سلوك .
یکسالگذشت ..
یکسالغم ؛ یکسالخنده ؛ یکسالدلتنگی ؛
چهشبایی کهباخودت گفتی منصبحُ
نمیبینم ؛ امادیدی ..
چهروزایی که فکرمیکردی تاشب جون
سالم بهدر نمیبری ؛ امابردی
چهلحظاتی کهصدای شکستنتُشنیدیُ
هرآن منتظرفرو ریختنتبودی ؛ اماویران نشدی
چهوقتایی کهبهمو رسید ؛ اماپارهنشد
چهآدمایی کهتویِاین یکسال رفتنُ
توفکرمیکردی بدون اونانمیتونی ؛ اماتونستی
چه ادمایی که توی این یک سال وارد زندگیم شدن و شدن یه تیکه از وجودم.
چقدر زمینخوردی ، امابلندشدی
چندینبار نزدیکپرتگاه زندگیتشدی ؛ اما یهنفر شد دوربرگردونِزندگیت .
همشونگذشت ؛ گذشتُ توازپسش براومدی
ازاین بهبعدم میگذره ..
تویِ اینیکسال ؛ دیدی ، شنیدی ، یادگرفتی ؛ تجربه کسبکردی ، قویشدی
تویِاین یکسال بهاندازهیِ چندسال
بزرگترشدیُ
حالا
یهنرگس با تمومِ احساساتش : تجربههاش و غمهایِ
کوچیکُبزرگش
ایستادهجلوت ..
منِقوی ، تولدتمبارک(:🩵
هدایت شده از سُها☆
اگه امتحانا حضوری شه انقد گریه میکنم تا بجای اینکه برم سر جلسه برم قبرستون✨✨