eitaa logo
ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌✮☾⋆♪
101 دنبال‌کننده
80 عکس
6 ویدیو
0 فایل
رمان سکوتِ مهتاب 🌌✨ "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟭𝟯𝟰 رمآنی از جنس عشق،حسرت،نفرت،شادی،غم و... سرگذشت ماهلین و حامی🕯️✨ همراهمون باشید🕊️ من کجام؟ @E13_92
مشاهده در ایتا
دانلود
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌🌌 🌌🌌🌌 🌌🌌 🌌 ࡄࡏ၄‌ܝߺ̈ߺِ‌ ܩܣܝߺ̈ߺߊ‌ࡅߺ߲🌌 ✮☾⋆♪ ๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑✮๑ Part⁹ نه فردا جمعه هست مزون تعطیله. خب خوبه برم تو گوشی بگردم... ساعت ۴ شده بود! چشام دیگه نمی‌کشید. گوشیو گذاشتم کنار و خوابیدم... حامی: با سر و صدای جانا بیدار شدم. مثل همیشه هرکاری که می‌کرد،سرو صدا داشت. ساعت رو چک کردم ٩ صبح بود. از تخت بلند شدم. +سلام به همگی -سلام پسرم. خوب خوابیدی مامان ؟ "سلام پسرم. صبحت بخیر بابا جان ×سلام داداشی. +ممنون مامان. صبح شماهم بخیر بابا. سلام جانا خانوم. رفتم و صورتم رو شستم و صبحونه ای که مامان لیلا آماده کرده بود رو خوردم. فردا و پس فردا کنسرت داشتم و امروز میخواستم با بچه ها تمرین کنم. به علیرضا زنگ زدم -سلام آقا حامی. چه خبرا؟ دستت خورد زنگ به ما زدی؟ +سلام علیرضا. سلامتی. نه بابا اینطوریاست. میخواستم یه قرار بزاریم امروز تمرین کنیم که فکر کنم نمیای. -باشه بابا حالا یه چیزی گفتم. شما مارو ببخش. +شوخی کردم بابا. ساعت ۴ بیا همون جای همیشگی. با بچه ها هم هماهنگ کن. -باشه داداش. دیگه کاری نداری؟ +نه ممنون. خداحافظت. -خداحافظ از الان تا ساعت ۴ خیلی وقت داشتم. نظر خودم اینه که واسه ناهار برم بیرون و جانا رو هم ببرم. جانا هم که همیشه موافقه. تو اتاقش بود. در زدم و و وارد شدم. +جانا میای برای ناهار بریم بیرون؟ -ببخشید داداشی ولی نه. با دوستام قرار دارم. ‌+دوستات؟ تو که فقط یه دوست داشتی. -اون دوستم چند تا دوست داشت. قرار شده امروز برم اونجا باهاشون آشنا بشم. خیلی خوشحالم. +خب باشه. پس منم با دوستام برم. -برو خداحافظ.... به قلم پاک الینا 🌌 کپی؟ به هیچ عنوان ✨
00:00+6 تایم به فداتون 🌿✨
میدونی چرا پارت نمیدم؟
چون به جز تو دیگه هیچ کس پارت نمیخواد
هیچ کس رمانمو نمیخونه 🙂
منطقیه چون نمیخونی لف دادی🙃
عاشق رمانت شدم تروخدا ادامش رو بزار ... مرسی 🫂🫀 کس دیگه ای هم میخواد؟