ایران؛ قبرستان استعدادها
ایران،
شاید تنها جایی باشد که میتوان در آن،
آدمی را زنده دید و آیندهاش را مرده.
اینجا، بعضی رؤیاها پیش از آنکه متولد شوند،
به خاک سپرده میشوند؛
نه با سنگ و خاک،
که با «نمیشود»هایی که آنقدر تکرار میشوند
تا آدم، بالاخره باورشان کند.
چهقدر استعداد،
در سکوتِ اتاقهایی دفن شده که هیچکس نشانیشان را نمیداند.
چهقدر دست، برای ساختن آفریده شده بود
و سهمش از زندگی، فقط دوام آوردن شد.
چهقدر صدا، چیزی برای گفتن داشت
اما پیش از آنکه شنیده شود، خاموش شد.
چهقدر قلم، میتوانست جهانی بسازد
اما صاحبش آنقدر درگیرِ جهانِ خودش شد
که دیگر مجالی برای نوشتن نماند.
مرگ همیشه آن لحظهای نیست که قلب از تپیدن میایستد؛
گاهی مرگ،
همان لحظهایست که آدم برای آخرینبار
به رؤیایش نگاه میکند و میگوید:
«دیگر نمیشود.»
و بعد،
صبح فردا از خواب بیدار میشود،
سرِ کار میرود،
لبخند میزند،
زندگی میکند؛
اما چیزی درونش،
سالهاست زیر خاک مانده است.
چه کسی میداند
آن پسرِ خستهای که هر روز از کنارمان میگذرد،
شاید روزی قرار بود موسیقیدان بزرگی شود؟
چه کسی میداند
آن دختری که دفترش را بسته،
چند جهانِ نانوشته در میان صفحاتش جا گذاشته؟
ما آدمها را فقط با آنچه شدهاند قضاوت میکنیم؛
هیچوقت نمیپرسیم
چه چیزهایی میتوانستند بشوند.
و شاید بزرگترین فاجعه همین باشد؛
اینکه بعضی انسانها
هرگز شکست نخوردند،
چون هرگز فرصتِ تلاش کردن پیدا نکردند.
اینجا،
گورستانها همیشه سنگ ندارند.
گاهی یک سازِ خاکگرفته،
یک دفترِ بسته،
یک بومِ سفید،
یک دوربینِ خاموش،
یا حتی چشمانی که دیگر برقِ سابق را ندارند،
سنگ قبرند.
سنگ قبرِ چیزی که میتوانست اتفاق بیفتد
و نیفتاد.
و من فکر میکنم
غمانگیزترین نوعِ مرگ،
مردنِ آدم نیست؛
مردنِ احتمالیست که درونِ آدم زندگی میکرد.
چون آدمِ مرده،
یکبار از دنیا میرود؛
اما استعدادِ دفنشده،
هر روز به آدم یادآوری میکند
که میتوانست جورِ دیگری زندگی کند.
شاید ایران،
قبرستانِ آدمهای بیاستعداد نیست؛
قبرستانِ استعدادهاییست
که پیش از رسیدن به آسمان،
در زمین ماندند.
و چه تراژدیِ خاموشیست
که در سرزمینی پر از رویا،
بسیاری از مردم
به جای آنکه بپرسند:
«من چه میتوانستم باشم؟»
مجبور شدند تمام عمر بپرسند:
«چطور فقط زنده بمانم؟»
#رها
به جسد روبهرویش نگاهی انداخت.
آشفته تر از آن اتاق، ذهن خودش بود.
دستی که در آن، چاقو را نگه داشته بود سفت تر کرد. سعی میکرد بار روانی آن اتفاق را روی آن چاقوی آشپزخانه ی مشکی رنگ پیاده کند. اما خودش هم میدانست این اتفاق نمیافتد. هیچکس نمیتوانست انبوهی از خون سرخی که بر کف آن اتاق جاری میشد را انکار کند.
او واقعا آن کار را انجام داده بود. چشمانش هنوز روی جسد میخکوب شده بود، اما از گوشه ی چشم احساس میکرد آن عکس دونفره ی آنها که روی دیوار پذیرایی آن خانه قاب گرفته شده بود به او زل میزند. انگار که آن قاب عکس هم مبهوت شده بود. او دو شاهد داشت. یکی خودش بود و دیگری همان جسد، اما هردوی آنها در ده سال پیش جا مانده بودند.
گناهش چیزی بیش از آن بود که بخواهد با مرگ او از بین برود.
خدای ذهنش قادر به بخشش چنین کاری از سوی او بود؟
چند سال از آن عکس میگذشت؟ ده سال؟ چطور ده سال کاری میکند که چنین اتفاقی رخ دهد؟
او دیگر نمیتوانست بدن گرم مادرش را در آغوش بکشد. اما مسبب این اتفاق خود او بود. آیا خود او نیز قادر به
بخشش خودش بود؟
#شیوا