کرده بودن. -آره خیلی قشنگه. برو بپوش. این برای من خوبه؟ یه زیره ی مشکی بود با یه کت چرم و یه دامن جذب مشکی با یه بوت. +آره بیا بریم بپوشیم. رفتم تو اتاق پرو و لباس رو پوشیدم. خیلی بهم میومد. اومدم بیرون تا آیدا رو هم ببینم به اونم خیلی میومد. تصمیم گرفتیم همون ها رو برداریم. حساب کردیم و رفتیم یه کافه نشستیم. +آیدا -بله +میگم اون پسره بود که باهاش قرارداد داشتم. -خب +شمارمو گرفته همش زنگ میزنه مزاحم میشه. میگه من دوست دارم و اینا. بعد دوست داداشم و حامیم هم هست. اسمش لیامه. ازش متنفرم. -وای از دست اون کامران عقب مونده راحت شدی. این دوباره اومد. شانستو ها +آره. بعد پس فردا هم هست. مشکلم اینه -ولش کن بهش محل نده. یه چندتا سفارش دادیم و رفتیم تو گوشی تا برامون بیارتش. رفتم تو اینستا. حامیم لایو گذاشته بود. +آیدا. حامیم لایو گذاشته. بیا ببین! حامی داشت با اعضای بندش آهنگ میخوند. همینجوری چندتا آهنگ خوند و بعدش گفت ببخشید الان نمیتونم کامنت هاتون رو بخونم. خداحافظتون. انقدر لبخندش قشنگ بود. -ماهلین خانومممممممممممممم. بالاخره پیداتون شد به طرفی که صدا اومد نگاه کردم. کامران بود واییییییییییی. +برو گم شو تا زنگ نزدم پلیس. -جووووووووون. بیا بریم حرف بزنیم کارت دارم. تلفنمو باز کردم و شماره افسری که باهاش آشنا بودم رو گرفتم. +الو سلام. ببخشید یه آقایی به اسم کامران شریعتی که پرونده دارن. قبلا هم مزاحمم شده بودن و رفتن زندان الان هم دارن برای من مزاحمت ایجاد میکنن. فک کنم بشناسیندشون آقای مولایی. خانم صابری هستم. -سلام خانم. بله خانم یادم هستم. الان نیرو می‌فرستیم اونجا جهت دستگیری. +ممنونم. تماس رو قطع کردم. -ترسو. میخوام حرف بزنیم کارت ندارم که زنگ زدی پلیس. نباید میزاشتم بره. +میخواستم ببینم هنوزم همونطور احمقی. آخه تو این مدت کوتاه کدوم پلیسی جواب میده اسکل. -آره من هنوزم برای تو همونطور احمقم. بیا بشین حرف بزنیم. *ماهلین نریا +بزار برم ببینم حرف حسابش چیه بلند شدم و رفتم سر میزی که نشسته بود نشستم. -خب خب خب. بالاخره عاقل شدی. بیت بریم ازدواج کنیم. +چه واسه خودت میبری و میدوزی. گوه نخور. -اوم پس دلت میخواد بمیری. اسلحشو در آورد و زیر میز نشونم داد +تو یه بی شرفی. از زندان رفتن درس عبرت نگرفتی. -هه. نه بابا صدا خفه کن رو گذاشت رو اسلحش. +دیونه شدی. ما الان تو کافه ایم -آره دیونه شدم. دیوونه ی تو. اگه از جات تکون بخوری شلیک میکنم. نفسم تو سینم حبس شده بود و قلبم تو دهنم میتپید. این دیگه چه آدمی بود. وسط اون گودال یه نور امیدی رو دیدم. مامورای پلیس آروم آروم داشتن میومدن سمتش از پشت سر. -حالا بگو با من ازدواج میکنی یا میخوای بمیری. +کامران نکن. گارسون اومد سمت میزما. انگار با پلیس ها هماهنگ بود. منو رو داد دستمون. با یه خودکار. تو منوی من نوشته بودن:آروم باش. اون اسلحه داره؟ نوشتم آره +آقا من یه آیس کارامل ماکیاتو میخوام. منو رو گرفت و باز کرد و گفت *این کیکی که دورش خط کشیدین هم بیارم؟ +بله ممنون -منم دور چیزایی که میخوام خط کشیدم. گارسون رفت و پلیسا پشت سر کامران بودن. -حالا بگو ازدواج میکنی یا... به قلم پاک الینا کپی؟ به هیچ عنوان ✨