[ دست نوشته های یک انسان پُر هیاهو ]
امشب دوباره ، با چشمانی که از فرط خستگی هر چند ثانیه یک بار روی هم میروند ، دست به قلم شدم تا از غمی بنویسم که این روزها در وجودم ریشه دوانده است . غمی که با تلاطم و تنش های روزمره دست در دست هم دادهاند تا من ، بشوم آدمی که به هیچ صراطی آرام نمیگیرد و همچون دیوانهها ، حیران و سرگشته به دنبال حل و فصل کارهایش میدود و به خط پایان هیچ کدامشان هم نمیرسد . بماند که چه دردی پشت این نرسیدن هاست ، اما چیزی که بیشتر از همه مرا آزرده کرده ، این است که نمیدانم ! آري ، نمیدانم . نمیدانم دلیل این غمهای پی در پی و تلاطمهای شدید چیست و همین است که مرا فرسوده کرده ! شاید اگر دلیل این حالاتِ مُخرب را میدانستم به دنبال راهکاری برای پایان دادن به آن میگشتم و آن وقت ، رها میشدم از این محبسِ انفرادیی که ماههاست ، در آن زندانی شدهام ..
[به وقتِ ۰۱:۵۳ دقیقهي ِبامداد.]
#چرندیات.
سلوك .
: ) .
آخ مادر !
من آدم هرسال نیستم ؛
خستهترم و تنهاتر
از همه مهمتر
محتاجترم به دعاي ِتو.../