🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌🌌
🌌🌌🌌
🌌🌌
🌌
ࡄࡏ၄ܝߺ̈ߺِ ܩܣܝߺ̈ߺߊࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪
๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑
Part⁹
نه فردا جمعه هست مزون تعطیله. خب خوبه برم تو گوشی بگردم...
ساعت ۴ شده بود! چشام دیگه نمیکشید. گوشیو گذاشتم کنار و خوابیدم...
حامی:
با سر و صدای جانا بیدار شدم. مثل همیشه هرکاری که میکرد،سرو صدا داشت. ساعت رو چک کردم ٩ صبح بود. از تخت بلند شدم.
+سلام به همگی
-سلام پسرم. خوب خوابیدی مامان ؟
"سلام پسرم. صبحت بخیر بابا جان
×سلام داداشی.
+ممنون مامان. صبح شماهم بخیر بابا. سلام جانا خانوم.
رفتم و صورتم رو شستم و صبحونه ای که مامان لیلا آماده کرده بود رو خوردم. فردا و پس فردا کنسرت داشتم و امروز میخواستم با بچه ها تمرین کنم. به علیرضا زنگ زدم
-سلام آقا حامی. چه خبرا؟ دستت خورد زنگ به ما زدی؟
+سلام علیرضا. سلامتی. نه بابا اینطوریاست. میخواستم یه قرار بزاریم امروز تمرین کنیم که فکر کنم نمیای.
-باشه بابا حالا یه چیزی گفتم. شما مارو ببخش.
+شوخی کردم بابا. ساعت ۴ بیا همون جای همیشگی. با بچه ها هم هماهنگ کن.
-باشه داداش. دیگه کاری نداری؟
+نه ممنون. خداحافظت.
-خداحافظ
از الان تا ساعت ۴ خیلی وقت داشتم. نظر خودم اینه که واسه ناهار برم بیرون و جانا رو هم ببرم. جانا هم که همیشه موافقه. تو اتاقش بود. در زدم و و وارد شدم.
+جانا میای برای ناهار بریم بیرون؟
-ببخشید داداشی ولی نه. با دوستام قرار دارم.
+دوستات؟ تو که فقط یه دوست داشتی.
-اون دوستم چند تا دوست داشت. قرار شده امروز برم اونجا باهاشون آشنا بشم. خیلی خوشحالم.
+خب باشه. پس منم با دوستام برم.
-برو خداحافظ....
به قلم پاک الینا 🌌
کپی؟ به هیچ عنوان ✨
از رمان خوشتون اومده؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_smm7huz&btn=هم.صحبتی.برای.شما
عاشق رمانت شدم تروخدا ادامش رو بزار
...
مرسی 🫂🫀
کس دیگه ای هم میخواد؟