eitaa logo
ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌✮☾⋆♪
101 دنبال‌کننده
80 عکس
6 ویدیو
0 فایل
رمان سکوتِ مهتاب 🌌✨ "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟭𝟯𝟰 رمآنی از جنس عشق،حسرت،نفرت،شادی،غم و... سرگذشت ماهلین و حامی🕯️✨ همراهمون باشید🕊️ من کجام؟ @E13_92
مشاهده در ایتا
دانلود
عالی .......... ممنونم✨✨✨✨
عععععععاااااااااللللللییییییییی .............. مرسیییییییییییییییییی🩰✨
مرسی از نظراتتون
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part³ دیروزم به فکر ناخن هام بودم رفتم پیش لنا برام درست کرد. 💗 رفتم پیش آیدا تا ازش خداحافظی کنم. - به به ماهلین خانم چه تیپی زده. چه خبره؟ +یه قرارداد مهم دارم عزیزم💖 -موفق باشی خانومی + مرسی گلم. دیگه کاری با من نداری؟ -نه عزیزم چه کاری. برو به سلامت برسی خدافظ❤️ +خدافظ عزیزم💓 رفتم سوئیچ ماشینو برداشتم و سوار شدم و به سمت سالن حرکت کردم.... وقتی رسیدم دیگه 8 شده بود. در سالن رو باز کردم و داخل شدم و رفتم تو دفترم... داشتم طرح جدیدم رو میکشیدم که تلفن دفتر زنگ خورد. منشیم بود مائده. +بله؟ -سلام خانم صابری ببخشید آقای نیابتی اومدن میگن با شما کار دارن. میشناسینشون؟ +بله اگه میشه بفرستیدشون داخل -چشم خب بالاخره پسره اومد. تیپش خوب بود. یه پیراهن سورمه ای با یه شلوار کرم با یه کفش کالج سورمه ای . آستین هاشم تا آرنج داده بود بالا. من این همه به خودم رسیدم. حالا این یارو با تیپ بیرون اومده.بلند شدم. +سلام آقای نیابتی -سلام خانم صابری +بفرمایید بشینید. قهوه میل دارید یا چای -اگه مشکلی نداره قهوه مرتیکه پرادعا برا من قهوه میخواد +باشه حتما. مهسا عزیزم ٢ تا لیوان قهوه برای من و آقا بیار لطفا💗 -خب شما چه مزون زیبایی دارید. این برگه قرارداد رو بخونید اگر راضی بودید امضا کنید. نکته ای هم هست بفرمایید. اِ اِ گفته قهوه بیار بعد الان شروع میکنه. بزار برسی و بشینی بعد دهنت و باز و بسته کن. برگه قرار داد ها رو برداشتم و خوندم... با همه ی شرایط اوکی بودم ولی ..... به قلم پاک الینا🌌 کپی؟ به هیچ عنوان ✨
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part⁴ نمیخواستم بهش سریع مواففتمو نشون بدم. همینجوری یه سری نکات رو گفتم که اصلا برام مهم نبود فقط نمیخواستم فکر کنه که هُولم. بعد از یه سری صحبت ها مهسا قهوه رو اورد. +بفرمایید جناب قهوه تونو میل کنید -خیلی ممنونم +خواهش میکنم کاری که نکردم -خب نظرتون درباره قرارداد چی هست؟ +من موافقم اگه میشه به حسابدارم بگم بیاد تا قرارداد رو ببندیم. -چه اشکالی داره بهشون بگید تشریف بیارن +خیلی ممنون. به سمت تلفن رفتم و به حسابدارم نسترن زنگ زدم. -بله خانوم +نسترن جان لطف میکنی تشریف بیاری دفتر من -چشم حتما +چشمت بی بلا خب بریم بشینیم ببینیم این پسره ی پرافاده چی میگه -عذر میخوام میتونم اسمتون و سنتون رو بپرسم؟ اسم و سن منو برای میخوای مرتیکه. هوفففف آرامش خودتو حفظ کن ماهلین. باید یه جواب دندون شکن بهش بدم. آهان فهمیدم. +اسمم که نیازی نمیبینم چون فامیلیم هست و سنم هم فکر نمی‌کنم که لازم باشه بدونید بعدشم هیچ خانمی سنش رو نمیگه جناب -تا وقتی اسم هست فامیلی کاربردی نداره لطف کنید اسمتونو لطفا سنتون هم مشکلی نیست ولی حدس خودم ٢٧ هست. مرتیکه پررووو. صدای در زدن اومد. وای خداروشکر نسترن اومد نجاتم داد از دست این. پشت سرش هم یه آقایی اومد که نیابتی می‌شناختش. احتمالا حساب دارش باشه.... قرارداد رو به خیر و خوشی بستیم ولی پسره آخرش اسممو گرفت تازه شماره هم می‌خواست ندادم.با خودم گفتم برم یه نظارت کنم رو کار بچه ها چون از صبح تا حالا درگیر بودم. ساعت ١١ شده بود.... اینم از این بخش روزمرگیم... به قلم پاک الینا🌌 کپی؟ به هیچ عنوان ✨
استایل لیام برای رفتن پیش ماهلین🌱
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ‌ߺِ‌ ܩܣܝߺ‌ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part⁵ داشتم طرحی که صبح شروع کرده بودم رو کامل میکردم که گوشیم زنگ خورد. رامین بود. +سلام داداشی -سلام عزیزدلم. چطوری؟ قرارداد رو چیکار کردی؟ +مرسی داداشی من خوبم تو چطوری؟ هیچی به سلامتی بستیم و همکارمون شروع شد. -ممنونم. به سلامتی. دلم برات تنگ شده. یه سر به ما نمیزنی؟ + داداشی خودت که میدونی از صبح تا شب مزونم. فردا مزون تعطیله یه قرار میزارم همدیگه رو ببینیم. - اوکیه. برای ساعت چند بریم ؟ + ساعت ۵ بیا دنبالم - باش + میبینمت -منم. دیگه کاری با من نداری؟ +نه داداشی. خدافظ -خدافظ یه ساعت زنگ گذاشتم برای فردا که یادم نره. درسته که فقط ١ هفته بود رامین رو ندیده بودم ولی خیلی دلم براش تنگ شده بود. درسته مامان و بابا رو هم خیلی وقته ندیدم ولی رامین مثل یه دوست هوامو داره. خیلی دوسش دارم. فکرمو درگیر نکنم برم سراغ طرحم... داشتم طرحم رو تکمیل میکردم که تلفن دفتر زنگ خورد. +بله؟ -مائده هستم خانم صابری. وقت سرو ناهار هست. منتظرتونم. +باشه حتما چقدر زمان زود میگذره. از جام بلند شدم گ به سمت سالن غذاخوری رفتم. از اونجایی که بچه ها تا ساعت 8 شب باید باشن گفتم ناهار خوری درست کنم که اذیت نشن. سلام کردمو نشستم سر میز... بعد ناهار یه نظارت به کار بچه ها کردم و رفتم تو اتاق تا طرح رو امروز کامل کنم. فقط رنگ لباس مونده بود که انتخابش کنم. شروع کردم... بالاخره طرحم تموم شد. خیلی از نتیجه راضیم. برم طرح رو بدم بچه ها تا درستش کنن.داشتم از در خارج میشدم که گوشیم زنگ خورد. وای امروز چقدر زنگم میزنن. شمارش ناشناس بود. +بله؟... به قلم پاک الینا 🌌 کپی؟ به هیچ عنوان ✨
سالگرد سیاه سفید مبارکه 🕊✨